اشعار شاعران نامي استاد شهريار ,سهراب سپهري ربا عيات خيام اشعار و نوشته هاي بهمن قره داغي
اشعار و نوشته هاي بازديدكنندگان سايت زیبا وب
|
اشعار ز . عقيقي خيال نو شدن يك شب براي نو شدن با يك سبد آغاز سر مي رسيد از باغ هاي مهرباني باز وقتي نگاه تو به سمت ابر مي رقصد گل مي كند در بال من ذوق پر و پر واز دائم ز شوق ديدنت از عشق مي گويم جانا براي من بخوان شعري پر از پر واز با من بگو از مهر از درياي مواجت تا بشكنم كشتي ز امواج پر از اعجاز گم مي شود در شادي چشمه هجوم درد سيلي ز خوشحالي من مي گشت پس انداز بشكن حصار سرد باران هاي مستي را مست خدا باش و فقط در راه او جانباز هر سال خيال نو شدن در قلب مي كارم سال نكو هم از بهارش مي شود ابراز =========================== صبح آزادي دشت از فرط وجودت مي شود مجنون چرا لاله با هر صبح آزادي شود پر خون چرا داغ بي پروا و پر رويا شدن را بشمريد غرق رويا ها بشو تو غرق در جيحون چرا قلب من بهتر كه پر رونق شده اما چه سود هر كسي آمد به داخل رفته او بيرون چرا باغ را بنگر كه پر گل مي شود با هر بهار شاد مي گردد ز فروردين ولي گلگون چرا ============================= عطر جان اي نسيم كوي تو پيچيده در هر سويمان نامدي كز نور تو پر تر كنم جام جهان چشم ما آخر كجا دارد صفا چون چشم تو گوشه ي چشمي نظر كن تا ببويم عطر جان رو كمي آهسته تر تا كهكشان پر شرر خلعتي مهري ز تو در بر كند اي جاودان هرچه دارم نذر تو حتي شراب عاشقي عشق من خلوت رها كن ماه من صاحب زمان ============================= فصل انتظار نيامدي كه بهار فصل انتظار قلبم بود باز نيامدي در روح گرم تابستان آمدي افسوس دير شده است نبودي كه خزان زرد كرد باغ قلبم را ============================ دو بيتي تو آمدي فسوس دل كه زودتر نيامدي قدم قدم ج لو بيا به شهر من خوش آمدي دلم براي ديدنت چه تنگ بود و يك نظر تو بي وفاي صادقم سري به قلبم نزدي ------- سپر ده ام دلي به تو ندارد لين دلم رهي سحاب من چرا قدم به آسمان نمي نهي به هر كجا نرفته اي چه سبز بوده جاي تو و هر چمن كه ديده اي زقلبت آورد آگهي ============== ماه مشهد می روم تا شهر خورشیدت رضا پا به پا تا مرز جاویدت رضا آسمان با رنگ گنبد چون شهاب رنگ نیلی آسمانی کن بتاب اشک چیزی چون کبوتر بر حرم ناله اندوهی فراهم در برم آرزو کن تا جوابت را دهد یاوری ضامن برایت او شود ماه مشهد شمع شب ها تا سحر ابر بارانی برایت در سفر کاش عطری از هوایت در دلم نقش می زد یا تو را در دفترم ما سلامی رو به غربت می دهیم بر ضریحی عشق و وصلت می نهیم یاوری خوشبو چو عنبر در وطن عشق را دیگر مجو در هر چمن
به تو می اندیشم به تو می اندیشم به تو کز عاطفه و عشق پری ... به تو ای ابر سپید مرغ هما ای زمزمه ی رود روان به تو می اندیشم نخل ستبر به تو که مهر و وفایت همه از جنس بقاست به تو ای ساغر تطهیر و ظهور به تمام غم و اندوه دلت ای مادر به تو و چشم و دل بیدارت به صدای تپش شرم و حیا از پس پرده ی کردار و نگاه ای قامت سر سخت شهود به تو در خاطره ی سبز بهاری و صدای پر مرغان هوایی به تو می اندیشم به همان لحظه احساس سپید به تو ای ترجمه ی صبح امید به تو و شوق رهایی و تو که صفحه ی تقدیر دلم را ورقی تازه زدی ای نوای پر نور ای صلح و صفا شهد و شفا به تو و هدیه چشمان سیاهت عشق بستم تا بدانی که فقط من به تو می اندیشم ... غربت ستاره باز هم شب آمد و من تنها غربت نگاه ستاره را بر دوش می کشم ستاره ای که گویی هر شب مهمان چاله های پر از آب حیاط خانه ی ماست اشک گل هرگز از یادم نمی رود رفتن بی وداع تو را رفتی و برگشتن تو شد حسرت و اشکهای با مداد گل اکنون بیا ای صبح ورق نخورده ام نگذار که با خود به گور برم آرزوی