متن کامل کتاب کلیله و دمنه، ابوالمعالی نصرالله منشی ،شعر و ادب،متون ادبی،ادبیات،اشعار،متن کامل کتابهای ادبی در اینترنت

 www.zibaweb.com  زیبا وب ،سایت مفید برای پسران ودختران ایرانی

 کتاب کليله و دمنه نويسنده : ابوالمعالی نصرالله منشی

متن کامل کتاب کليله و دمنه

.......................................................

تا جهان بود ، از سر آدم فراز

کس نبود از راه دانش بی نياز

مردمان بخرد اندر هر زمان

راه دانش را بهر گونه زبان

گرد کردند و وگرامی داشتند

تا بسنگ اندر همی بنگاشتند

دانش اندر دل چراغ روشنست

وزهمه بد بر تن تو جوشنست

 

                        کليله و دمنه

            انشای ابوالمعالی نصرالله منشی

            تصحيح و توضيح مجتبی مينوی طهرانی

 

وعلی الله توکلی

سپاس و ستايش مرخدای را جل جلاله که آثار قدرت او بر چهره روز روشن تابان است و انوار حکمت او در دل شب تار درفشان ، بخشاينده ای که تار عنکبوت را سد عصمت دوستان کرد ، جباری که نيش پشه را تيغ قهر دشمنان گردانيد ، در فطرت کاينات به وزير و مشير و معونت و مظاهرت محتاج نگشت ، و بدايع ابداع در عالم کون و فساد پديد آورد ، و آدميان را بفضيلت نطق و مزيت عقل از ديگر حيوانات مميز گردانيد ، و از برای هدايت و ارشاد رسولان فرستاد تا خلق را از ظلمت و ضلالت برهانيدند ، و صحن گيتی را بنور علم و معرفت آذين بستند ، و آخر ايشان در نوبت و اول در رتبت ، آسمان حق و آفتاب صدق ، سيد المرسلين و خاتم النبيين و قائدالغر المحجلين ابوالقاسم محمد بن عبدالله بن هاشم بن عبد مناف العربی را ، صلی الله عليه و علی عترته الطاهرين ، برای عز نبوت و ختم رسالت برگزيد ، و به معجزات ظاهر و دلايل واضح مخصوص گردانيد ، و از جهت الزام حجت و اقامت بينت به رفق و مدارا دعوت فرمود ، و به اظهار آيات مثال داد ، تا معاندت و تمرد کفار ظاهر گشت ، و خردمندان دنيا را معلوم گشت که به دلالات عقلی و معجزات حسی التفات نمی نمايند ، آنگاه آيات جهاد بيامد و فرضيت مجاهدت ، هم از وجه شرع و هم از طريق خرد ، ثابت شد . و تاييد آسمانی و ثبات عزم صاحبت شريعت بدان پيوست ، و انصار حق را سعادت هدايت راه راست نمود ، و مدد توفيق جمال حال ايشان را بياراست ، تا روی بقمع کافران آوردند ، و پشت زمين را از خبث شرک ايشان پاک گردانيدند ، و ملت حنيفی را به اقطار و آفاق جهان برسانديدند و حق را در مرکز خود قرار دادند.

فحمدا ثم حمدا ثم حمدا

لمن يعطی اذا شکر المزايا

و تبلطغا تحياتی الی من

بيثرب فی الغدايا و العشايا

سلام مشوق يهدی اليه

من المدح الکرائم و الصفايا

درود و سلام و تحيت وصلوات ايزدی بر ذات معظم و روح مقدس مصطفی و اصحاب و اتباع و ياران و اشياع او باد ، درودی که امداد آن به امتداد روزگار متصل باشد ، نسيم آن خاک از کلبه برآرد ، ان الله و ملائکته يصلون علی النبی يا ايها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما.

و چون می بايست که اين ملت مخلد ماند و ، ملک اين امت بهمه آفاق بهمه آفاق و اقطار زمين برسد ، و صدق اين حديث که يکی از معجزات باقی است جهانيان را معلوم گردد : قال النبی صلی الله عليه و آله «زويت لی الارض فاريت مشارقها و مغاربها و سيبلغ ملک امتی مازوی لی منها .» خلفای مصطفی را صلی الله علی و رضی عنهم در امر و نهی و حل و عقد دست برگشاد ، و فرمان مطلق ارزانی داشت ، و مطاوعت ايشان را بطاعت خود و رسول ملحق گردانيد ، حيث قال عز و جل:يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولی الامر منکم . که تنفيذ شرايع دين و اظهار شعاير حق بی سياست ملوک دين دار بر روی روزگار مخلد نماند ، و مدت آن مقرون به انتهای عمر عالم صورت نبندد ، و اشارت حضرت نبوت بدين وارد است که :الملک و الدين توامان.و بحقيقت ببايد شناخت که ملوک اسلام سايه آفريدگارند ، عز اسمه ، که روی زمين بنور عدل ايشان جمال گيرد ، و بهيبت و شکوه ايشان آبادانی جهان و تالف اهواء متعلق باشد ، که بهيچ تاويل حلاوت عبادت را آن اثر نتواند بود که مهابت شمشير را ، و اگر اين مصلحت بر اين سياقت رعايت نيافتی نظام کارها گسسته گشتی ، و اختلاف کلمه از ميان امت پيدا آمدی ، و چنانکه در طباع مرکب است هر کسی به رای خويش در مهمات اسلام مداخلت کردی ، و اصول شرعی و قوانين دينی مختل و مهمل گشتی ، و عمربن الخطاب می گويد : مايزع السلطان اکثر مما يزع القرآن ، و اقتباس اين معنی از قرآن عظيم است :لانتم اشد رهبه فی صدورهم من الله ذلک بانهم قوم لايفقهون زيرا که نادان جز بعاجل عذاب از معاصی باز نباشد ، و کمال عظمت و کباريای باری ، جل جلاله ، نشناسد .

نزد آن کش خرد نه همخوابه ست

شير بيشه چو شير گرمابه ست

و آن کس که در سايه رايت علما آرام گيرد تا بآفتاب کشف نزديک افتد بمجرد معرفت آن شکوه و مهابت در ضمير او پيدا آيد که اوهام نهايت آن را در نتواند يافت و خواطر به کنه آن نتواند رسيد . قوله تعالی :انما يخشی الله من عباده العلماء.بحکم اين مقدمات روشن می گردد که دين بی ملک ضايع است و ملک بی دين باطل ، و خدای می گويد ، تقدست اسماوه و عمت نعماوه: لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الکتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس.نظم اين آيت پيش از استنباط و رويت چون متباعدی می نمايد ، که کتاب و ترازو و آهن به يکديگر تناسب بيشتری ندارند ، اما پس از تامل غبار شبهت و حجاب ريبت برخيزد و معلوم گجردد که اين الفاظ به يکديگر هرچه متناسب تر است و هر کلمتی رااعجازی هر چه ظاهر تر ، چه بيان شرايع بکتاب تواند بود و ، تقديم ابواب عدل و انصاف بترازو و حساب و ، تنفيذ اين معانی بشمشير.و چون مقرر گشت که مصالح دين بی شکوه پادشاهان اسلام نامرعی است ، و نشاندن آتش فتنه بی مهابت شمشير آبدار متعذر ، فرضيت طاعت ملوک را ، که فوايد دين و دنيا بدان باز بسته است ، هم شناخته شود ، و روشن گردد که هر که دين او پاکتر و عقيدت او صافی تر در بزرگ داشت جانب ملوک و تعظيم فرمانهای پادشاهان مبالغت زيادت واجب شمرد ، و هوا و طاعت و اخلاص و مناصحت ايشان را از ارکان دين پندارد ، و ظاهر و باطن در خدمت ايشان برابر دارد ؛ و بی تردد ببايد دانست که اگر کسی امام اعظم را خلافی انديشد و اندک و بسيار خيانتی روا دارد که خلل آن به اطراف ولايت و نواحی مملکت او بازگردد در دنيا مذموم باشد و بآخرت ماخوذ ، چه مضرت آن هم به احکام شريعت پيوندد و هم خواص و عوام امت در رنج و مشقت افتند.

اين قدر از فضايل ملک که تالی دين است تقرير افتاد ، اکنون شمتی از محاسن عدل که پادشاهان را ثمين تر حليتی و نفيس تر موهبتی است ياد کرده شود ، و دران هم جانب ايجاز و اختصار را برعايت رسانيده آيد بعون الله و تيسيره.قال تعالی :ياد داود انا جعلناک خليفة فی الارض فاحکم بين الناس بالحق . داوود را ، صلی الله عليه ، با منقبت نبوت بدين ارشاد و هدايت مخصوص گردانيد ، نه به رآنکه در سيرت انبيا جز نيکوکاری صورت بندد ، اما طراوت خلافت بجمال انصاف و معدلت متعلق است . و در قصص خوانده آمده است که يکی از منکران نبوت صاحب شريعت اين آيت بشنود که : ان الله يامر بالعدل و الاحسان و ايتاء ذی القربی و ينهی عن الفحشاء و المنکر و البغی ، يعظکم لعلکم تذکرون ، متحير گشت و گفت :تمامی آنچه در دنيا برای آبادانی عالم بکار شود و اوساط مردمان را در سياست ذات و خانه و تبع خويش بدان احتياج افتد ، مثلا نفاذ کار دهقان هم بی ارزان ممکن نگردد ، در اين آيت بيامده است ، و کدام اعجاز ازين فراتر ، که اگر مخلوق خواستی که اين معانی در عبارت آرد بسی کاغذ مستغرق گشتی و حق سخن بر اين جمله گزارده نشدی ؛ در حال ايمان آورد و در دين منزلت شريف يافت . و واضح فرمان که بر ملازمت سه خصلت پسنديده مقصور است و نهی که بر مجانبت از سه فعل نکوهيده مشتمل پوشيده نماند و بتقرير و ايضاح آن حاجت نباشد . و در ترجمه سخنان اردشير بابک ، خفف الله عنه آورده اند که :لاملک بالرجال ، و لارجال الا بالمال ، و لامال الا بالعماره ، و لا عماره الا بالعدل والسياسة ، معنی چنان باشد که :ملک بی مرد مضبوط نماند ، و مرد بی مال قائم نگردد ، و مال بدست نيايد ، و عمارت بی عدل سياست ممکن نشود . و بر حسب اين سخن می توان شناخت که آلت جهان گيری مالست و کيميای مال عدل و سياست است . و فايأه در تخصيص عدل و سياست ، و ترجيح آن بر ديگر اخلاق ملوک ، آنست که ابواب مکارم و انواع عواطق را بی شک نهايتی است ، و رسيدن آن بخاص و عام تعذر ظاهر دارد ، ولکن منافع اين دو خصلت کافه مردمان را شامل گردد ، و دور و نزديک جهان را ازان نصيب باشد ، چه عمارت نواحی ، و مزيد ارتفاعات و تواتر دخلها ، و احيای موات ، و ترفيه درويشان ، و تمهيد اسباب معيشت و کسب ارباب حرفت ، و امثال و اخوات آن ، بعدل متعلق است ، و امن راهها ، و قمع مفسدان . و ضبط مسالک ، و حفظ ممالک ، و زجر متعديان ، بسياست منوط ، و هيچيز بقای عالم را از اين دو باب قوی تر نيست . و نيز کدام نکوکاری را اين منزلت تواند بود که مصلحان آسوده باشند و مفسدان ماليده ؟ و هر گاه که اين دو طرف بواجبی رعايت کرده آيد کمال کامگاری حاصل آيد ، و دلهای خاص و عام و لشکری و رعيت برقاعده هوا ولاقرار گيرد ، و دوست و دشمن در ربقه طاعت و خدمت جمع شوند و نه در ضمير ضعيفان آزاری صورت بندد ، و نه گردن کشان را مجال تمرد ماند ، و ذکر آن در آفاق ساير شود ، و کسوت پادشاهی مطرز گردد ، و رهينه دوام در ضمن اين بدست آيد . اين کلمتی چند موجز از خصايص ملک و دولت ، و محاسن عدل و سياست ، تقرير افتد ، اکنون روی بدگر اغراض آورده شود ، والله الموفق لاتمامه ، بمنه وسعة جوده.

و سپاس و حمد و ثنا و شکر مر خدای را ، عز اسمه ، که خطه اسلام را و واسطه عالم را بجمال عدل و رحمت وکمال و هيبت و سياست خداود عالم سلطان اعظم مالک رقاب الامم ملک الاسلام ظهير الامام مجيرالانام بمين الدوله وامين الملة و شرف الامة ملک بلاد الله سلطان عبادالله مديل اولياءالله مذيل اعداءالله مولی ملوک العرب و العجم فخرالسلاطين فی العالم علاءالدنيا و الدين قاهرالملوک و السلاطين الصادع بامرالله القائم بحجة الله معز الاسلام و المسلمين قامع الکفره و الملحدين کهف الثقلين ظل الله فی الخافقين المويد علی الاعداء المنصور من السماء شهاب سماءالخلافة نصاب العدل و الرافة باسط الامن فی الارضين ...ابی منصور سبکتکين عضدالله اميرالمومنين اعزالله انصاره و ضاعف اقتداره آراسته گردانيده است و جناح احسان و انعام او بر عالم و عالميان گسترده و نوبت جهانداری بحکم استحقاق ، هم از وجه ارث و هم از طريق اکتساب ، بدو رسانيده و خلايق اقاليم را در کنف حمايت و رعايت او آورده و ضعفای امت و ملت را در سايه عدل و سامه رافت و آرام داده و عنان کامگاری ، و زمان شهرياری به ايالت و سياست او تفويض کرده و عزايم پادشاهانه را به امداد فتح مبين و تواتر نصر عزيز مويد گردانيده ، تا بهر طرف که حرکتی فرمايد ظفر و نصرت لو او رايت او را استقبال و تلقی واجب بينند و ماثر ملکانه که در عنفوان جوانی و مطلع عمر از جهت کسب ممالک بجای آورده ست امروز قدوه ملوک دنيا و دستور پادشاهان گيتی شده است .

ای بيک حمله گرفته ملک عالم در کنار

آفتاب خسروانی سايه پروردگار

و براثر اگر ديو فتنه در سر آل بوحليم جای گرفت تا پای از حد بندگی بيرون نهادند در تدارک کار ايشان رسوم لشکرکشی و آداب سپاه آرائی از نوعی تقديم فرمود که روزنامه سعادت باسم و صيت آن مورخ گشت ، و کارنامه دولت بذکر محاسن آن جمال گرفتwww.zibaweb.com

و بدين دو فتح با نام که بفضل ايزد تعالی و فر دولت قاهره ، لازالت ثابتة الاوتاد . راسية الاطواد ، تيسير پذيرفت ، نظام کارهای حضرت و ناحيت بقرار معهود و رسم مالوف باز رفت ، و برقاعده درست و سنن راست اطراد و استمرار يافت و تمامی مفسدان اطراف دم درکشيدند و سر بخط آوردند ، و دلهای خواص و عوام و لکشری و رعيت برطاعت و عبوديت بياراميد ، و نفاذ اوامر پادشاهانه از همه وجوه حاصل آمد ، و حشمت ملک و هيبت پادشاهی در ضماير دوستان و دشمنان قرار گرفت ، و ذکر آن در آفاق و اقطار عالم شايع و مبسوط گشت . و اگر در تقرير محاسن نوبت اين پادشاه دين دار و شهريار کامگار -که در ملک مخلد باد و بر دشمن مظفر-خوضی وشرعی رود ، و فضايل ذات بزرگ و مناقب خاندان مبارک شاهنشاهی را شرحی و بسطی داده شود ، غرض از ترجمه اين کتاب فايت گردد ، و من بنده را خود اين محل از کجا تواند بود که ثنای دولت قاهره گويم ؟ که

اگر مملکت را زبان باشدی

ثناگوی شاه جهان باشدی

ملک بوالمظفر که خواهد فلک

که مانند او کامران باشدی

زصد داستان کان ثنای تراست

همانا که يک داستان باشدی

و اقتدا و تقيل اين پادشاه بنده پرور-که هميشه پادشاه و بنده پرور باد- در جهانداری بمکارم خاندان مبارک بوده است ، و معالی خصال ملوک اسلاف را انارالله براهينهم قبله عزايم ميمون دانستست.