تماشای آفتاب .... آتش عشق فلق سحر آمد بر خیز بر بلندای فلق چیره شده است ضربه زد ساعت دیواری ما بر سر قلبشکوفنده ی عشق بر خیابان نظر سد کرده است با همه دبدبه و کبکبه اش باز هم می آید با ز از آمدنش چشم بستان تر گشت باز از گرمی و شور این وصل آسمان تا سرا پرده سوخت آتش عشق به جانش افتاد بر خیز و ببین کز رخ نور رنگ سودای شرر می بارد آمد اکنون بر خیز آمدن را بنگر که اگر زود رود به دلت بر نخورد از غم رفتن او نشود قامت رعنای تو خم ... عشق سرخ یک دفتر سپید یک خانه سپید و نگاهی زلا لتر از سپیده دمان بهار و پروازی که خواهد گذشت از فراز ابرها و می پرد از روی پر چین آرزو و آنقدر اوج می گیرد تا در انعکاس نور خورشید به هفت رنگ تبدیل شود و آنقدر اوج می گیرد و خمیده می شود تا رنگین کمان سر زمین رویا می شود و پرواز می کند تا از میان هوای مه الود سیمرغ ارزو را پیدا کند و او را به پرواز فرا خواند سر انجام آنقدر بالا می رود تا در اسمان پرنده ای می شود زرین بال طلایی تر از خورشید و نورانی تر از صبح بهار پرنده ای که ترجمان آفتاب است و دیر زمانی است عشق را با رنگ سرخ در هم آمیخته .... ===================== تمناي نگاه ز عقيقي بي كران , آبي , خروشان , ديدني است جاري و پر التهاب و گفتني است هر طرف او مي دود در جستجوست هر نگاهش پر ز حرف و گفتگوست مي دود تا آسمانها با شتاب تا رسد بر تار و پود آفتاب در دو دل دارد تمناي نگاه در ميان رنگ آبي يا سياه مي رود بالا تر از يك نردبان مي شود پيدا تر از هر آسمان يك نگاه مهربان دنياي او يك كلام بي نشان معناي او مي توان سر مشق هر ديدار بود بيت بيت عشق را هم سرود مي پرد تا آسمان با شاپرك تا شود پيغام صدها قاصدك همصدا شايد شود با آبشار رنگ آبي مي شود در جويبار چشمها آيينه هر زندگيست زندگي بي چشم بينش هيچ نيست .
عشق ز عقيقي
عشق يعني سبز و جاري تا خدا عشق يعني گم شدن تا انتها عشق يعني يک نماز بيقرار نور ديدن در دل شبهاي تار عشق يعني يک قدم تا آسمان اوج صحبتهاي خوب بندگان عشق يعني يک صدا با دل شدن همنشين و مهمان محمل شدن عشق يعني همنوايي با سروش همسفر بارودپر جوش و خروش عشق يعني همسفر با قاصدک هم نشيني با نگاه شاپرک عشق يعني لحظه زيباي عشق عشق يعني آبي درياي عشق عشق يعني هفت رنگ يک رنگين کمان انحناي رنگ رنگ آسمان عشق يعني نغمه يک ني لبک بالهاي پر ز رنگ شاپرک عشق يعني يک نماز پر نياز در دو دل با او شريک جانماز عشق يعني يک سکوت ماندني عشق يعني يک نداي خواندني زندگي ز عقيقي زندگي يعني پريدن با دو بال زندگي يعني صداي پاي سال زندگي يعني صداي جويبار از تمام خنده ها , پر كوهسار زندگي يعني نفس هاي نسيم لحظه هاي پر شتاب يك شميم زندگي يعني صداي پاي رود مي توان شادي و غم ها را سرود زندگي يعني نويد يك بهار از ميان كوچه هاي غم فرار زندگي يعني نويد يك بها ر از ميان كوچه هاي غم فرار زندگي يعني نقوش فر ش عشق همزمان جاري شدن تا عرش عشق زندگي يعني پريدن از قفس با نفس هاي قناري هم نفس زندگي يعني سفر تا آسمان زندگي يعني نگاه مهربان عشق سرخ ز عقيقي يك دفتر سپيد , يك خانه سپيد و نگاهي زلا لتر از سپيده مان بهار و پروازي كه خواهد گذشت از فراز ابرها و مي پرد از روي پر چين آرزو و آنقدر اوج مي گيرد تا در انعكاس نور خورشيد به هفت رنگ تبديل شود و آنقدر خميده مي شود تا رنگين كمان سر زمين رويا مي شود وپرواز مي كند تا از ميان هواي مه آلود سيمرغ آرزو را پيدا كند و او را به پر واز فرا خواند . سر انجام آنقدر بالا مي رود تا در آسمان پرنده اي مي شود زرين بال , طلايي تر از خورشيد و نوراني تر از صبح بهار , پرنده اي كه ترجمان آفتاب است و دير زماني است كه عشق را با رنگ سرخ در هم آميخته ....
|
|
شعر: زعباسی « تهران 24 دی هشتادو چهار»
شهریاری می کند با طبع نازک، شهریار روح ما را می برد تا عرش اعلا، شهریار بین چه غوغاییست در دل از کلام ناب او ناخدایی می کند بر کشتی دل شهریار من نباشم لایق مدح چنین فرزانه ای از علی می گوید و قرآن ناطق شهریار شعر او تنهایی دل را حکایت می کند عشق را از عمق جانش می سراید شهریار حافظا! از غربت شعرت دگر غمگین مباش بین که زنده می شود شعرت به نام شهریار مرحبا بر آنکه سلطان غزل خواندش به حق زانکه شیدا می کند مجنون و لیلا شهریار
|
|
شعر از ز. عباسي ××× به يادت شوري اندر دل فتاده كمند عشق تو بر پا فتاده چو خواهم از غم عشقت گريزم ندانم , چونكه دل از غم فتاده ××× نديدم از تو رويي اي دريغا! شدم مجنون و شيدا اي دريغا تو مي داني كه دست از تو بر ندارم ولي با من كني عشوه دريغا ××× بي وفايي مي كني با من چرا ؟ تو جفا بر من كني آخر چرا ؟ من به تو دل داده ام زيباي من تو دلم را مي كني پر خون چرا ؟ ××× همي خواهم تو را در بر بگيرم چو خاري سوي گل مأ من بگيرم چو لطفي بر من مسكين نمايي چو تاج شاهيت بر سر بگيرم ××× الهي! درد عشق بر جانم آور بر قلبم مرحمت از لطف آور تو مي داني كه من جز تو نخواهم مرا در بند احسان خود در آور ××× اگر يادم كني جانم فدايت و گر رحمي كني دل هم فدايت اگر آيي به بالينم , حبيبا! دل و روح و سرو جانم فدايت ××× دلا بر خوان حديث عشق فر هاد نگر چون عقل و دينش داد بر باد كنون از عشق شيرين بر حذر باش زكوه بيستون و تيشه كن ياد ××× خداوندا به لطف بي كرانت به راز و رمز و اسرار نهانت مگير از من ز لطفت دلبرم را به حق آن و جود مهربانت ××× " بر آور از دلت تو نام احمد و بعد از آن توسل بر محمد چو بر كارت گره افتاد اي دوست و صليت علي آل محمد " ×××
پدر هستي نسيم بوستانم شميم عطر و گل در گلستانم بيا و روشني را با خود آور تويي آغاز فصل داستانم شعر از : ز . عباسي
ز . عباسي1 علي اي راز دار جاودانه براي رمزهاي عاشقانه علي اي يار ديرين نبوت تويي پروردگار ت را نشانه تو اي يار شب و روز محمد تويي آن شاه بيت عارفانه ندايي در سحر فرياد سر داد علي اي بي نهايت بي كرانه گرفتي جام مي در دست و گفتي منم عاشق ترين مرد زمانه ملا ئك يكصدا آواز دادند علي معشوق رحمان يگانه به راهت ذره خاكي در مبينم چو سوي آسمان گردي روانه علي تنها ترين سردار كوفه تويي آن پاسبان بي نشانه حديث بي دلي با كس نگفتي به غير از با خدايت عابدانه علي آموزگار بر د باري تويي آن دردمند بي بهانه چه گويم در ثنايت اي علي جان كه گويد وصف تو رب يگانه چو گفتا وصف تو آن ذات بي حد حديث من بود بس جاهلانه بيا اي ساقي سيراب از عشق ببر ما را به سوي آشيانه
ز.عباسي2 اگر روزي گشايم اين قفس را زنم آتش من اين جسم و تنم را دگر سوي چنين زندان نيايم روم گيرم به بر من دلبرم را هركسي را باتو افتاد ست كار از نهالش ميوه ها آيد به بار وانكه از تو روي گرداند , همي شعله بر جانش فتد , سوزد چو نار آنكس كه به درد عشق مبتلا شد درد شب و روز او دوا شد وانكس كه از اين چشمه ننوشيد شاديش به اند ه ابتلا شد
ز . عباسي3 شب را به يادت به تماشا نشسته ام بر سر اي عشق به تو لا نشسته ام گويند راز عشق بر تو نيست عيان من به اميد عيان به تمنا نشسته ام ××× دل سرگشته من باز هوايي شده است عاشق روي چو ماه دلريبايي شده است گويمش صبر كند چونكه ملالي بيند گويد از صبر تنم بين كه هلالي شده است ××× دلتنگ توام يار سفر كرده كجايي؟ ما را به خدا باز سپردي كجايي ؟ ما رهرو عشقيم وز آفت نهراسيم آسا يش ما شور و صال است كجايي؟ ××× خدا را ! دلربا , ماها , نگارا مزن بر قلب من اين سنگ خارا چو مي بيني چنين شيدا و مستم مكن دائم ستم , يكدم مدارا ××× مرو از پيش من اي يار دلبند دل ريشم شده در دام و دربند چو از پيشم روي دل بيقرار است چو آهويي كه پايش بسته در بند
|
اشعار و نوشته هاي بهمن قره داغي