الفی اباه بذاک الکسب يکتسب

آن چند آثار حميد مرضی که در تقديم ابواب عدل وسياست خداوند . سلطان ماضی ، يمين الدولة و امين الملة نظام الدين کهف المسلمين ابوالقاسم محمود راست ، انار الله برهانه و ثقل بالخيرات ميزانه ، و بر آن جمله که در احيای سوابق امير عادل ناصرالدين و الدولة ، نورالله حفرته و بيض غرته ، سعی نمود تا آن را بلواحق خويش بياراست ، و رسوم ستوده او را تازه و زنده گردانيد ، و سنتهای مذموم که ظلمه و متهوران نهاده بودند بيکبار محو کرد تا خلايق روی زمين آسوده و مرفه پشت بديوار امن و فراغت آوردند ، و دوست و دشمن بعلو همت و کمال سياست آن خسرو دين دار ، رداه الله رداء غفرانه ، اعتراف نمودند ، و مثالهای او در ممالک بر اطلاق نفاذ يافت ، و جباران روزگار در امان حريم او پناه طلبيدند و شرف و سعادت خويش در طاعت و متابعت او شناختند ، و تمامی ممالک غزنين و زابلستان و نيمروز و خراسان و خوارزم و چغانيان و گرگان و طبرستان و قومس و دامغان و ری و اصفاهان و بلاد هندوسند و مولتان در ضبط فرمانبرداری آن شاهنشاه محتشم تغمده الله برحمته آمد چنانکه گاه گاه بر لفظ مبارک راندی که :يک حد ملک ما سپاهانست و ديگر ترمذ و سه ديگر خوارزم و چهارم گذاره اب گنگ. و هر که کتاب ممالک و مسالک خوانده است و طول و عرض اين ديار بشناخته بروی پوشيده نماند که بسطت ملک وی تا چه حد بوده است ؛ وانگاه همت ملکانه بر اعلای کلمه حق مقصور گردانيده وذات بی همال خويش را بر نصرت دين اسلام و مراعات مصالح خلق وقف کرده و از در کابل تا کناره آب قنوج و حدود کالنجرو بانوسی ، و از جانب مولتان تا نهر واله و منصوره و سومنات و سرنديب و سواحل دريای محيط و حوالی مصر ، و از جانب قصدار تمامی نواحی يمن و سبپوره و سند و سيوستان و سله عمر و يذيه و اطراف کرمان و سواحل مکران ، در تکسير دوهزار فرسنگ در خطه اسلام افزود ، و آفتاب ملت احمدی بر آن ديار از عکس ماه رايت محمودی بتافت ، و شعاع سپهر اسلام در سايه چتر آل ناصر الدين بر آن نواحی گسترده شد و بجای بتکدها مساجد بنا افتاد ، و در آن مواضع که بروزگار پادشاهان گذشته ملک الملوک را جلت اسماوه ناسزا می گفتند امروز همواره عبادت می کنند و قرآن عظيم می خوانند ، و زيادت هزار منبر نهاده شده است ه در جمعات و اعياد بران ثناءباری عز اسمه می گويند و فرض ايزدی می گزارند ، و در مدت صد و هفتاد سال که ايام دولت اين خاندان مبارکست -ايزد تعالی آن را به هزار و هفتصد برساناد - در سالی پنجاه هزار کم و بيش از برده کافره از ديار حرب بديار اسلام می آرند ، و ايشان ايمان قبول می کنند ، و تادامن قيامت از توالد  و تناسل ايشان مومن و مومنه می زايد ، و همه بوحدانيت خالق و رازق خويش معترف می باشند ، و برکات و مثوبات و حسنات آن شاهانشاه غازی محمود و تمامی ملوک اين خاندان را مدخر می گردد. و ديگر سلاطين دولت ميمون را -که خداوند عالم پادشاه عصر خسرو گيتی شاهنشاه غازی بهرام شاه وازث ملک و عمر ايشان باد - فضايل و مناقب بسيار است ، که هريک از ايشان در ايالت و سياست و عدل و رافت علی حده امتی بوده اند

اما شرح و تفصيل آن ممکن نيست ، که بی اشباعی سخن در تقرير آن معيوب نمايد ، و اگر بسطی داده شود غرض از ترجمه اين کتاب محجوب گردد . لاجرم به ميامن آن نيتهای نيکو و عقيدتهای صافی ضعار پادشاهی و خلال جهانداری در اين خاندانهای بزرگ موبد و مخلد و دايم و جاويد گشته است ، و سيرت پادشاهان اين دولت ، ثبتها الله ، طراز محاسن عالم و جمال مفاخر بنی آدم شده ، و زمانه عز وشرف را انقياد نموده ، و ذکر آن بقلم عطارد بر پيکر خورشيد نبشته . و حمدالله تعالی که مخايل مزيد مقدرت و دلايل مزيت بسطت هرچه ظاهرتر است ، و اميدهای بندگان مخلص در آنچه ديگر اقاليم عالم در خطه ملک ميمون خواهد افزود و موروث و مکتسب اندران بهم پيوست هرچه مستحکمتر ؛ و اين بنده و بنده زاده را در مدح مجلس اعلی قاهری ضاعف الله اشراقه قصيده ايست که از زبان مبارک شاهنشاهی گفته شده است ، دو بيت ازان که لايق اين سياقت بود اثبات افتاد :

ايزد تعالی و تقدس هميشه روی زمطن را بجمال عدل و رحمت خداوند عالم شاهنشاه عادل اعظم ولی النعم آراسته داراد، و در دين و دنيا بغايت همت و قصارای امنيت برساناد ، و منابر اسلام را شرقا و غربا بفر و بهای القاب ميمون و زينت نام مبارک شاهنشاهی مزين گرداناد ، و خاک بارگاه همايون را سجده گاه شاهان دنيا کناد ،

و يرحم الله عبدا قال آمينا.

همی گويد بنده وبنده زاده نصرالله محمد عبدالحميد بوالمعالی ، تولاه الله الکريم بفضله ، چون بفر اصطناع و يمن اقبال مجلس قاهری شاهنشاهی ادام الله اشراقه خانه خواجه من بنده اطال الله بقاءه و ادام ايامه و انعامه و رزقه الله سعادة الدارين قبله احرار و افاضل و کعبه علما و امائل اين حضرت بزرگ لازالت ممحروسة الاطراف محمية و الاکناف بود ، و جملگی ملاذ و پناه جانب او را شناختندی ، و او در ابواب تفقد و تعهد ايشان انواع تکلف و تنوق واجب داشتی ، و التماسات هر يک را بر آن جمله باهتزاز و استبشار تلقی کردی که مانند آن بر خاطر اهل روزگار نتواند گذشت -و ذکر اين معنی ازان شايعتر است که در آن بزيادت اطنابی حاجت افتد

لاجرم همه را بجانب او سکون و استنامت حاصل آمده بود ، و در عرصه و لا و هوا و طايفه ای از مشاهير ايشان که هر يک فضلی وافر و ذکری ساير داشتند بمنزلت ساکنان خانه وبطانه مجلس بودند ، چون قاضی محمد عبدالحميد اسحق ، و برهان الدين عبدالرشيد نصر ، و امامان :علی خياط ، صاعد ميهنی ، عبدالرحمن بستی ، و محمد سيفی ، محمد نسابوری و محمد عثمان بستی ، مبشر رضوی اديب ، عبدالرحيم اسکافی ، عبدالحميد زاهدی ، محمود سگزی ، فاخر ناصر، سعيد باخرزی ، در بعضی اوقات :محمد خبازی ، محمود نشابوری ، رحم الله الماضين منهم و اطال بقاءالغابرين ؛ و من بنده را بر مجالست و ديدار و مذاکرات و گفتار ايشان چنان الفی تازه گشته بود و بمطالبت و مواظبت بر کسب هنر آن ميل افتاده که از مباشرت اشغال و ملابست اعمال اعراض کلی می بود . و غايت نهمت بران مقصور داشتمی که يکی را از ايشان دريافتمی و ساعتی او موانست جستمی ، و آن را سرمايه سعادت و اقبال و دولت شناختمی ؛ و ممکنست که اين سخن در لباس تصلف بر خواطر گذرد ، و در معرض تسوق پيش ضماير آيد ، اما چون ضرورت انصاف نقاب حسد از جمال خويش بگشايد ، و در آيات براعت و معجزات صناعت که اين کتاب بر ذکر و اظهار بعضی ازان مشتمل است تاملی بسزا رود ؛ شناخته گردد تا در تحصيل همتی بلند نباشد ، و رنج تعلم هرچه تمامتر تحمل نيفتد ، در سخن ، که شرف آدمی بر ديگر جانوران بدان است ، اين منزلت نتوان يافت www.zibaweb.com

بقدر الکد تنقسم المعالی

و چون روزگار برقضيت عادت خويش در بازخواستن مواهب آن جمع را بپراگند و نظام اين حال گسسته شد خويشتن را جز بمطالعت کتب متهدی ندانستم ،

و خير جليس فی الزمان کتاب

و در امثال است که نعم المحدث الدفتر . و بحکم آنکه گفته اند

جد همه ساله جان مردم بخورد

گاه از گاه احماضی رفی و بتواريخ و اسمار التفاتی بودی ، و در اثنای اين حال فقيه عالم علی ابراهيم اسماعيل ادام الله توقيفه که از احداث فقهای حضرت جلت بمزيت هنرو خرد مستثنی است -و در اين وقت توفيق حسن عهدی يافت و مزاج او بتقلب احوال تفاوت کم پذيرفت -نسختی از کليله ودمنه تحفه آورد . اگرچه ازان چند نسخت ديگر در ميان کتب بود بدان تبرک نموده آمد ، و حقوق او را باخلاص دوسی برعايت رسانيده شد ، و ذکر حق گزاری و حريت او بدان مخلد گردانيده آمد ، جزاه الله خيرالجزاء و لقاه مناه فی اولاه و اخراه. در جمله بدان نسخت الفی افتاد ، و بتامل و تفکر محاسن اين کتاب بهتر جمال داد ، و رغبت در مطالعت آن زيادت گشت ، که پس از کتب شرعی در مدت عمر عالم ازان پرفايده تر کتابی نکرده اند :بنای ابواب آن برحکمت و موعظت ؛ وانگه آن را در صورت هزل فرانموده تا چنانکه خواص مردمان برای شناختن تجارب بدان مايل باشند عوام بسبب هزل هم بخوانند و بتدريج آن حکمتها در مزاج ايشان متمکن گردد.

و بحقيقت کان خرد و حصافت و گنج تجربت و ممارست است ، هم سياست ملوک را در ضبط ملک بشنودن آن مدد تواند بود و هم اوساط مردمان را در حفظ ملک از خواندن آن فايده حاصل تواند شد . و يکی از براهمه هند را پرسيدند که «می گويند بجانب هندوستان کوههاست و دروی داروها رويد که مرده بدان زنده شود ، طريق بدست آوردن آن چه باشد ؟» جواب داد که «حفظت شيئا و غايت عنک اشياء ، اين سخن از شارت و رمز متقدمان است ، و از کوهها علما را خواسته اند و از داروها سخن ايشان را و از مردگان جاهلان را که بسماع زنده گردند و بسمت علم حيات ابد يابند ، و اين سخنان را مجموعی است که آن را کليله دمنه خوانند ودر خزاين ملوک هند باشد ، اگر بدست توانی آوردن اين غرض بحصول پيوندد».

و محاسن اين کتاب را نهايت نيست ، و کدام فضيلت ازين فراتر که از امت به امت و ملت به ملت رسيد و مردود نگشت ؟ و چون پادشاهی به کسری نوشروان خفف الله عنه رسيد -که صيت عدل و رافت او بر وجه روزگار باقی است و ذکر ياس و سياست او در صدور تواريخ مثبت ، تا بدان حد که سلاطين اسلام را در نيکوکاری بدو تشبيه کنند ، و کدام سعادت ازين بزرگتر که پيغامبر او را اين شرف ارزانی داشته است که ولدت فی زمن الملک العادل؟- انوشيروان مثال داد تا آن را بحيلتها از ديار هند بمملکت پارس آوردند و بزبان پهلوی ترجمه کرد . و بنای کارهای ملک خويش بر مقتضی آن نهاد و اشارات و مواعظ آن را قهرست مصالح دين و دنيا و نمودار سياست خواص و عوام شناخت  ،و آن را در خزاين خويش موهبتی عزيز و ذخيرتی نفيس شمرد ، و تا آخر ايام يزدجرد شهريار که آخر ملوک عجم بود بر اين قرار بماند .

و چون بلاد عراق و پارس بر دست لشکرهای اسلام فتح شد و صبح ملت حق بر آن نواحی طلوع کرد ذکر اين کتاب بر اسماع خلفا می گذشت و ايشان را بدان ميلی و شعفی می بود تا در نوبت اميرالمومنين ابوجعفر منصوربن علی بن عبدالله بن العباس رضی الله عنهم ، که دوم خليفت بوده است از خاندان عم مصطفی صلی الله عليه و رضی عن عمه ، ابن المقفع آن را از زبان پهلوی بلغت تازی ترجمه کرد ، و آن پادشاه را بران اقبالی تمام افتاد و ديگر اکابر امت بدان اقتدا  کردند .

و حال علو همت و بسطت ملک او ازان شايع تر است که در شرح آن باشباعی حاجت افتد . و يکی از آثار باقی آن پادشاه محتشم حضرت بغداد است که امروز مرکز خلافت و مستقر امامت و منبع ملک و مدينه السلام علاالاطلاق آنست . نه در بلاد اسلام چنان شهری نشان می دهند و نه در ديار کفر . و يکی از خصايص آن حضرت مدالله ظلالها آنست که وفات خلفا آنجا اتفاق نيفتد :اميرالمومنين ابوجعفر منصور رضی الله عنه به بئر ميمون يکمنزلی مکه حرسها الله از ملک دنيا بملک آخرت رفت ، و امير المومنين ابوعبدالله محمدبن منصور الملقب بالمهدی رضی الله عنه بمرحله ماسبذان در راه گرگان ، و اميرالمومنين ابومحمد موسی بن المهدی الملقب بالهادی بعيسی آباد ، و اميرالمومنين ابوجعفر هرون بن المهدی الملقب بالرشيد به طوس و اميرالمومنين ابوالعباس عبدالله بن هرون الملقب به طرسوس ، و محمد امين ببغداد کشته شد اما در آن حال خليفت نبود واغلب امت بر خلع او اجماع کرده بودند ، و در اين عهد نزديک اميرالمومنين ابومنصور الفضل الملقب بالمسترشد بالله در حدود عراق شهيد شد و ميان آن موضع و حضرت بغداد مسافت تمام نشان می دهند . و محاسن اين شهر بسيار است و هرکس از اصحاب تواريخ دران خوضی نموده اند ، و شرح و تفصيل آن مستوفی بياورده .

و اکنون نکته ای چند از سخنان اميرالمومنين منصور ايراد کرده آمد هر چند که جای آن نيست اما ممکن است که خوانندگان را ازان فايده ای باشد :روی با هم نشينان خود می گفت که :ما احوجنی الی ان يکون علی بابی اربعة کما اريد! قالوا و من هم ؟قال :من لايقوم ملکی الا بهم کما ان السرير لايقوم الا بقو ائمه الاربع.اما احدهم فقاض لاياخذه فی الله لومة لائم ؛ و اما الثانی فصاحب شرطه ينصف الضعفاء  من الاقوياء...معنی چنين باشد که : چگونه محتاجم بچهار مرد که بر درگاه من قائم گردند ! حاضران گفتند :تفصيل اسامی ايشان چگونه است ؟ گفت :کسانی که بی ايشان کار ملک راست نتواند بود چنانکه تخت بی چهارپايه راست نيستد : يکی از ايشان حاکمی که در امضای احکام شرع از طريق ديانت و قضيت امانت نگذرد و نکوهش مردمان او را از راه حق باز ندارد ؛ و دوم خليفتی که انصاف مظلومان ضعيف از ظالمان قوی بستاند ؛ و سوم کافی ناصح که خراجها و حقوق بيت المال بروجه استقصا طلب کند و بر رعيت حملی روا ندارد که من از ظلم او بيزارم.وانگه انگشت بگزيد و گفت :آه آه ! گفتند :چهارم کيست يا اميرالمومنين ؟ گفت :صاحب بريدی که اخبار درست و راست انها کند و از حد صدق نگذرد .

و در اثنای مثالها می فرمود که حبب الی عدوک الفرار بترک الجد فی طلبه اذا انهزم و اعلم ان کل من فی عسکرک عين عليک . معنی چنين باشد که :گريختن را در دل دشمن خود دوست گردان بآنکه چون بگريزد در طلب او نروی و بدان که هر که در لشکر توند بر تو جاسوسند .

و عاملی را بحضرت استدعا کرد ، عذری نهاد و گرد تخلف برآمد و تقاعد نمود ، مثال او را بر اين جمله توقيع فرمود که :اگر گران می آيد بروی آمدن سوی حضرت ما با تمامی جثه ما ببعضی از وی برای تخفيف موونت قناعت کرديم ، بايد که سر او بی تن بدرگاه آرند .

و در اثنای وصابت پسر خويش اميرالمومنين مهدی را رضی الله عنهما می گفت :ای پسر ، نعمت بر لشکر فراخ مکن که از تو بی نياز شوند ، و کار هم تنگ مگير که برمند ، عطايی برسم می ده در حد اقتصاد و منعی نيکو بی تنگ خويی می فرمای ؛ عرصه اميد بريشان فراخ می دار و عنان عطا تنگ می گير .

و هميشه می گفتی که :ترس و بيم کاری است که هيچ کس را ساتقامتی نتواند بود بی او :يا دين داری بود که از عذاب بترسد . يا کريمی که از عار باک دارد ، يا عاقلی که از عواقب غفلت پرهيز کند . روزی ربيع را گفت :من می بينم مردمان را ه مرا ببخل منسوب می کنند . من بخيل نيستم ، لکن همگنان را بنده درم و دينار می بينم آن را از ايشان باز می دارم تا مرا از برای آن خدمت کنند ، و راست گفته است آن حکيم که «سگ را گرسنه دار تا از پی تو دود.»

روزی او را گفتند :فلان مقدم فرمان يافت و از او ضياع بسيار مانده است و فرزندان او بدرجه استقلال نرسيده اند ، اگر مثال باشد تا عمال بعضی در تصرف گيرند و در قبض آرند ديوان را توفيری تمام باشد . جواب داد که :هرکرا خلافت روی زمين سير نگرداند از ضياع يتيمان هم سير نگردد.

و مناقب اين پادشاه را نهايت نيست و تواريخ متقدمان بذکر آن ناطق است علی الخصوص غرر سير ثعالبی رحمه الله بر تفصيل آن مشتمل است و آنچه از جهت وی در تاسيس خلافت و تاکيد ملک و دولت تقديم افتاد ، ارکان و حدود را بثبات حزم و نفاذ عزم چنان استوار و مستحکم گردانيد که چهارصد سال بگذشت و گردش چرخ و حوادث دهر قواعد آن را واهی نتوانست کرد و خللی به اوساط و اذناب آن راه نتوانست داد . و هربنا که برقاعده عدل و احسان قرار گيرد و اطراف و حواشی آن بنصرت دين حق و رعايت مناظم خلق موکد شود اگر تقلب احوال را در وی اثری ظاهر نگردد و دست زمانه از ساحت سعادت آن قاصر باشد بديع ننمايد.اين قدر از فضايل اين پادشاه رضی الله عنه تقرير افتاد واکنون روی بغرض نهاده آيد .

و در جمله مراد از مساق اين حديث آن بود که چنين پادشاهی بدين کتاب رغبت نمود . و چون ملک خراسان به امير سديد ابوالحسن نصربن احمد السامانی تغمده الله برحمته رسيد رودکی شاعر را مثال داد تا آن را د رنظم آرد ، که ميل طبعها بسخن منظوم بيش باشد . و آن پادشاه رضوان الله عليه از ملوک آل سامان بمزيد بسطت مخصوص بود و در نوبت او کرمان و گرگان و طبرستان تا حدود روی وسپاهان در خطه ملک سامانيان افزود و سی سال مدت يافت و انواع تمتع و برخورداری بدان پيوست . و اگر شمتی ا زاحوال او ادراج کرده شود دراز گردد.و اين کتاب را نيک عزيز شمردی و بر مطالعت آن مواظبت نمود .

و دابشليم رای هند که اين جمع بفرمان او کرده اند ، و بيدپای برهمن که مصنف اصل است از جمله او بوده است ، سمت پادشاهی داشته است ، و بدين کتاب کمال خر دو حصافت او می توان شناخت و آن جادويها که بيدپای برهمن کرده ست در فراهم آوردن اين مجموع و تلفيقات نغز عجيب و وضعهای نادر غريب که او را اتفاق افتاده ست ازان ظاهرتر است که هيچ تکلف را در ترکيب آن مجال وضعی تواند بود . چه هر که از خرد بهره ای دارد فضيلت آن بر وی پوشيده نگردد و آنکه از جمال عقل محجوبست خود بنزديک اهل بصيرت معذور باشد .

نور موسی چگونه بيند کور ؟!

نطق عيسی چگونه داند کر ؟!

و اگر در تقرير محاسن اين کتاب مجلدات پرداخته شود هنوز حق آن بواجبی گزارده بيايد ، لکن ابرام از همه حد بگذشت و از آن موضع که بذکر نوشروان رسيده آمده ست تا اينجا سراسر حشو است و با سياقت کتاب البته مناسبتی ندارد ؛ اما غرض آن بود تا شناخته گردد که حکمت هميشه عزيز بوده است ، خاصه بنزديک ملوک و اعيان ، و الحق اگر دران سعيی پيوسته آيد و موونيی تحمل کرده شود ضايع و بی ثمرت نمانده ست ، زيرا که معرفت قوانين سياست در جهان داری اصل معتبر است و بقای ذکر بر امتداد روزگار ذخيرتی نفيس ، و بهربها که خريده شود رايگان نمايد .

و اين کتاب را پس از ترجمه ابن المقفع و نطم رودکی ترجمها کرده اند و هرکس در ميدان بيان براندازه مجال خود قدمی گزارده اند ، لکن می نمايد که مراد ايشان تقرير سمر و تحرير حکايت بوده است نه تفهيم حکمت و موعظت ، چه سخن مبتر رانده اند و بر ايراد قصه اختصار نموده .

و در جمله ، چون رغبت مردمان از مطالعت کتب تازی قاصر گشته است ، و آن حکم و مواعظ مهجور مانده بود بل که مدروس شده ، بر خاطر گذشت که آن را ترجمه کرده آيد و در بسط سخن و کشف اشارات آن اشباعی رود و آن را بآيات و اخبار و ابيات و امثال موکد گردانيده شود ، تا اين کتاب را که زبده چند هزارساله است احيايی باشد و مردمان از فوايد و منافع آن محروم نمانند .

و هم بر اين نمط افتتاح کرده شد ، و شرايط سخن آرايی در تضمين امثال و تلفيق ابيات و شرح رموز واشارات تقديم نموده آمد ، و ترجمه و تشبيب آن کرده شد ، و يک باب که بر ذکر برزويه طبيب مقصور است و ببزرجمهر منسوب هرچه موجزتر پرداخته شد چه بنای آن بر حکايت است . و هر معنی که از پيرايه سياست کلی و حليت حکمت اصلی عاطل باشد اگر کسی خواهد که بلباس عاريتی آن را بيارايد بهيچ تکلف جمال نگيرد ، و هرگاه که بر ناقدان حکيم مبر زان استاد گذرد بزيور او التفات ننمايند و هراينه در معرض فضيحت افتد.و آن اطناب و بمبالغت مواردت از داستان شير و گاو آغاز افتاده ست که اصل آنست ، و در بستان علم و حکمت بر خوانندگان اين کتاب از آنجا گشاده شود .

و چون بعضی پرداخته گشت ذکر ان بسمع مبارک اعلی قاهری شاهنشاهی .اسمعه الله المسار و المحاب.رسيد و جزوی چند بعز تامل عالی مشرف شد . از آنجا که کمال سخن شناسی و تمييز پادشاهانه است آن را پسنديده داشت و شرف احماد و ارتضا ارزانی فرمود ، و مثالی رسانيدند مبنی بر ابواب کرامت و تمنيت و مقصور بر انواع بنده پروری و عاطفت که :هم بر اين سياقت ببايد پرداخت و ديباجه را بالقاب مجلس ما مطرز گردانيد ؛ و اين بنده را بدان قوت دل و استظهار و سروری و افتخار حاصل آمد و با دهشت هرچه تمامتر در اين خدمت خوض نموده شد ، که بندگان را از امتثال فرمان چاره نباشد ؛ و الا جهانيان را مقرر است که بديهه رای و اول فکرت شاهنشاه دنيا ، اعلی الله شانه و خلد ملکه و سلطانه ، نمودار عقل کل و راه بر روح قدس است ، نه از تامل اشارات و تجارب اين کتاب خاطر انور قاهری را تشحيذی صورت توان کرد و نه از مطالعت اين عبارات الفاظ درفشان شاهنشاهی را مددی تواند بود .

تحفه چگونه آرم نزديک تو سخن؟!

آب حيات تحفه کی آرد بسوی جان؟!

گل را چه گرد خيزد از ده گلاب زن ؟!

مه را چه ورغ بندد از صد چراغ دان؟!

اما بدين مثال اين بنده و بنده زاده را تشريفی هرچه بزرگتر و تربيتی هرچه تمامتر بود ، و مباهات و مفاخرت هرچه وافرتر افزود ، و ثواب آن روزگار همايون اعلی را مدخر گشت .و نيز اگر ملوک گذشته که نام ايشان در مقدمه اين فصل آورده شده ست از اين نوع توفيقی يافتند و سخنان حکما را عزيز داشت تا ذکر ايشان از آن جهت بروجه روزگار باقی ماند ، امروز که زمانه در طاعت و فلک در متابعت رای و رايت خداوند عالم سلطان عادل اعظم شاهنشاه بنی آدم ولی النعيم مالک رقاب الامم ، اعلی الله رايه و رايته و نصر جنده والويته ، آمده ست ، و عنان کامگاری و زمان جهان داری بعدل و رحمت وباس و سياست ملکانه سپرده - و مزيت و رجحان اين پادشاه دين دار در مکارم خاندان مبارک و فضايل ذات بی نظير ، بر پادشاهان عصر و ملوک دهر ماضی و باقی ، ازان ظاهر تر است که بندگان را دران باطناب و اسهابی حاجت افتد که

درصد هزار قرن سپهر پياده رو

نارد چنو سوار بميدان روزگار

هم اين مثال داد ، و اسم و صيت نوبت ميمون که روز بازار فضل و براعت است بر امتداد ايام موبد و مخلد گردايند . ايد تبارک و تعالی نهايت همت ملوک عالم را مطلع دولت و تشبيب اقبال و سعادت اين پادشاه بنده پرور کناد ، و انواع تمتع و برخورداری از موسم جوانی و ثمرات ملک ارزانی داراد ، بمنه و رحمته و حوله و قوته .

 

                        مفتتح کتاب بر ترتيب ابن المقفع

                           بسم الله الرحمن الرحيم

چنين گويد ابوالحسن عبدالله ابن المقفع ، رحمه الله ، پس از حمد باری عز اسمه ، و درود بر سيد المرسلين ، عليه الصلاة و السلام ، که ايزد تبارک و تعالی بکمال قدرت و حکمت عالم را بيافريد ، و آدميان را بفضل و منت خويش بمزيت عقل و رجحان خرد از ديگر جانوران مميز گردانيد ، زيرا که عقل بر اطلاق کليد خيرات و پای بند سعادات است ، و مصالح معاش و معاد و دوستکامی دنيا و رستگاری آخرت بدو بازبسته است . و آن دو نوع است :غريزی که ايزد جل جلاله ارزانی دارد ، و مکتسب که از روی تجارب حاصل آيد . و غريزی در مردم بمنزلت آتش است در چوب ، و چنانکه ظهور آن بی ادوات آتش زدن ممکن نباشد اثر اين بی تجربت و ممارست هم ظاهر نشد ، و حکما گفته اند که التجارب لقاح العقول . و هرکه از فيض آسمانی و عقل غريزی بهرومند شد و بر کسب هنر مواظبت نمود و در تجارب متقدمان تامل عاقلانه واجب ديد آرزوهای دنيا بيايد و در آخرت نيک بخت خيزد ، والله الهادی الی ما هو الاوضح سبيلا و الارشد دليلا.

و ببايد دانست که ايزد تعالی هرکار را سببی نهاده است و هرسبب را علتی و هر علت را موضعی و مدتی ، که حکم بدان متعلق باشد ، و ايام عمر و روزگار دولت يکی از مقبلان بدان آراسته گردد.و سبب و علت ترجمه اين کتاب و نقل آن از هندوستان بپارس آن بود که باری عز اسمه آن پادشاه عادل بختيار و شهريار عالم کامگار انوشروان کسری بن قباد را ، خفف الله عنه ، از شعاع عقل و نور عدل حظی وافر ارزانی داشت ، و در معرفت کارها و شناخت مناظم آن رای صائب و فکرت ثاقب روزی کرد ، و افعال و اخلاق او را بتاييد آسمانی بياراست . تا نهمت بتحصيل علم و تتبع اصول و فروع آن مصروف گردانيد ، و در انواع آن بمنزلتی رسيد که هيچ پادشاه پس از وی آن مقام را در نتوانست يافت ، و آن درجت شريف و رتبت عالی را سزاوار مرشح نتوانست گشت . و نخوت پادشاهی و همت جهان گيری بدان مقرون شد تا اغلب ممالک دنيا در ضبط خويش آورد ، و جباران روزگار را در ربقه طاعت و خدمت کشيد ، و آنچه مطلوب جهانيان است از عز دنيا بيافت .

و در اثنای آن بسمع او رسانيدند که در خزاين ملوک هند کتابيست که از زبان مرغان و بهايم و وحوش و طيور و حشرات جمع کرده اند ، و پادشاهان را درسياست رعيت و بسط عدل و رافت ، و قمع خصمان و قهر دشمنان ، بدان حاجت باشد ، و آن را عمده هر نيکی و سرمايه هر علم و راهبر هر منفعت و مفتاح هر حکمت می شناسند ، و چنانکه ملوک را ازان فوايد تواند بود اوساط مردمان را هم منافع حاصل تواند شد ، و آن را کتاب کليله ودمنه خوانند .

آن خسرو عادل ، همت بران مقصور گردانيد که آن را ببيند و فرمود که مردی هنرمند بايد طلبيد که زبان پارسی و هندوی بداند ، و اجتهاد او در علم شايع باشد ، تا بدين مهم نامزد شود.مدت دراز بطلبيدند ، آخر برزويه نام جوانی نشان يافتند که اين معانی در وی جمع بود ، و بصناعت طب شهرتی داشت.او را پيش خواند و فرمود که :پس از تامل و استخارت و تدبر و مشاورت ترا بمهمی بزرگ اختيار کرده ايم ، چه حال خرد و کياست تو معلومست ، و حرص تو بر طلب علم و کسب هنر مقرر.و می گويند که بهندوستان چنين کتابی است ، و می خواهيم که بدين ديار نقل افتد ، و ديگر کتب هندوان بدان مضموم گردد.ساخته بايد شد تا بدين کار بر وی و بدقايق استخراج آن مشغول شوی . و مالی خطير در صحبت تو حمل فرموده می آيد تا هر نفقه و موونت که بدان حاجت افتد تکفل کنی ، و اگر مدت مقام دراز شود و به زيادتی حاجت افتد باز نمايی تا ديگر فرستاده آيد ، که تمامی خزاين ما دران مبذول خواهدبود.

وانگاه مثال داد تاروزی مسعود و طالعی ميمون برای حرکت او تعيين کردند ، و او بر آن اختيار روان شد ، و در صحبت او پنجاه صره که هر يک ده هزار دينار بود حمل فرمود . و بمشايعت او با جملگی لشکر و بزرگان ملک برفت.

و برزويه با نشاط تمام روی بدين مهم آورد ، و چون بمقصد پيوست گرد درگاه پادشاه و مجلسهای علما و اشراف و محافل سوقه و اوساط می گشت و از حال نزديکان رای و مشاهير شهر و فلاسفه می پرسيد ، و بهر موضع اختلافی می ساخت . و به رفق و مدارا بر همه جوانب زندگانی می کرد ، و فرا می نمود که برای طلب علم هجرتی نموده است . و بر سبيل شاگردی بهرجای می رفت ، و اگر چه از هر علم بهره داشت نادان وار دران خوضی می پيوست ، و از هر جنس فرصت می جست ، و دوستان و رفيقان می گرفت ، و هر يک را بانواع آزمايش امتحام می کرد . اختيار او بر يکی ازيشان افتاد که بهنرو خرد مستثنی بود ، و دوستی و برادری را با او بغايت لطف و نهايت يگانگی رسانيد تا بمدت اندازه رای و رويت و دوستی و شفقت او خود را معلوم گردانيد ، و بحقيقت بشناخت که اگر کليد اين راز بدست وی دهد و قفل اين سر پيش وی بگشايد دران جانب کرم و مروت و حق صحبت و ممالحت را برعايت رساند .

چون يکچندی برين گذشت و قواعد مصدقت ميان ايشان هرچه مستحکم تر شد و اهليت او اين امانت و محرميت او اين سر را محقق گشت در اکرام او بيفزود و مبرتهای فراوان واجب ديد .پس يک روز گفت :ای بذاذر ، من غرض خويش تا اين غايت بر تو پوشيده داشتم  ، و عاقل را اشارتی کفايت باشد .

هندو جواب داد که :همچنين است ، و تو اگر چه مراد خويش مستور می داشتی من آثار آن می ديد م ، لکن هوای تو باظهار آن رخصت نداد . و اکنون که تو اين مباثت پيوستی اگر بازگويم از عيب دور باشد . و چون آفتاب روشن است که تو  آمده ای تا نفايس ذخاير از ولايت ماببری ، و پادشاه شهر خويش را بنگنجهای حکمت مستظهر گردانی ، و بنای آن بر مکر و خديعت نهاده ای.اما من در صبر و مواظبت تو خيره مانده بودم . و انتظار می کردم تا مگر در اثنای سخن از تو کلمه ای زاطد که باظهار مقصود ماند ، البته اتفاق نيفتاد . و بدين تحفظ و تيقظ اعتقاد من در موالات تو صافی تر گشت . چه هيچ آفريده را چندين حزم و خرد و تمالک و تماسک نتواند بود خاصه که در غربت ، و در ميان قومی که نه ايشان او را شناسند و نه او بر عادات و اخلاق ايشان وقوف دارد .

و عقل بهشت خصلت بتوان شناخت :اول رفق و حلم ، و دوم :خويشتن شناسی ، سوم طاعت پادشاهان و طلب رضا و تحری فراغ ايشان ، و چهارم شناختن موضع راز و وقوف برمحرميت دوستان ، و پنجم مبالغت در کتمان اسرار خويش و ازان ديگران، و ششم بر درگاه ملوک چاپلوسی و چرب زبانی کردن و اصحاب را بسخن نيکو بدست آوردن ، و هفتم برزبان خويش قادر بودن و سخن بقدر حاجت گفتن ، و هشتم در محافل خاموشی را شعار ساختن و از اعلام چيزی که نپرسند و از اظهار آنچه بندامت کشد احتراز لازم شمردن.و هرکه بدين خصال متحلی گشت شايد که بر حاجت خويش پيروز گردد ، و در اتمام آنچه بدوستان برگيرد اهتزاز نمايند .

و اين معانی در تو جمع است ، و مقرر شد که دوستی تو با من از برای اين غرض بوده ست ، لکن هر که بچندين فضايل متحلی باشد اگر در همه ابواب رضای او جسته آيد و در آنچه بفراغ او پيوندد مبادرت نموده شود از طريق خرد دور نيفتد ، هرچند اين التماس هراس بر من مستولی گردانيد ، که بزرگ سخنی و عظيم خطری است .

چون برزويه بديد که هندو بر مکر او واقف گشت اين سخن بر وی رد نکرد ، و جواب نرم و لطيف داد.گفت :من برای اظهار اين سر فصول مشبع انديشيده بودم ، و آن را اصول و فروع و اطراف و زوايا نهاده و ميمنه و ميسره و قلب و جناح آن را بحقوق صحبت و ممالحت و سوابق اتحاد و مخالصت بياراسته ، و مقدمات عهود و سوالف مواثيق را طليعه آن کرده و حرمت هجرت و وسيلت غربت را مايه و ساقه گردانيده ، و بسيجيده آن شده که بر اين تعبيه در صحرای مباسطت آيم و حجاب مخافت از پيکر مراد بردارم ، و بيمن ناصيت و برکت معونت تو مظفر و منصور گردم.لکن تو بيک اشارت بر کليات و حزويات من واقف گشتی ، و از اشباع و اطناب مستغنی گردانيد و بقضای حاجت و اجابت التماس زبان داد.از کرم و مروت تو همين سزيد و اميد من در صحبت و دوستی تو همين بود . و خردمند اگر بقلعتی ثقت افزايد که بن لاد آن هرچه موکدتر باشد و اساس آن هرچه مستحکم تر ، يا بکوهی که از گردانيدن بادو ربودن آب دران ايمن توان زيست ، البته بعيبی منسوب نگردد.www.zibaweb.com

هندو گفت :هيچيز بنزديک اهل خرد در منزلت دوستی نتواند بود . و هرکجا عقيدتها بمودت آراسته گشت اگر در جان و مال با يک ديگر مواسا رود دران انواع تکلف و تنوق تقديم افتد هنوز از وجوب قاصر باشد . اما مفتاح همه اغراض کتمان اسرار است و هر راز که ثالی دران مرحم نشود هراينه از شياعت مصون ماند ، و باز آنکه بگوش سومی رسيد بی شبهت در افواه افتد ، و بيش انکار صورت نبندد .و مثال آن چون ابر بهاری است که در ميان آسمان بپراکند وبهر طرف قطعه ای بماند ، اگر کسی ازان اعلام دهد بضرورت او را تصديق واجب بايد داشت ، چه انکار آن در وهم و خرد نگنجد. و مرا از دوستی تو چندان مسرت  و ابتهاج حاصل است که هيچ چيز در موازنه آن نيايد ، اما اگر کسی را برين اطلاع افتد برادری ما چنان باطل گردد که تلافی آن بمال و متاع در امکان نيايد که ملک ما درشت خوی و خرد انگارش است ، برگناه اندک عقوبت بسيار فرمايد ، چون گناه بزرگ باشد پوشيده نماند که چه رود.

برزويه گفت :قوی تر رکنی بنای مودت را کتمان اسرار است ، و من در اطن کار محرم ديگر ندارم و اعتماد برکرم و عهد و حصافت تو مقصور داشته ام . و می توانم دانست که خطری بزرگست ، اما بمروت و حريت آن لايق تر که مرا بدين آرزو برسانی ، و اگر از آن جهت رنجی تحمل بايد کرد سهل شمری ، و آن را از موونات مروت و مکرمت شناسی .

و ترا مقرر است که فاش گردانيدن اين حديث از جهت من ناممکن است ، لکن تو از پيوستگان و ياران خويش می انديشی ، که اگر وقوف يابند ترا در خشم ملک افکنند . و غالب ظن آنست که خبری بيرون نگنجد و شغلی نزايد .

هندو اهتزاز نمود و کتابها بدو داد . و برزويه روزگار دراز با هراس تمام در نبشتن آن مشغول گردانيد ، و مال بسيار در آن وجه نقفه کرد . و از اين کتاب و ديگر کتب هندوان نسخت گرفت ، و معتمدی بنزديک نوشروان فرستاد ، و از صورت حال بياگاهانيد .

نوشروان شادمان گشت و خواست که زودتر بحضرت او رسد تا حوادث ايام آن شادی را منغص نگرداند ، و برفور بدو نامه فرمود و مثال داد که :دران مسارعت بايد نمود ، و قوی دل و فسيح امل روی بازنهاد ، و آن کتب را عزيز داشت که خاطر بوصول آن نگران است ، و تدبير بيرون آوردن آن برقضيت عقل ببايد کرد ، که خدای عزوجل بندگان عاقل را دوست دارد ، و عقل بتجارب و صبر و حزم جمال گيرد . و نامه را مهر کردند و بقاصد سپرد ، و تاکيدی رفت که از راههای شارع تحرز واجب بيند تا آن نامه بدست دشمنی نيفتد.

چندانکه نامه ببرزويه رسيد بر سبيل تعجيل بازگشت و بحضرت پيوست . کسری را خبر کردند ، در حال او را پيش خواند . برزويه شرط خدمت و زمين بوس بجای آورد و پرسش و تقرب تمام يافت . و کسری را بمشاهدت اثر رنج که در بشره برزويه بود رقتی هرچه تمامتر آورد و گفت :قوی دل باش ای بنده نيک و بدان که خدمت تو محل مرضی يافتست و ثمرت و محمدت آن متوجه شده ، باز بايد گشت و يک هفته آسايش داد ، وانگاه بدرگاه حاضر آمد تا آنچه واجب باشد مثال دهيم .

چون روز هفتم بود بفرمود تا علما و اشراف حضرت را حاضر آوردند و برزويه را بخواند و اشارت کرد که مضمون اين کتاب را بر اسماع حاضران بايد گذرانيد . چون بخواند همگنان خيره ماندند و بر برزويه ثناها گفت ، و ايزد را عز اسمه برتيسير اين غرض شکرها گزارد . و کسری بفرمود تا درهای خزاين بگشادند و برزويه را مثال داد موکد بسوگند که بی احتراز دربايد رفت ، و چندانکه مراد باشد از نقود و جواهر برداشت .

برزويه زمين بوسه کرد و گفت :حسن رای و صدق عنايت پادشاه مرا از مال مستغنی گردانيده است ، و کدام مال دراين محل تواند بود که از کمال بنده نوازی شاهنشاه گيتی مرا حاصل است ؟اما چون سوگند در ميانست از جامه خانه خاص ، برای تشريف و مباهات ، يک تخت جامه از طراز خوزستان که بابت کسوت ملوک باشد برگيرم . وانگاه برزبان راند که :اگر من در اين خدمت مشقتی تحمل کردم و در بيم و هراس روزگار گذاشت ، باميد طلب رضا و فراغ ملک بر من سهل و آسان می گذشت ، و بدست بندگان سعی و جهدی به اخلاص باشد . و الا نفاذ کار و ادراک مراد جز بسعادت ذات و مساعدت بخت ملک نتواد بود . و کدام خدمت در موازنه آن کرامات آيد که در غيبت اهل بيت بنده را ارزانی فرموده ست ؟ و يک حاجت باقی است که در جنب عواطف ملکانه خطری ندارد ، واگر بقضا مقرون گردد عز دنيا و آخرت بهم پيوندد ، و ثواب و ثنا ايام ميمون ملک را مدخر شود .

نوشروان گفت :اگر در ملک مثلا مشارکت توقع کنی مبذولست ، حاجت بی محابا ببايد خواست . برزويه گفت :اگر بيند رای ملک بزرجمهر را مثال دهد تا بابی مفرد در اين کتاب بنام من بنده مشتمل بر صفت حال من بپردازد ، و دران کيفيت صناعت و نسب و مذهب من مشبع مقرر گرداند ، وانگاه آن را بفرمان ملک موضعی تعيين افتد ، تا آن شرف من بنده را بر روی روزگار باقی مخلد شود ، و صيت نيک بندگی من ملک را جاويد و موبد گردد.

کسری و حاضران شگفتی عظيم نمودند و بهمت بلند و عقل کامل برزويه واثق گشتند ، و اتفاق کردند که او را اهليت آن منزلت هست . بزرجمهر را حاضر آوردند ، و او را مثال داد که :صدق مناصحت و فرط اخلاص برزويه دانسته ای ، و خطر بزرگ که بفرمان ما ارتکاب کرد شناخته ، و می خواستيم که ثمرات آن دنياوی هرچه مهناتر بيابد وا ز خزاين ما نصيبی گيرد ، البته بدان التفات ننمود ، و التماس او برين مقصور است که در اين کتاب بنام او بابی مفرد وضع کرده آيد . چنانکه تمامی احوال او از روز ولادت تا اين ساعت که عز مشافهه ما يافته است دران بيايد . و ما بدين اجابت فرموديم و مثال می دهيم که آن را در اصل کتاب مرتب کرده شود ، و چون پرداخته گشت اعلام بايد داد تا مجمعی سازند و آن را برملا بخوانند ، و اجتهاد تو در کارها ورای آنچه در امکان اهل روزگار آيد علما و اشراف مملکت را نيز معلوم گردد.

چون کسری اين مثال را بر اين اشباع بداد برزويه سجده شکر گزارد و دعاهای خوب گفت .و بزرجمهر آن باب بر آن ترتيب که مثال يافته بود بپرداخت ، و آن را بانواع تکلف بياراست ، و ملک را خبر کرد . و آن روز بار عام بود ، و بزرجمهر بحضور برزويه و تمامی اهل مملکت اين باب را بخواند ، و ملک و جملگی آن را پسنديده داشتند ، و در تحسين سخن بزرجمهر مبالغت نمودند ، و ملک او را صلت گران فرمود از نقود و جواهر و کسوتهای خاص ، و بزرجمهر جز جامه هيچيز قبول نکرد .

وبرزويه دست وپای نوشروان ببوسيد و گفت :ايزد تعالی هميشه ملک را دوستکام داراد ، و عز دنيا بآخرت مقرون و موصول گرداناد ، اثر اصطناع پادشاه بدين کرامت هرچه شايع تر شد ، و من بنده بدان سرورو سرخ روی گشتم ، و خوانندگان اين کتاب را ازان فوايد باشد که سبب نقل آن بشناسد ، و بدانند که طاعت ملوک وخدمت پادشاهان فاضلترين اعمالست ، و شريف آن کس تواند بود که خسروان روزگار او را مشرف گردانند ، و در دولت و نوبت خويش پيدا آرند .

و کتاب کليله و دمنه پانزده بابست ، ازان اصل کتاب که هندوان کرده اند ده بابست.

 

                        ابتدای کليله و دمنه ، و هو من کلام بزرجمهر البختکان

اين کتاب کليله و دمنه فراهم آورده علما و براهنه هند است در انواع مواعظ و ابواب حکم و امثال ، و هميشه حکمای هر صنف از اهل عالم می کوشيدند و بدقايق حيلت گرد آن می گشتند که مجموعی سازند مشتمل بر مناظم حال و مآل و مصالح معاش و معاد ، تا آنگاه که ايشان را اين اتفاق خوب روی نمود ، و بر اين جمله وضعی دست داد ، که سخن بليغ باتقان بسيار از زبان بهايم و مرغان و وحوش جمع کردند ، و چند فايده ايشان را دران حاصل آمد :اول آنکه در سخن مجال تصرف يافتند تا در هر باب که افتتاح کرده آيد بنهايت اشباع برسانيدند ، ديگر آنکه پند و حکمت و لهو و هزل و بهم پيوست تا حکما برای استفادت آن را مطالعت کنند . و نادانان برای افسانه خوانند ، و احداث متعلمان بظن علم و موعظت نگردند و حفظ آن بريشان سبک خيزد ، و چون در حد کهولت رسند و در آن محفوظ تاملی کنند صحيفه دل را پر فوايد بينند ، و ناگاه بر ذخاير نفيس و گنجهای شايگانی مظفر شوند . و مثال اين همچنان است که مردی در حال بلوغ بر سر گنجی افتد که پدر برای او نهاده باشد فرحی بدو راه يابد و در باقی عمر ا زکسب فارغ آيد .

و خواننده اين کتاب بايد که اصل وضع و غرض که در جمع و تاليف آن بوده است بشناسد ، چه اگر اين معنی بر وی پوشيده ماند انتفاع او ازان صورت نبندد و فوايد و ثمرات آن او را مهنا نباشد . و اول شرطی طالب اين کتاب را حسن قراءت است که اگر در خواندن فروماند بتفهيم معنی کی تواند رسيد ؟ زيرا که خط کالبد معنی است ، و هرگاه دران اشتباهی افتاد ادراک معنای ممکن نگردد ، و چون برخواندن قادر بود بايد که دران تامل واجب داند و همت دران نبندد که :زودتر بآخر رسد ، بل که فوايد آن را بآهستگی در طبع جای می دهد ، که اگر بر اين جمله نرود همچنان بود که :

مردی در بيابان گنجی يافت ، با خود گفت اگر نقل آن بذات خويش تکفل کنم عمری دران شود و اندک چيزی تحويل افتد ، بصواب آن نزديک تر که مزدوری چند حاضر آرم و ستور بسيار کرا گيرم و جمله بخانه برم.هم بر اين سياقت برفت وبارها پيش از خويشتن گسيل کرد . مکاريان را سوی خانه خويش بردن بمصحلت نزديک تر نمود ، چون آن خردمند دورانديشه بخانه رسيد در دست خويش از آن گنج جز حسرت و ندامت نديد .

و بحقيقت ببايد دانست که فايده در فهم است نه در حفظ ، و هرکه بی وقوف در کاری شروع نمايد همچنان باشد که :

مردی می خواست که تازی گويد ، دوستی فاضل ازان وی تخته ای زرد در دست داشت ؛ گفت :از لغت تازی چيزی از جهت من بران بنويس .چون پرداخته شد.بخانه بردو گاه گاه دران می نگريست و گمان برد که کمال فصاحت حاصل آمد . روزی در محفلی سخنی تازی خطا گفت ، يکی از حاضران تبسمی واجب ديد .بخنديد و گفت :برزبان من خطا رود و تخته زرد من در خانه من است ؟

و بر مردمان واجب است که در کسب علم کوشند و فهم را دران معتبر دارند ، که طلب علم و ساختن توشه آخرت از مهماتست . و زنده را از دانش و کردار نيک چاره نيست ، و نيز در نور ادب دل را روشن کند ، و داروی تجربت مردم را از هلاک جهل برهاند ، چنانکه جمال خرشيد روی زمين را منور گرداند ، و آب زندگانی عمر جاويد دهد .و علم بکردار نيک جمال گيرد که ميوه درخت دانش نيکوکاری است و کم آزاری.

و هرکه علم بداند و بدان کار نکند بمنزلت کسی باشد که مخافت راهی می شناسد اما ارتکاب کند تا بقطع و غارت مبتلا گردد ، يا بيماری که مضرت خوردنيها می داند و همچنان بران اقدام می نمايد تا در معرض تلف افتد.و هراينه آن کس که زشتی چيزی بشناخت اگر خويشتن دران افکند نشانه تير ملامت شود ، چنانکه دو مرد در چاهی افتند يکی بينا و ديگر نابينا ، اگرچه هلاک ميان هر دو مشترکست اما عذر نابينا بنزديک اهل خرد و بصارت مقبول تر باشد .

و فايده در تعلم حرمت ذات و عزت نفس است ، پس تعليم ديگران ، که اگر بافادت مشغول گردد و در نصيب خويش غفلت ورزد همچون چشمه ای باشد که از آب او همه کس را منفعت حاصل می آيد و او ازان بی خبر .وا ز دو چيز نخست خود را مستظهر بايد گردانيد پس ديگران را ايثار کرد :علم و مال . يعنی چون وجوه تجارب معلوم گشت اول در تهذيب اخلاق خويش بايد کوشيد آنگاه ديگران را بران باعث بود . و اگر نادانی اين بشارت را بر هزل حمل کند مانند کوری باشد که کاژی را سرزنش کند .

و عاقل بايد که در فاتحت کارها نهايت اغراض خويش پيش چشم دارد و پيش ازانکه قدم در راه نهد مقصد معين گرداند ، و الا واسطه بحيرت کشد و خاتمت بهلاک و ندامت.و بحال خردمند آن لايق تر که هميشه طلب آخرت را بر دنيا مقدم شمرد ، چه هرکه همت او از طلب دنيا قاصرتر حسرات او بوقت مفارقت آن اندک تر ، و نيز آنکه سعی برای آخرت کند مرادهای دنيا بيابد و حيات ابد اورا بدست آيد ، و آنکه سعی او بمصالح دنيا مصروف باشد زندگانی برو وبال گردد ، و از ثواب آخرت بماند .و کوشش اهل عالم در ادراک سه مراد ستوده ست :ساختن توشه آخرت ،  تمهيد اسباب معيشت ، و راست داشتن ميان خود و مردمان بکم آزاری و ترک اذيت .

و پسنديده تر اخلاق مردان تقوی است و کسب مال از وجه حلال ، هرچند در هيچ حال از رحمت آفريدگار عز اسمه و مساعدت روزگار نوميد نشايد بود اما بران اعتماد کلی کردن و کوشش فروگذاشتن از خرد و رای راست دور افتد ، که امداد خيرات و اقسام سعادات بدو نزديک تر که درکارها ثابت قدم باشد و در مکاسب جد و هد لازم شمرد . و اگر چنانکه باژگونگی روزگار است کاهلی بدرجتی رسد يا غافلی رتبتی يابد بدان التفات ننمايد ، و اقتدای خويش بدو دست نشناسد ، چه نيک بخت و دولت يار او تواند بود که تيل بمقبلان و خردمندان واجب بيند تا بهيچ وقت از مقام توکل دورنمايد ، و از فضيلت مجاهدت بی بهره نگردد.

و نيکوتر آنکه سيرتهای گذشتگان را امام ساخته شود و تجارب متقدمان را نمودار عادات خويش گردانيده آيد .که اگر در هرباب ممارست خويش را معتبر دارد عمر در محنت گزارد .با آنچه گويند «در هر زيانی زيرکيی است » لکن از وجه قياس آن موافق تر که زيان ديگران ديده باشد و سود از تجارب ايشان برداشته شود ، چه اگر از اين طريق عدول افتد هر روز مکروهی بايد ديد ، و چون تجارب اتقيانی حاصل آمد هنگام رحلت باشد.

و هر جانور که در اين کارها اهمال نمايد از استقامت معيشت محروم ماند :ضايع گردانيدن فرصت و ، کاهلی در موسم حاجت و ، تصديق اخبار که محتمل صدق و کذب باشد و قياس آن بر سخنان نامعقول و پذيرفتن آن به استبداد رای و ، التفات نمودن بچربک نمام و رنجانيدن اهل و تبع بقول مضرب فتان ، و رد کردن کردار نيک برخاملان و تضييع منفعتی از آن جهت و ، رفتن بر اثر هوا-که عاقل را هيچ سهو چون تتبع هوا نيست - و گردانيدن پای از عرصه يقين.

و هرگاه حوادث بعاقل محيط شود بايد که در پناه صواب دود و برخطا اصرار ننمايد و آن را ثبات عزم و حسن عهد نام نکند . چه هرکه بی راهبر بعميا در راه جهول رود و از راه راست و شارع عام دور افتد هرچند پيشتر رود بگم راهی نزديک تر باشد . و اگر خار در چشم متهور مستبد افتد ، در بيرون آوردن آن غفلت ورزد و آن را خوار دارد و بر سری چشم می مالد ، بی شبهت کور شود .

و برخردمند واجب است که بقضاهای آسمانی ايمان آرد و جانب حزم را هم مهمل نگذارد ، و هرکار که مانند آن بر خويشتن نپسندد در حق ديگران روا ندارد ، که لاشک هرکرداری را پاداشی است ، و چونمهلت برسيد و وقت فراز آمد هراينه ديدنی باشد و دران تقديم و تاخير صورت نبندد.

 

و خوانندگان اين کتاب را بايد که همت بر تفهم معانی مقصور گردانند و وجوه استعارات را بشناسد تا از ديگر کتب و تجارب بی نياز شوند ، و همچون کسی نباشد که مشت در تاريکی اندازد و سنگ از پس ديوار ، وانگاه بنای کارهای خويش و تدبير معاش و معاد بر فضيلت آن نهند تا جمال منافع آن هرچه تابنده تر روی نمايد و دوام فوايد آن هرچه پاينده تر دست دهد.والله ولی التوفيق لما يرضيه بواسع فصله وکرمه.

 

                          باب برزويه الطبيب

چنين گويد برزويه ، مقدم اطبای پارس ، که پدر من از لشکريان بود و مادر من از خانه علمای دين زردشت بود ، و اول نعمتی که ايزد ، تعالی و تقدس ، بر من تازه گردانيد دوستی پدر و مادر بود و شفقت ايشان بر حال من ، چنانکه از برادران و خواهران مستثنی شدم و بمزيد تربيت و ترشح مخصوص گشت .و چون سال عمر بهفت رسيد مرا برخواندن علم طب تحريض نمودند ، و چندانکه اندک وقوفی افتاد و فضيلت آن بشناختم برغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن می کوشيدم ، تا بدان صنعت شهرتی يافتم و در معرض معالجت بيماران آمدم.آنگاه نفس خويش را ميان چهار کار که تگاپوی اهل دنيا ازان نتواند گذشت مخير گردانيدم :وفور مال و ، لذات حال و ، ذکر ساير و.ثواب باقی . و پوشيده نماند که علم طب نزديک همه خردمندان و در تمامی دينها ستوده ست . و در کتب طب آورده اند که فاضلتر اطبا آنست که که بر معالجت از جهت ذخيرت آخرت مواظبت نمايد ، که بملازمت اين سيرت نصيب دنيا هرچه کامل تر بيابد و رستگاری عقبی مدخر گردد ؛ چنانکه غرض کشاورز در پراکندن تخم دانه باشد که قوت اوست .اما کاه که علف ستوران است بتبع آن هم حاصل آيد.در جمله بر اين کار اقبال تمام کردم و هر کجا بيماری نشان يافتم که در وی اميد صحت بود معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم . و چون يکچندی بگذشت و طايفه ای را از امثال خود در مال و جاه بر خويشتن سابق ديدم نفس بدان مايل گشت ، و تمنی مراتب اين جهانی بر خاطر گذشتن گرفت ، و نزديک آمد که پای از جای بشود .با خود گفتم :

ای نفس ميان منافع و مضار خويش فرق نمی کنی ، و خردمند چگونه آرزوی چيزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و جای دهد که رنج وتبعت آن بسيار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکرت شافی واجب داری حرص و شره اين عالم فانی بسر آيد .وقوی تر سببی ترک دنيار ا مشارکت اين مشی دون عاجر است که بدان مغرور گشته اند . از اين انديشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان ، که راه مخوفست و رفيقان ناموافق و رحلت نزديک و هنگام حرکت نامعلوم . زينهار تا در ساختن توشه آخرت تقصير نکنی ، که بنيت آدمی آوندی ضعيف است پر اخلاط فاسد ، چهار نوع متضاد ، و زندگانی آن را بمنزلت عمادی ، چنانکه بت زرين که بيک ميخ ترکيب پذيرفته باشد و اعضای آن بهم پيوسته ، هرگاه ميخ بيرون کشی در حال از هم باز شود ، و چندانکه شايانی قبول حيات از جثه زايل گشت برفور متلاشی گردد. و بصحبت دوستان و برادران هم مناز، و بر وصال ايشان حرطص مباش ، که سور آن از شطون قاصر است وا ندوه بر شادی راجح ؛ و با اين همه درد فراق بر اثر و سوز هجر منتظر .و نيز شايد بود که برای فراغ اهل و فرزنادن ، تمهيد اسباب معيشت ايشان ، بجمع مال حاجت افتد ، و ذات خويش را فدای آن داشته آيد ، و راست آن را ماند که عطر بر آتش نهند ، فوايد نسيم آن بديگران رسد و جرم او سوخته شود . بصواب آن لايق تر که بر معالجت مواظبت نمايی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبيب ندانند ، لکن دران نگر که اگر توفيق باشد و يک شخص را از چنگال مشقت خلاص طلبيده آيد آمرزش بر اطلاق مستحکم شود ؛ آنجا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند ، و بعلتهای مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته ، اگر در معالجت ايشان برای حسبت سعی پيوسته آيد و صحت و خفت ايشان ايشان تحری افتد ، اندازه خيرات و مثوبات آن کی توان شناخت ؟ و اگر دوهن همتی چنين سعی بسبب حطام دنيا باطل گرداند همچنان باشد که :

مردی يک خانه پرعود داشت بب، انديشيد که اگر برکشيده فروشم و درتعيين قيمت احتياطی کنم دراز شود بر وجه گزاف بنيمه بها بفروخت .

چون براين سياقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم براه راست باز آمد و برغبت صادق و حسبت بی ريا بعلاج بيماران پرداختم و روزگار دران مستغرق گردانيد ، تا بمايمن آن درهای روزی بر من گشاده گشت و صلات و مواهب پادشاهان بمن متواتر شد . وپيش از سفر هندوستان و پس از ان انواع دوستکامی و نعمت ديدم و بجاه و مال از امثال و اقران بگذشتم . وانگاه در آثار و نتايج علم طب تاملی کردم و ثمرات و فوايد آن را بر صحيفه دل بنگاشتم ، هيچ علاجی در وهم نيامد که موجب صحت اصلی تواند بود ، و جون مزاج اين باشد بچه تاويل خردمندان بدان واثق توانند شد و آن راسبب شفا شمرد ؟ و باز اعمال و باز اعمال خير و ساختن توشه آخرت از علت از آن گونه شفا می دهد که معاودت صورت نبندد .

و من بحکم اين مقدمات از علم طب تبرمی نمودم و همت و نهمت بطلب دين مصروف گردانيد.و الحق راه آن دراز و بی پايان يافتم ، سراسر مخاوف و مضايق ، آنگاه نه راه بر معين و نه سالار پيدا.و در کتب طب اشارتی هم ديده نيامد که بدان استدلالی دست دادی و يا بقوت آن از بند حيرت خلاصی ممکن گشتی.و خلاف ميان اصحاب ملتها هرچه ظاهرتر ؛ بعضی بطريق ارث دست در شاخی ضعيف زده و طايفه ای از جهت متابعت پادشاهان و بيم جان پای بر رکن لرزان نهاده ، و جماعتی برای حطام دنيا و رفعت منزلت ميان مردمان دل در پشتيوان پوده بسته و تکيه براستخوانهای پوسيده کرده ؛ و اختلاف ميان ايشان در معرفت خالق و ابتدای خلق و انتهای کار بی نهايت ، ورای هر يک برين مقرر که من مصيبم و خصم مخطی .

و با اين فکرت در بيابان تردد و حيرت يکچندی بگشتم و در فراز و نشيب آن لختی پوييد .البته سوی مقصد پی بيرون نتوانستم برد ، و نه بر سمت راست و راه حق دليلی نشان يافتم . بضرورت عزيمت مصمم گشت برآنچه علمای هر صنف را ببينم و از اصول و فروع معتقد ايشان استکشافی کنم و بکشم تا بيقين صادق پای جای دل پذير بدست آرم . اين اجتهاد هم بجای آوردم و شرايط بحث اندران تقديم نمود . هر طايفه ای را ديدم که در ترجيح دين و تفضيل مذهب خويش سخنی می گفتند و گرد تقبيح ملت خصم و نفی مخالفان می گشتند.بهيچ تاويل درد خويش را درمان نيافتم و روشن شد که پای سخن ايشان برهوا بود ، و هيچيز نگشاد که ضمير اهل خرد آن را قبول کردی . انديشيدم که اگر پس از اين چندين اختلاف رای بر متابعت اين طايفه قرار دهم و قول اجنبی صاحب غرض را باور دارم همچون آن غافل و نادان باشم که :

شبی باياران خود بدزدی رفت ، خداوند خانه بحس حرکت ايشان بيدار شد و بشناخت که بربام دزدانند ، قوم را آهسته بيدار کرد و حال معلوم گردانيد ، آنگه فرمود که :من خود را در خواب سازم و توچنانکه ايشان آواز تو می شنوند با من در سخن گفتن آی و پس از من بپرس بالحاح هرچه تمامتر که اين چندين مال از کجا بدست آوردی . زن فرمان برداری نمود و بر آن ترتيب پرسيدن گرفت . مرد گفت : از اين سوال درگذر که اگر راستی حال با تو بگويم کسی بشنود و مردمان را پديد آيد . زن مراجعت کرد و الحاح در ميان آورد . مرد گفت :اين مال من از دزدی جمع شده است که در آن کار استاد بودم ، و افسونی دانستم که شبهای مقمر پيش ديوارهای توانگران بيستاد می و هفت بار بگفتمی که شولم شولم ، و دست در روشنايی مهتاب زدمی و بيک حرکت ببام رسيدمی ، و بر سر روزنی بيستادمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و از ماهتاب بخانه درشدمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم . همه نقود خانه پيش چشم من ظاهر گشتی . بقدر طاقت برداشتمی و هفت بار ديگر بگفتمی شولم و بر مهتاب از روزن خانه برآمدمی . ببرکت اين افسون نه کسی مرا بتوانستی ديد و نه در من بدگمانی صورت بستی .بتدريج اين نعمت که می بينی بدست آمد . اما زينهار تا اين لفظ کسی را نياموزی که ازان خللها زاطد . دزدان بشنودند و از آموختن آن افسون شايدها نمودند ، و ساعتی توقف کردند  ، چون ظن افتاد که اهل خانه در خواب شدند مقدم دزدان هفت بار بگفت شولم ، و پای در روزن کرد . همان بود و سرنگون فرو افتاد . خداوند خانه چوب دستی برداشت و شانهاش بکوفت و گفت :همه عمر بر و بازو زدم و مال بدست آوردتا تو کافر دل پشتواره بندی و ببری ؟باری بگو تو کيستی .دزد گفت : من آن غافل نادانم که دم گرم تو مرا به باد نشاند تا هوس سجاده بر روی آب افکندن پيش خاطر آوردم و چون سوخته نم داشت آتش در من افتاد و قفای آن بخوردم . اکنون مشتی خاک پس من انداز تا گرانی ببرم .

در اين جمله بدين استکشاف صورت يقين جمال ننمود . با خود گفتم که : اگر بر دين اسلاف ، بی ايقان و تيقن ، ثبات کنم ، همچون آن جادو باشم که برنابکاری مواظبت همی نمايد و ، بتبع سلف رستگاری طمع می دارد ، و اگر ديگر بار در طلب ايستم عمر بدان وفا نکند ، که اجل نزديک است ؛ و اگر در حيرت روزگار گذارم فرصت فايت گردد و ناساخته رحلت بايد کرد . و صواب من آنست که برملازمت اعمال خير که زبده همه اديان است اقتصار نمايم و ، بدانچه ستوده عقل و پسنديده طبع است اقبال کنم .

پس از رنجانيدن جانوران و کشتن مردمان و کبر و خشم و خيانت و دزدی احتراز نمودم و فرج را از ناشايست بازداشت ، و از هوای زنان اعراض کلی کردم . و زبان را از دروغ و نمامی و سخنانی که ازو مضرتی تواند زاد ، چون فحش و بهتان و غيبت و تهمت . بسته گردانيد .و از ايذای مردمان و دوستی دنيا و جادوی و ديگر منکرات پرهيز واجب ديدم ، و تمنی رنج غير از دل دور انداختم ، و در معنی بعث و قيامت و ثواب و عقاب بر سبيل افترا چيزی نگفتم . و از بدان ببريدم وبنيکان پيوستم . و رفيق خويش صلاح را عفاف را ساختم که هيچ يار و قرين چون صلاح نيست ,وکسب آن , آن جای که همت بتوفيق آسمانی پيوسته باشد و آراسته , آسان باشد و زود دست دهد و بهيچ انفاق کم نيايد . و اگر در استعمال بود کهن نگردد , بل هر روز زياد ت نظام و طراوت پذيرد , و از پادشاهان در استدن آن بيمی صورت نبندد , و آب و آتش ودد و سباع و ديگر موذيات را در اثر ممکن نگردد ؛ و اگر کسی ازان اعراض نمايد و حلاوت عاجل او را از کسب خيرات و ادخار حسنات باز داردو مال و عمر خويش در مرادهای اين جهانی نفقه کند همچنان باشد که :

آن بازرگان که جواهر بسيار داشت و مردی را بصد دينار در روزی مزدور گرفت برای سفته کردن آن .مزدور چندانکه در خانه بازرگان بنشست چنگی ديد , بهتر سوی آن نگريست .سفته کردن آن .بازرگان پرسيد که :دانی زد ؟گفت :دانم ؛و دران مهارتی داشت.فرمود که :بسرای. برگرفت و سماع خوش آغاز کرد .بازرگان در آن نشاط مشغول شد و سفط جواهر گشاده بگذاشت .چون روز بآخر رسيد اجرت بخواست .هر چند بازرگان گفت که :جواهر برقرار است , کار ناکرده مزد نيايد , مفيد نبود .در لجاج آمد و گفت : مزدور تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی بکردم .بازرگان بضرورت از عهده بيرون آمد و متحير بماند :روزگار ضايع و مال هدر و جواهر پريشان و موونت باقی .

چون محاسن صلاح بر اين جمله در ضمير متمکن شد خواستم که بعبادت متحلی گردم تا شعار و دثار من متناسب باشد و ظاهر و باطن بعلم و عمل آراسته گردد , چون تعبد و تعفف در دفع شر جوشن حصين است و در جذب خير کمند دراز , و اگر حسکی در راه افتد يا بالائی تند پيش آيد بدانها تمسک توان نمود -و يکی از ثمرات تقوی آنست که از حسرت فنا و زوال دنيا فارغ توان زيست ؛و هر گاه که متقی در کارهای اين جهان فانی و نعيم گذرنده تاملی کند هر آينه مقابح آن را به نظر بصيرت ببيند و همت بر کم آزاری و پيراستن راه عقبی مقصور شود , و بقضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنيا را طلاق دهد تا از تبعات آن برهد ,و از سر شهوت برخيزد تا پاکيزگی ذات حاصل آيد , و بترک حسد بگويد تا در دلها محبوب گردد , وسخاوت را با خود آشنا گرداند تا از حسرت مفارقت متاع غرور مسلم باشد , [و]کارها بر قضيت عقل پردازد تا از پشيمانی فارغ آيد , و بر ياد آخرت الف گيرد تا قانع و متواضع گردد ,و عواقب عزيمت را پيش چشم دارد تا پای در سنگ نيايد ، و مردمان را نترساند تا ايمن زيد-هرچند در ثمرات عفت تامل بيش کردم رغبت من در اکتساب آن بيشتر گشت ، اما می ترسيدم که از پيش شهوات برخاستن ولذات نقد را پشت پای زدن کار بس دشوار است ، و شرع کردن دران خطر بزرگ .چه اگر حجابی در راه افتد مصالح همچون آن سگ که بر لب جوی استخوانی يافت ، چندانکه دردهان گرفت عکس آن در آب بديد ، پنداشت که ديگری است ، بشره دهان باز کرد تا آن را نيز از آب گيرد ، آنچه در  دهان بود باد داد.

در جمله نزديک آمد که اين هراس ضجرت بر من مستولی گرداند و بيک پشت پای در موج ضلالت اندازد . چنانکه هردو جهان از دست بشود . باز در عواقب کارهای عالم تفکری کردم و موونات آن را پيش دل و چشم آوردم ، تا روشن گشت که نعمتهای اين جهانی چون روشنايی برق بی دوام و ثبات است . و با اين همه مانند آب شور که هرچند بيش خورده شود تشنگی غالب تر گردد ، و چون خمره پر شهد مسمومست که چشيدن آن کام را خوش آيد لکن عاقبت بهلاک کشد ، و چون خواب نيکوی ديده آيد بی شک در اثنای آن دل بگشايد اما پس از بيداری حاصل جز تحسر و تاسف نباشد ؛ و آدمی را در کسب آن چون کرم پيله دان که هرچند بيش تند بند سخت گردد و خلاص متعذرتر شود .

و با خود گفتم چنين هم راست نيايد که از دنيا بآخرت می گريزم و از آخرت بدنيا و ، عقل من چون قاضی مزور که حکم او در يک حادثه بر مراد هر دو خصم نفاذ می يابد .

گر مذهب مردمان عاقل داری

يک دوست بسنده کن که يک دل داری

آخر رای من بر عبادت قرار گرفت ، چه مشقت طاعت در جنب نجات آخرت وزنی نيارد ، و چون از لذات دنيا ، با چندان وخامت عاقبت ، ابرام نمی باشد و هراينه تلخی اندک که شيريرينی بسيار ثمرت دهد بهتر که شيرينی اندک که ازو تلخی بسيار زايد ، و اگر کسی را گويند که صد سال در عذاب دايم روزگار بايد گذاشت چنانکه روزی ده بار اعضای ترا از هم جدا می کنند و بقرار اصل و ترکيب معهود باز می رود تا نجات ابد يابی بايد که آن رنج اختيار کند . و اين مدت باميد نعيم باقی بروی کم از ساعتی گذرد . اگر روزی چند در رنج عبادت و بند شريعت صبر بايد کرد عاقل ازان چگونه ابا نمايد و آن را کار دشوار و خطر بزرگ شمرد؟

و ببايد شناخت که اطراف عالم پر بلا و عذاب است ، و آدمی از آن روز که در رحم مصور گردد تا آخر عمر يک لحظه از آفت نرهد . چه در کتب طب چنين يافته می شود که آبی که اصل آفرينش فرزندان است چون برحم پيوندد با آب زن بياميزد و تيره و غليظ ايستد ، و بادی پيدا آيد و آن را در حرکت آرد تا همچون آب پنير گردد .پس مانند ماست شود ، آنگه اعضا قسمت پذيرد و روی پسر سوی پشت مادر و روی دختر سوی شکم باشد .و دستها بر پيشانی و زنخ بر زانو . و اطراف چنان فراهم و منقبض که گويی در صره ای بستسيی.نفس بحيلت می زند . زبر او گرمی و گرانی شکم مادر ، و زير انواع تاريکی و تنگی چنانکه بشرح حاجت نيست . چون مدت درنگ وی سپری شود و هنگام وضع حمل و تولد فرزند باشد بادی بر رحم مسلط شود ، و قتوت حرکت در فرزند پيدا آيد تا سر سوی مخرج گرداند ، و از تنگی منفذ آن رنج بيند که در هيچ شکنجه ای صورت نتوان کرد . و چون بزمين آمد اگر دست نرم و نعيم بدو رسد ، يا نسيم خوش خنک برو گذرد ، درد آن برابر پوست باز کردن باشد در حق بزرگان . وانگه بانواع آفت مبتلا گردد : در حال گرسنگی و تشنگی طعام و شراب نتواند خواست ، و اگر بدردی درماند بيان آن ممکن نشود ، و کشاکش و نهادن و برداشتن گهواره و خرقها را خود نهايت نيست . و چون ايام رضاع بآخر رسيد در مشقت تادب و تعلم و محنت دارو و پرهيز و مضرت درد و بيماری افتد.

و پس از بلوغ غم مال و فرزند و ، اندوه آزو شره و ، خطر کسب و طلب در ميان آيد . و با اين همه چهار دشمن متضاد از طبايع با وی همراه بل هم خواب ، و آفات عارضی چون مار و کژدم و سباع و گرما وسرما و باد و باران و برف و هدم و فتک و زهر و سيل و صواعق در کمين ، و عذاب پيری و ضعف آن - اگر بدان منزلت بتواند رسيد - با همه راجح ، و قصد خصمان و بدسگالی دشمنان بر اثر ، وانگاه خود که از اين معانی هيچ نيستی و با او شرايط موکد و عهود مستحکم رفتستی که بسلامت خواهد زيست فکرت آن ساعت که مياد اجل فراز آيد و دوستان و اهل و فرزندان را بدرود بايد کرد وش ربتهای تلخ که آن روز تجرع افتد واجب کند که محبت دنيا را بردلها سرد گرداند ، هيچ خردمند تضييع عمر در طلب آن جايز نشمرد . چه بزرگ جنونی و عظيم غبنی را بفانی و دايمی را بزايلی فروختن ، و جان پاک را فدای تن نجس داشتن .

خاصه در اين روزگار تيره که خيرات براطلاق روی بتراجع آورده است و همت مردمان از تقديم حسنات قاصر گشته با آنچه ملک عادل انوشروان کسری بن قباد را سعادت ذات و يمن نقيبت و رجاحت عقل و ثبات رای و علو همت و کمال مقدرت و صدق لهجت و شمول عدل و رافت و افاضت جود و سخاوت و اشاعت حلم و رحمت و محبت علم و علما و اختيار حکمت و اصطناع حکما و ماليدن جباران و تربطت خدمتگزاران و قمع ظالمان و تقويت مظلومان حاصل است می بينیيم که کارهای زمانه ميل به ادبار دارد ، و چنانستی که خيرات مردمان را وداع کردستی ، و افعال ستوده و اخلاق پسنديده مردوس گشته . و راه راست بسته ، و طريق ضلالت گشاده ، و عدل ناپيدا و جور ظاهر ، و علم متروک و جهل مطلوب ، و لوم و دناءت مستولی و کرم و مروت منزوی ، و دوستيها ضعيف و عداوتها قوی ، و نيک مردان رنجور و مستذل و شريران فارغ و محترم ، و مرک و خديعت بيدار و مظفر ، و متابعت هوا سنت متبوع و ضايع گردانيدن احکام خرد طريق مشروع ، و مظلوم محق ذليل و ظالم مبطل عزيز ، و حرص غالب و قناعت مغلوب ، و عالم غدار بدين معانی شادمان و بحصول اين ابواب تازه و خندان.

چون فکرت من بر اين جمله بکارهای دنيا محيط گشت و بشناختم که آدمی شريف تر خلايق و عزيزتر موجودات است ، و قدر ايام *عمر خويش نمی داند و در نجات نفس نمی کوشد ، از مشاهدت اين حال در شگفت عظيم افتادم و چون بنگريستم مانع اين سعادت راحت اندک و نهمت حقير است که مردمان بدان مبتلا گشته اند ، و آن لذات حواس است ، خوردن و بوييدن و پسودن و شنودن ، وانگاه خود اين معانی برقضيت حاجت و اندازه امنيت هرگز تيسير نپذيرد ، و نيز از زوال و فنا دران امن صورت نبندد ، و حاصل آن اگر ميسر گردد خسران دنيا و آخرت باشد ، و هرکه همت دران بست و مهمات آخرت را مهمل گذاشت همچو

آن مرد است که از پيش اشتر مست بگريخت وبضرورت خويشتن در چاهی آويخت و دست در دو شاخ زد که بربالای آن روييده بود و پايهاش بر جايی قرار گرفت . در اين ميان بهتر بنگريست ، هردو پای بر سر چهار مار بود که که از سر سوراخ بيرون گذاشته بودند . نظر بقعر چاه افکند اژدهايی سهمناک ديد دهان گشاه و افتادن او را انتظار می کرد .

بسر چاه التفات نمود موشان سياه و سفيد بيخ آن شاخها دايم بی فتور می بريدند . و او در اثنای اين محنت تدبيری می انديشيد و خلاص خود را طريقی می جست .پيش خويش زنبور خانه ای و قدری شهد يافت ، چيزی ازان بلب برد ، از نوعی در حلاوت آن مشغول گشت که از کار خود غافل ماند و نه انديشيد که پای او بر سر چهار مار است و نتوان دانست که کدام وقت در حرکت آيند ، و موشان در بريدن شاخها جد بليغ می نمايند و البته فتوری بدان راه نمی يفات ، و چندانکه شاخ بگسست در کام اژدها افتاد . و آن لذت حقير بدو چنين غفلتی راه داد و حجاب تارطک برابر نور عقل او بداشت تاموشان از بريدن شاخها بپرداختند و بيچاره حرطص در دهان اژدها افتاد .

پس من دنيارا بدان چاه پر آفت و مخافت مانند کردم ؛ و موشان سپيد و سياه و مداومت ايشان بر بريدن شاخها بر شب و روز که تعاقب ايشان بر فانی گردانيدن جاونران و تقريب آجال ايشان مقصور است ب؛ و آن چهار مار را بطبايع که عماد خلقت آدمی است و هرگاه که يکی ازان در حرکت آژد زهر قاتل و مرگ حاضر باشد ب؛ و چشيدن شهد و شيرينی آن را بلذات اين جهانی که فايده آن اندک است و رنج و تبعت بسيار ، آدمی را بيهوده از کار آخرت باز می دارد و راه نجات بر وی بسته می گرداند ،؛ و اژدها را برجعی که بهيچ تاويل ازان چاه نتواند بود ، و چندانکه شربت مرگ تجرع افتد و ضربت بويحيی صلوات الله عليه پذيرفته آيد هراينه بدو بايد پيوست و هول و خطر و خوف و فزع او مشاهدت کرد ، آنگاه ندامت سود ندارد و توبت و انابت مفيد نباشد ، نه راه بازگشتن مهيا و نه عذر تقصيرات ممهد ، و بطان مناجات ايشان در قرآن عظيم بر اين نسق وارد که يا ويلنا من بعثنا من مرقدنا هذا ماوعد الرحمن و صدق المرسلون .

در جمله کار من بدان درجت رسيدکه بقضاهای آسمانی رضا دادم و آن قدر که در امکان گنجد از کارهای آخرت راست کردم ، و بدين اميد عمر می گذاشتم که مگر بروزگاری رسم که دران دليلی ياوم و ياری و معينی بدست آرم ، تا سفر هندوستان پيش آمد ، برفتم و در آن ديار هم شرايط بحث و استقصا هرچه تمامتر تقديم نمودم و بوقت بازگشتن کتابها آوردم که يکی ازان اين کتاب کليله دمنه است ، والله تعالی اعلم.

باب الاسد و الثور

*رای هند فرمود برهمن را که :بيان کن از جهت من مثل دو تن که با يک ديگر دوستی دارند و بتضريب نمام خاين بنای آن خلل پذيرد و بعداوت و مفارقت کشد .

برهمن گفت :هرگاه دو دوست بمداخلت شريری مبتلا گردند هراينه ميان ايشان جدايی افتد . و از نظاير و اخوات آن آنست که :

بازرگانی بود بسيار مال و او را فرزندان در رسيدند و از کسب و حرفت اعراض نمودند . و دست اسراف بمال او دراز کردند.پدر موعظت و ملامت ايشان واجب ديد و در اثنای آن گفت که :ای فرزندان ، اهل دنيا جويان سه رتبت اند و بدان نرسند مگر بچهار خصلت .اما آن سه که طالب آنند فراخی معيشت است و ، رفت منزلت و ، رسيدن بثواب آخرت ، و آن چهار که بوسيلت آن بدين اغراض توان رسيد الفغدن مال است از وجه پسنديده و ، حسن قيام در نگاه داست ، و انفاق در ا«چه بصلاح معيشت و رضای اهل و توشه آخرت پيوندد ، و صيانت نفس از حوادث آفات ، آن قدر که در امکان آيد . و هرکه از اين چهار خصلت يکی را مهمل گذارد روزگار حجاب مناقشت پيش مرادهای او بدارد . برای آنچه هر که از کسب اعراض نمايد نه اسباب معيشت خويش تواند ساخت و نه ديگران را د رعهد خويش تواند داشت ؛ و اگر مال بدست آرد و در تثمير آن غفلت ورزد زود درويش شود . چنانکه خرج سرمه اگرچه اندک اندک اتفاق افتد آخر فنا پذيرد ؛ و اگر در حفظ و تثمير آن جد نمايد و خرج بی وجه کند پشيمانی آرد و زبان طعن در وی گشاده گردد ، و اگر ومواضع حقوق را به امساک نامرعی گذراد بمنزلت درويشی باشد از لذات نعمت محروم ، و با اين همه مقادير آسمانی و حوادث روزگار آن را در معرض تلف و تفرقه آرد ، چون حوضی که پيوسته در وی آب می ايد و آن را بر اندازه مدخل مخرجی نباشد ، لابد از جوانب راه جويد و بترابد يا رخنه ای بزرگ افتد و تمامی آن چيز ناچيز گردد.

پسران بازرگان عظت پدر بشنودند و منافع آن نيکو بشناخت.و برادر مهتر ايشان روی بتجارت آورد و سفر دوردست اختيار کرد .و با وی دو گاو بود يکی را شنزبه نام و ديگر را نندبه .و در راه خلابی پيش آمد شنزبه درانب بماند.بحيلت او را بيرون آوردند ، حالی طاقت حرکت نداشت ، بازرگان مردی را برای تعهد او بگذاشت تا وی را تيمار می دارد ، چون قوت گيرد بر اثر وی ببرد . مزدور يک روز ببود ، ملول گشت ، شنزبه را بر جای رها کرد و برفت و بازرگان را گفت :سقط شد.

شنزبه را بمدت انتعاشی حاصل آمد.و در طلب چراخور می پوييد تا بمرغزاری رسيد آراسته بانواع نبات و اصناف رياحين .از رشک اورضوان انگشت غيرت گزيده و در نظاره او آسمان چشم حيرت گشاده

بهرسو يکی آب دان چون گلاب

شناور شده ماغ بر روی آب

چو زنگی که بستر زجوشن کند

چو هندو که آيينه روشن کند

شنزبه آن را بپسنديد که گفته اند :

و اذا انتهيت الی السلامة فی مداک فلا تجاوز

و در امثال آمده است که اذا اعشبت فانزل.چون يکچندی آنجا ببود و قوت گرفت و فربه گشت بطر آسايش و مسی نعمت بدو راه يافت . و بنشاط هرچه تمامتر بانگی بکرد بلند . و در حوالی آن مرغزار شيری بود و با او وحوش و سباع بسيار ، همه در متابعت و فرمان او ، و او جوان و رعنا و مستبد به رای خويش . هرگز گاو نديده بود و آواز او ناشنوده.چندانکه بانگ شنزبه بگوش او رسيد هراسی بدو راه يافت ، و نخواست که سباع بدانند که او می بهراسد برجای ساکن می بود ، و بهيچ جانب حرکت نمی کرد .

و در ميان اتباع او دو شگال بودن ديکی را کليله نام بود و ديگر را دمنه ، و هر دو دهای تمام داشتند .و دمنه حريص تر و بزرگ منش تر بود ، کليله را گفت :چه می بينی در کار ملک که بر جای قرار کرده ست و حرکت نشاط فروگذاشته؟کليله گفت :اين سخن چه بابت توست و ترا بااين سوال چه کار؟ و ما بردرگاه اين ملک آسايشی داريم و طعمه ای می يابيم و از آن طبقه نيستيم که بمفاوضت ملوک مشرف توانند شد تا سخن ايشان بنزديک پادشاهان محل استماع تواند يافت . ازين حديث درگذر ، که هرکه بتکلف کاری جويد که سزاوار آن نباشد بدو آن رسد که ببوزند رسيد . دمنه گفت :چگونه ؟ گفت:

بوزنه ای درودگری را ديد که بر چوبی نشسته بود و آن را می بريد و دو ميخ پيش او ، هرگاه که يکی را بکوفتی ديگری که پيشتر کوفته بودی برآوردی . در اين ميان درودگر بحاجتی برخاست ، بوزنه بر چوب نشست از آن جانب که بريده بود ، انثيين او در شکاف چوب آويخته شدو آن ميخ که در کار بود پيش ازانکه ديگری بکوفتی برآورد . هر دو شق چوب بهم پيوست ، انثيين او محکم در ميان بماند ، از هوش بشد.درودگر باز رسيد وی را دست بردی سره بنمود تا دران هلاک شد . و ازينجا گفته اند «درودگری کار بوزنه نيست .»

دمنه گفت :بدانستم لکن هرکه بملوک نزديکی جويد برای طمع قوت نباشد که شکم بهرجای و بهرچيز پر شود :

و هل بطن عمر غير شبر لمطعم؟

فايده تقرب بملوک رفعت منزلت است و اصطناع دوستان و قهر دشمنان ؛ و قناعت از دناءت همت و قلت مروت باشد

از دناءت شمر قناعت را

همتت را که نام کرده ست آز؟

و هرکرا همت او طعمه است در زمره بهايم معدوم گردد ، چون سگ گرسنه که باستخوانی شاد شود وبپاره ای نان خشنود گردد ، و شير باز اگر در ميان اشکار خرگوش گوری بيند دست از خرگوش بدارد و روی بگور آرد

با همت باز باش و بارای پلنگ

زيبا بگه شکار ، پيروز بجنگ

و هرکه بمحل رفيع رسيد اگرچه چون گل کوتاه زندگانی باشد عقلا آن را عمر دراز شمرند بحسن آثار و طيب ذکر ، و آنکه بخمول راضی گردد اگر چه چون برگ سرو دير پايد بنزديک اهل فضل و مروت وزنی نيارد .

کليله گفت :شنودم آنچه بيان کردی ، لکن بعقل خود رجوع کن و بدان که هرطايفه ای را منزلتی است ، و ما از آن طبقه نيستيم که اين درجات را مرشح توانيم بود و در طلب آن قدم توانيم گزارد

تو سايه ای نشوی هرگز آسمان افروز

تو که گلی نشوی هرگز افتاب اندای

دمنه گفت :مراتب ميان اصحاب مروت و ارباب همت مشترک و متنازع است .هر که نفس شريف دارد خويشتن را از محل وضيع بمنزلت رفيع می رساند ، و هرکرا رای ضعيف و عقل سخيف است از درجت عالی برتبت خامل گرايد .و بررفتن بر درجات شرف بسيار موونتست و فروآمدن از مراتب عز اندک عوارض ، چه سنگ گران را بتحمل مشقت فراوان از زمين بر کتف توان نهاد و بی تجشم زيادت بزمين انداخت.و هرکه در کسب بزرگی مرد بلند همت را موافقت ننمايد معذور است که

اذا عظم المطلوب قل المساعد

و ما سزاواريم بدانچه منزلت عالی جوييم وبدين خمول و انحطاط راضی نباشيم .

کليله گفت :چيست اين رای که انديشيده ای؟

گفت :من می خواهم که در اين فرصت خويشتن را بر شير عرضه کنم، که تردد و تحير بدو راه يافتست ، و او را بنصيحت من تفرجی حاصل آيد و بدين وسيلت قربتی و جاهی يابم .

کليله گفت:چه می دانی که شير در مقام حيرتست ؟

گفت :بخرد و فراست خويش آثار و دلايل آن می بينم ، که خردمند بمشاهدت ظاهر هيات باطن صفت را بشناسد .

کليله گفت :چگونه قربت و مکانت جويی نزديک شير؟که تو خدمت ملوک نکرده ای و رسوم آن ندانی .

دمنه گفت :چون مرد دانا و توانا باشد مباشرت کار بزرگ و حمل بار گران او را رنجور نگرداند ، و صاحب همت روشن رای را کسب کم نيايد ، و عاقل را تنهايی و غربت زيان ندارد .

چو مرد برهنر خويش ايمنی دارد

شود پذيره دشمن بجستن پيکار

کليله گفت :پادشاه بر اطلاق اهل فضل و مروت را بکمال کرامات مخصوص نگرداند ، لکن اقبال بر نزديکان خود فرمايد که در خدمت او منازل موروث دارند و بوسايل مقبول متحرم باشند ، چون شاخ رز که بر درخت نيکوتر و بارورتر نرود و بدانچه نزديک تر باشد درآويزد.

دمنه گفت :اصحاب سلطان و اسلاف ايشان هميشه اين مراتب منظور نداشته اند ، بل که بتدريج و ترتيب و جد و جهد آن درجات يافته اند ، و من همان می جويم و از آن جهت می کوشم

نسبت از خويش کنم چو گهر

نه چو خاکسترم کز آتش زاد

و هرکه درگاه ملوک را ملازم گردد و ، از تحمل رنجهای صعب و تجرع شربتهای بدگوار تجنب ننمايد ، و تيزی آتش خشم بصفای آب حلم بنشاند و ، شيطان هوارا به افسون خرد در شيشه کند  ،و حرص فريبنده را بر عقل رهنمای استيلا ندهد و ، بنای کارها بر کوتاه دستی ورای راست نهد و ، حوادث را به رفق و مدارا تلقی نمايد مراد هراينه در لباس هرچه نيکوتر او را استقبال کند.

کليله گفت :انگار که به ملک نزديک شدی بچه وسيلت منظور گردی و بکدام دالت منزلت رسی؟

گفت :اگر قربتی يابم و اخلاق او را بشناسم خدمت او را به اخلاص عقيدت پيش گيرم و همت بر متابعت رای و هوای او مقصور گردانم واز تقبيح احوال و افعال وی بپرهيزم ، و چون کاری آغاز کند که بصواب نزديک وبصلاح ملک مقرون باشد آن را در چشم و دل وی آراسته گردانم و در تقرير فوايد و منافع آن مبالغت نمايم تا شادی او بمتانت رای و رزانت عقل خويش بيفزايد ، و اگر در کاری خوض کند که عاقبت وخيم و خاتمت مکروه دارد و شر و مضرت و فساد و معرت آن بملک او بازگردد پس از تامل و تدبر برفق هرچه تمامتر و عبارت هرچه نرم تر و تواضعی در ادای آن هرچه شامل تر غور و غايله آن با او بگويم و از وخامت عاقبت آن او را بيگاهانم ، چنانکه از ديگر خدمتگاران امثال آن نبيند .چه مرد خردمند چرب زبان اگر خواهد حقی را در لباس باطل بيرون آرد و باطلی را در معرض حق فرا نمايد .

باطلی گر حق کنم عالم مرا گردد مقر

ورحقی باطل کنم منکر نگردد کس مرا

و نقاش چابک قلم صورتها پردازد که در نظر انگيخته نمايد و مسطح باشد ، و مسطح نمايد و انگيخته باشد

نقاش چيره دست است آن ناخدای ترس

عنقا نديده صورت عنقا کندهمی

و هرگاه که ملک هنرهای من بديد برنواخت من حرطص تر ازان گردد که من بر خدمت او .کليله گفت :اگر رای تو بر اين کار مقرر است و عزيمت در امضای ان مصممباری نيک برحذر بايد بود که بزرگ خطری است . و حکما گويند بر سه کار اقدام ننمايد مگر نادان :صحبت سلطان ، و چشيدن زهر بگمان و ، سر گفتن با زنان . و علما پادشاه را بکوه بلند تشبيه کنند که درو انواع ثمار و اصناف معادن باشد لکن مسکن شير و مار و ديگر موذيات که بررفتن در وی دشوار است و مقام کردن ميان آن طايفه مخوف.دمنه گفت :راست چنين است ، لکن هرکه از خطر بپرهيزد خطير نگردد

 

از خطر خيزد خطر ، زيرا که سوده ده چهل

برنبندد گر بترسد از خطر بازارگان

و در سه کار خوض نتوان کرد مگر برفعت همت و قوت طبع :عمل سلطان و ، بازارگانی دريا و ، مغالبت دشمن . و علما گويند مقام صاحب مروت بدو موضع ستوده است :در خدمت پادشاه کامران مکرم ، يا در ميان زهاد قانع محترم.

کليله گفت :ايزد تعالی خير و خيرت و صلاح و سلامت بدين عزيمت ، هرچند من مخالف آنم ، مقرون گرداناد.

دمنه برفت و بر شير سلام گفت .از نزديکان خود بپرسيد که اين کيست . جواب دادند که فلان پسر فلان .گفت :آری پدرش را شناختم .پس او را بخواند و گفت :کجا می باشی؟ گفت :بر درگاه ملک مقيم شده ام و آن را قبله حاجت و مقصد اميد ساخته و منتظر می باشم که کاری افتد و من آن را به رای و خرد کفايت کنم.چه بردرگاه ملوک مهمات حادث گردد که بزيردستان در کفايت آن حاجت باشد

کاندر اين ملک چو طاووس بکار است مگس

و هيچ خدمتگار اگر چه فرومايه باشد از دفع مضرتی و جر منفعتی خالی نماند ، و آن چوب خشک که براه افنگنده اند آخر بکار آيد ، خلالی کنند تا گوش خارند ، حيوانی که درو نفع و ضر و ازو خير و شر باشد چگونه بی انتفاع شايد گذاشت؟ که

گر دسته گل نيايد از ما

هم هيزم ديگ را بشائيم

چون شير سخن دمنه بشنود معجب شد ، پنداشت که نصيحتی خواهد کرد ، روی بنزديکان خويش آورد و گفت :مردم هنرمند با مروت اگرچه خامل منزلت و بسيار خصم باشد بعقل و مروت خويش پيدا آيد در ميان قوم ، چنانکه فروغ آتش اگرچه فروزنده خواهدکه پست سوزد به ارتفاع گرايد . دمنه بدين سخن شاد شد و دانست که افسون او در گوش شير موثر آمد ، گفت :واجب است بر کافه خدم و حشم ملک که آنچه ايشان را فراز آيد از نصيحت باز نمايند و مقدار دانش و فهم خويش معلوم رای پادشاه گردانند ، که ملک تا اتباع خويش را نيکو نشناسد و براندازه رای و رويیت و اخلاص و مناصحت هريک واقف نباشد از خدمت ايشان انتفاعی نتواند گرفت و در اصطناع ايشان مثال نتواند داد . چه دانه مادام که در پرده خاک نهان است هيچ کس در پروردن او سعی ننمايد ، چون نقاب خاک از چهره خويش بگشاد و روی زمطن را زطر زمردين بست معلوم گردد که چيست ، لاشک آن را بپرورند و از ثمرت آن منفعت گيرندو هرکه هست براندازه تربطت ازو فايده توان گرفت . و عمده در همه ابواب اصطناع ملوک است ، چنانکه گفته اند :

من همچو خار و خاکم ، تو آفتاب و ابر

گلها ولالها دهم ار تربيت کنی

و از حقوق رعيت بر ملک آنست که هريک را بر مقدار مروت و يک دلی و نصيحت بدرجه ای رساند ، و بهوا در مراتب تقديم و تاخير نفرمايد ، وکسانی را که در کارها غافل و از هنرها عاطل باشند بر کافيان هنرمند و داهطان خردمند ترجيح و تفضيل روا ندارد ، که دو کار از عزايم پادشاهان غريب نمايد :حليت سر بر پای بستن ، و پيرايه پای بر سر آويختن .و ياقوت و مرواريد را در سرب و ارزيز نشاندن دران تحقير جواهر نباشد لکن عقل فرماينده بنزديک اهل خرد مطعون گردد.و انبوهی ياران که دوربين و کاردان نباشند عين مضرت است ، و نفاذ کار با اهل بصيرت و فهم تواند بود نه به انبوهی انصار و اعوان .وهرکه ياقوت با خويشتن دارد گران بار نگردد و بدان هر غرض حاصل آيد .وآنکه سنگ در کيسه کند رنجور گردد و روز حاجت بدان چيزی نيابد . و مرد دانا حقير نشمرد صاحب مروت را اگرچه خامل منزلت باشد ، چه پی از ميان خاک برگيرند و ازو زينها سازند و مرکب ملوک شود و کمانها راست کنند و بصحبت دست ملوک و اشراف عزيز گردد.و نشايد که پادشاه خردمندان را بخمول اسلاف فروگذارد و بی هنران را بوسايل موروث ، بی هنر مکتسب ، اصطناع فرمايد بل که تربيت پادشاه بر قدر منفعت بايد که در صلاح ملک از هريک بيند  ، چه اگر بی هنران خدمت اسلاف را وسيلت سعادت سازند خلل بکارها راه يابد و اهل هنر ضايع مانند . و هيچ کس بمردم از ذات او نزديک تر نيست ، چون بعضی ازان معلول شود بداروهايی علاج کنند که از راههای دور و شهرهای بيگانه آرند . و موش مردمان را همسرايه و هم خانه است ، چون موذی می باشد او را از خانه بيرون می فرستند و در هلاک او سعی واجب می بينند . و باز اگرچه وحشی وغريب است چون بدو حاجت و ازو منفعت است باکرامی هرچه تمامتر او را بدست آرند و ازدست ملوک برای او مرکبی سازند .

چون دمنه از اين سخن فارغ شد اعجاب شير بدو زيادت گشت و جوابهای نيکو و ثناهای بسيار فرمود و با او الفی تمام گرفت.ودمنه بفرصت خلوت طلبيد و گفت :مدتی است تا ملک را بر يک جای مقيم می بينم و نشاط شکار و حرکت فرو گذاشته است ، موجب چيست ؟ شير می خواست که بردمنه حال هراس خود پوشانيده دارد ، در ان ميان شنزبه بانگی بکرد بلند و آواز او چنان شير را از جای ببرد که عنان تملک و تماسک از دست او بشد و راز خود بر دمنه بگشاد و گفت :سبب اين آواز است که می شنوی.نمی دانم که از کدام جانب می ايد ، لکن گمان یم برم که قوت و ترکيب صاحب آن فراخور آواز باشد . اگر چنين است ما را اينجا مقام صواب نباشد .

دمنه گفت :جز بدين آواز ملک را از وی هيچ ريبتی ديگر بوده است ؟ گفت :نی .گفت :نشايد که ملک بدين موجب مکان خويش خالی گذارد و از وطن مالوف خود هجرت کند ، چه گفته اند که آفت عقل تصلف است ، و آفت مروت چربک ، و آفت دل ضعيف آواز قوی .و در بعضی امثال دليل است که بهر آواز بلند و جثه قوی التفات نشايد نمود .شير گفت :چگونه است آن ؟ گفت :

آورده اند که روباهی در بيشه ای رفت آنجا طبلی ديد پهلوی درختی افگنده و هرگاه که باد بجستی شاخ درخت بر طبل رسيدی ، آوازی سهمناک بگوش روباه آمدی .چون روباه ضخامت جثه بديد و مهابت آواز بشنيد طمع دربست که گوشت و پوست فراخور آواز باشد می کوشيد تا آن را بدريد الحق چربوی بيشتر نيافت . مرکب زيان در جولان کشيد و گفت :بدانستم که هرکجا جثه ضخيمتر و آواز آن هايل تر منفعت آن کمتر .

و اين مثل بدان آوردم تا رای ملک را روشن شود که بدين آواز متقسم خاطر نمی بايد شد . و اگر مرا مثال دهد بنزديک او روم و بطان حال و حقيقت کار ملک را معلوم گردانم.

شير را سخن موافق آمد .دمنه برحسب مراد و اشارت او برفت . چون از چشم شير غايب گشت شير تاملی کرد و از فرستادن دمنه پشيمان شد و با خود گفت :در امضای اين رای مصيب نبودم ، چه هر که بر درگاه ملوک بی جرمی جفا ديده باشد و مدت رنج و امتحان او دراز گشته ، يا مبتلا بدوام مضرت و تنگی معيشت ، و يا آنچه داشته باشد از مال و حرمت بباد داده ، و يا از عملی که مقلد آن بوده ست معزول گشته ، يا شريری معروف که بحرص و شره فتنه جويد و باعمال خير کم گرايد ، يا صاحب جرمی که ياران او لذت عفو ديده باشند و او تلخی عقوبت چشيده ، يا در گوش مال شريک بوده باشند و در حق او زيادت مبالغتی رفته ، يا در ميان اکفا خدمتی پسنديده کرده و ياران در احسان و ثمرت بر وی ترجيح يافته ، و يا دشمنی در منزلت بر وی سبقت جسته و بدان رسيده ، يا از روی دين و مروت اهليت اعتماد و امانت نداشته ، يا در آنچه بمضرت پادشاه پيوندد خود را منفعتی صورت کرده ، يا بدشمن سلطان التجا ساخته و دران قبول ديده ، بحکم اين مقدمات پيش از امتحان و اختبار تعجيل نشايد فرمود پادشاه را در فرستادن او بجانب خصم و محرم داشتن در اسرار رسالت . و اين دمنه دورانديش است و مدتی دراز بردرگاه من رنجور و مهجور بوده است . اگر در دل وی آزاری باقی است ناگاه خيانتی انديشد و فتنه ای انگيزد . و ممکن است که خصم را در قوت ذات و بسطت حال از من بيشتر ياود در صحبت و خدمت او رغبت نمايد ، و بدانچه واقف است از اسرار من او را بياگاهاند .

شير در اين فکرت مضطرب گشت ، می خاست و می نشست و چشم براه می داشت . ناگاه دمنه از دور پديد آمد . اندکی بياراميد وبرجای خويش قرار گرفت . چون بدو پيوست پرسيد که : چه کردی ؟ گفت :گاوی ديدم که آواز او بگوش ملک می رسيد.گفت :مقدار قوت او چيست ؟ گفت :نديدم او را نخوتی و شکوهی که بر قوت او دليل گرفتمی.چندانکه به وی رسيدم بر وی سخن اکفا می گفتم و ننمود در طبع او زيادت طمع تواضعی و تعظيمی ، و در ضمير خويش او را هم مهابتی نيافتم که احترام بيشتر فلازم شمردی .

شير گفت آن را برضعيف حمل نتوان کرد  وبدان فريفته نشايد گشت ، که بادی سخت گياهی ضعيف را نيفگند و درختای قوی را دراندازد و گوشکهای محکم را بگرداند .و مهتران و بزرگان قصد زيردستان و اذناب در مذهب سيادت محظور شناسند و تا خصم بزرگوار قدرو کريم نباشد اظهار قوت و شوکت روا ندارند ، و بر هريک مقاومت فراخور حال او فرمايند . چه در معالی کفاءت نزديک اهل مروت معتبر است .

نکند باز عزم صلح ملخ

نکند شير قصد زخم شگال

دمنه گفت : ملک کار او را چندين وزن نهند ، و اگر فرمايد بروم و او را بيارم تا ملک را بنده ای مطيع و چاکری فرمان بردار باشد . شير از اين سخن شاد شد و بآوردن او مثال داد . دمنه بنزديک گاو آمد و بادل قوی بی تردد و تحير باوی سخن گفتن آغاز کرد و گفت : مرا شير فرستاده است و فرموده که ترا بنزديک او برم ، و مثال داده که اگر مسارعت نمائی امانی هم بر تقصيری که تا اين غايت روا داشته ای و از خدمت و ديدار او تقاعدی نموده ، و اگر توفقی کنی بالفوربازگردم و آنچه رفته باشد باز نمايم . گاو گفت : کيست اين شير ؟ دمنه گفت : ملک سباع . گاو که ذکر ملک سباع شنودم بترسيد ، دمنه را گفت : اگر مرا قوی دل گردانی و از باس او ايمن کنی با تو بطايم . دمنه با او وثيقتی کرد و شرايط تاکيد و احکام اندران بجای آورد و هر دو روی بجانب شير نهادند.

چون بنزديک او رسيدند گاو را گرم بپرسيد و گفت : بدين نواحی کی آمده ای و موجب آمدن چه بوده است ؟ گاو قصه خود را باز گفت . شير فرمود که : اينجا مقام کن که از شفقت و اکرام و مبرت و انعام ما نصيبی تمام ياوی . گاو دعا و ثنا گفت و کمر خدمت بطوع و رغبت ببست . شير او را بخويشتن نزديک گردانيد  و در اعزاز و ملاطفت اطناب و مبالغت نمود ، و روی بتفحص حال و استکشاف کار او آورد ، و اندازه رای و خرد او بامتحان و تجربت بشناخت ، و پس از تامل و مشاورت و تدبر و استخارت او را امکان اعتماد و محرم اسرار خويش گردانيد . و هرچند اخلاق و عادات او را بيشتر آزمود ثقت او بوفور داشن و کفايت و کياست و شمول فهم و حذاقت وی زيادت گشت ، و هر روز منزلت وی در قبول و اقبال شريف تر و درجت وی در احسان و انعام منيف تر می شد ، تا از جملگی لشکر و کافه نزديکان درگذشت .

چون دمنه بديد که شير در تقريب گاو چه ترحيب می نمايد و هر ساعت در اصطفا و اجتبای وی می افزايد  دست حسد سرمه بيداری در چشم وی کشيد و فروغ خشم آتش غيرت در مفروش وی پراگند تا خواب و قرار از وی بشد .

نزديک کليله رفت و گفت :ای بذارذر ، ضعف رای و عجز من می بينی ؟ همت بر فراغ شير مقصور گردانيدم و در نصيب خويش غافل بودم ، و اين گاو را بخدمت آوردم تا قربت و مکانت يافت و من از محل و درجت خويش بيفتادم . کليله گفت : که ترا همان پيش آمد که پارسا مرد را . دمنه گفت : چگونه ؟ گفت :

زاهدی را پادشاهی کسوتی داد فاخر و خلعتی گران مايه ، دزدی آن در وی بديد دران طمع کرد و بوجه ارادت نزديک او رفت و گفت : می خواهم تا درصحبت تو باشم و آداب طريقت درآموزم . بدين طريق محرم شد بر وی . زندگانی برفق می کرد تا فرصتی يافت و جامه تمام ببرد . چون زاهد جامه نديد دانست که او برده ست . در طلب او روی بشهر نهاده بود ، در راه برد و نخجير گذشت که جنگ می کردند ، بس و يک ديگر را مجروح گردانيده ، وروباهی بيامده بود و خون ايشان می خورد ، ناگاه نخجيران سروی انداختند ، روباه کشته شد . زاهد شبانگاه بشهر رسيد جايی جست که پای افزار بگشايد .حالی خانه زنی بدکاری مهيا شد ، و آن زن کنيزکان آنکاره داشت و يکی را از ان کنيزکان که در جمال رشک عروسان خلد بود، ماهتاب از بناگوش او نور دزديدی و آفتاب پيش رخش سجده بردی ، دل آويزی جگر خواری مجلس افروزی جهان سوزی چنانکه اين ترانه دروصف او درست آيد :

گر حسن تو بر فلک زند خرگاهی

از هر برجی جدا بتابد ماهی

ور لطف تو در زمين بيابد راهی

صد يوسف سر برآرد از هر چاهی

ببرنايی نوخط آشوب زنان و فتنه مردان بلند بالای باريک ميان چست سخن نغز بذله قوی ترکيب

چنان کس کش اندر طبايع کش اندر طبايع اثر

ز گرمی و تری بود بيشتر

مقتون شده بود و البته نگذاشتی که ديگر حريفان گرد او گشتندی

چشمی که ترا ديده بود ای دلبر

پس چون نگرد به روی معشوق دگر؟

زن از قصور دخل می جوشيد و برکنيزک بس نمی آمد که حجاب حيا از ميان برداشته بود و جان بر کف دست نهاده . بضرورت در حيلت ايستاد تا برنا را هلاک کند ، و اين شب که زاهد نزول کرد تدبير آن ساخته بود و فرصت آن نگاه داشته ، و شرابهای گران در ايشان پيموده تا هر دو مستان شدند و در گشتند . چون هردو  را خواب در ربود قدری زهر در ماسوره ای نهاد ، و يک سر ماسوره در اسافل برنا بداشت و ديگر سر در دهان گرفت تا زهر در وی دمد ، پيش ازانکه دم برآورد بادی از خفته جدا شد و زهر تمام در حلق زن بپراگند . زن برجای سرد شد . و از گزاف نگفته اند :

جزاء مقبل الاست الضراط

و زاهد اين حال را مشاهدت می کرد

چندانکه صبح صادق عرصه گيتی را بجمال خويش منور گردانيد زاهد خود را ظلمت فسق و فساد آن جماعت باز رهانيد و منزلی ديگر طلبيد . کفشگری بدو تبرک نمود و او را بخانه خويش مهمان کرد ، و قوم را در معنی نيک داشت او وصايت کرد و خود بضيافت بعضی از دوستان رفت.و قوم او دوستی داشت ، و سفير ميان ايشان زن حجامی بود . زن حجام را بدو پيغام دادکه :شوی من مهمان رفت ، تو

برخيز و بيا چنانکه من دانم و تو

مرد شبانگاه حاضر شده بود . کفشگر مست باز رسيد ، او را بر در خانه ديد و پيش ازان بدگمانی داشته بود ف بخشم در خانه آمد و زن را نيک بزد و محکم بر ستون بست وبخفت . چندانکه خلق بياراميد زن حجام بيامد و گفت : مرد را چندين منتظر چرا می داری ؟ اگر بيرون خواهی رفت زودتر باش و اگر نه خبر کن تا باز گردد . گفت : ای خواهر اگر شفقتی خواهی کرد زودتر مرا بگشای و دستوری ده تا ترا بدل خويش ببندم و دوست خويش را عذری خواهم و در حال بازآيم ، موقع منت اندران هرچه مشکورتر باشد . زن حجام بگشادن او و بستن خود تن در داد و او را بيرون فرستاد. در اين ميان کفشگر بيدار شد و زن را بانگ کرد زن حجام از بيم جواب نداد که او را بشناسد ، بکرات خواند هيچ نيارست گفتن.خشم کفشگر زيادت گشت و نشگرده برداشت پيش ستون آمد . و بينی زن حجام ببريد و در دست او داد که : بنزديک معشوق تحفه فرست.

چون زن کفشگر باز رسيد خواهر خوانده را بينی بريده يافت ، تنگ دل شد و عذرها خواست و او را بگشاد و خود را بر ستون بست ، و او بينی در دست بخانه رفت . و اين همه را زاهد می ديد و می شنود . زن کفشگر ساعتی بياراميد و دست بدعا برداشت و در مناجات آمد و گفت : ای خداوند ، اگر می دانی که شوی با من ظلم کرده است وتهمت نهاده ست تو بفضل خويش ببخشای و بينی بمن باز ده.کفشگر گفت :ای نابکار جادو اين چه سخن است ؟ جواب داد گفت : برخيز ای ظالم و بنگر تا عدل و رحمت آفريدگار عز اسمه بينی در مقابله جور و تهور خويش  ،که چون براءت ساحت من ظاهر بود ايزد تعالی بينی بمن باز داد و مرا ميان خلق مثله و رسوا نگذاشت . مرد برخاست و چراغ بيفروخت زن را بسلامت دطد و بينی برقرار . در حال باعتذار مشغول گشت و بگناه اعتراف نمود و از قوم بلطف هرچه تمامتر بحلی خواست و توبه کرد که بی وضوح بنيتی و ظهور حجتی بر امثال اين کار اقدام ننمايد و بگفتار نمام ديو مردم و چربک شرير فتنه انگيز زن پارسا و عيال نهفته را نيازارد ، و بخلاف رضای اين مستوره که دعای او را البته حجابی نيست کاری نپيوندد.

و زن حجام بينی در دست بخانه آمد ، در کار خويش حيران و وجه حيلت مشتبه ، که بنزديک شوهر و همسرايگان اين معنی را چه عذر گويد ، و اگر سوال کنند چه جواب دهد . در اين ميان حجام از خواب درامد و آواز داد ودست افزار خواست و بخانه محتشمی خواست رفت . زن ديری توقف کرد و ستره تنها بدو داد . حجام در تاريکی شب از خشم بينداخت . زن خويشتن از پای درافکند و فرياد برآورد که بينی بينی . حجام متحير گشت و همسرايگان درآمدند و او را ملامت کردند

چون صبح جهان افروز مشاطه وار کله ظلمانی را از پيش برداشت و جمال روز روشن را بر اهل عالم جلوه رد اقربای زن جمله شدند و حجام را پيش قاضی بردند و قاضی پرسيد که :بی گناه ظاهر و جرم معلوم مثله کردن اين عورت چرا روا داشتی؟ حجام متحير گشت و در تقرير حجت عاجز شد . قاضی بقصاص و عقوبت او حکم کرد .

زاهد برخاست گفت : قاضی را در اين باب تامل واجب است ، که دزد جامه من نبرد و روباه را نخجيران نکشتند ، وزن بدکار را زهر هلاک نکرد ، و حجام بينی قوم نبريد ، بلکه ما اين همه بلاها بنفس خويش کشيديم . قاضی دست از حجام بداشت و روی بزاهد آورد تا بيان آن نکت بشنود . زاهد گفت : اگر مرا آرزوی مريد بسيار و تبع انبوه نبودی و بترهات دزد فريفته نگشتمی آن فرصت نيافتمی ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت بترهات دزد فريفته نگشتمی آن فرصت نيافتی ؛ و اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودی و خون فرو گذاشتی آسيب نخجيران بدو نرسيدی ؛ و اگر زن بدکار قصد جوان غافل نکردی جان شيرين بباد ندادی ؛ و اگر زن حجام برناشايست تحريض و در فساد موافقت روا نداشتی مثله نشدی

کليله گفت : اين مثل بدان آوردم تا بدانی که اين محنت تو بخود کشيدی و از نتايج عاقبت آن غافل بودی .دمنه گفت :چنين است و اين کار من کردم . اکنون تدبير خلاص من چگونه می بينی ؟ کليله گفت : تو چه انديشيده ای ؟

گفت :می انديشم که بلطايف حيل و بدايع تمويهات گرد اين غرض درآيم وبهروجه که ممکن گردد بکوشم تا او را درگردانم ، که اهمال و تقصير را در مذهب حميت رخصت نبينم و اگر غفلتی روا دارم بنزديک اصحاب مروت معذور نباشم . و نيز منزلتی تو نمی جويم و در طلب زيادتی قدم نمی گزارم که بحرص و گرم شکمی منسوب شوم . و سه غرض است که عاقلان روا دارند در تحصيل آن انواع فکرت و دقايق حيلت بجای آوردن و جدنمودن : در طلب نفع سابق تا بمنزلت و خير سابق برسد و از مضرت آزموده بپرهيزد ؛ و نگاه داشتن منفعت حال و بيرون آوردن نفس از آفت وقت ؛ و تيمار داشت مستقبل در احراز خير و دفع شر . و من چون اميدوار می باشم بمنزلت خود بازرسم و جمال حال من تازه شود طريق آنست که بحيلت در پی گاو ايستم تا پشت زمين را وداع کند و در دل خاک منزلی آبادان گرداند ، که فراغ دل و صلاح کار شير درانست ، چه در ايثار او افراط کرده است و به رکت رای منسوب گشته .

کليله گفت که :در اصطناع گاو و افراشتن منزلت وی شير را عاری نمی شناسم . دمنه گفت :در تقريب او مبالغتی رفت و بديگر ناصحان استخفاف روا داشت تا مستزيد گشتند ، و منافع خدمت ايشان ازو و فوايد قربت او ازيشان منقطع شد . و گويند که آفت ملک شش چيز است :حرمان و فتنه و هوا و خلاف روزگار و تنگ خويی و نادانی .حرمان آنست که نيک خواهان را ا زخود محروم گردند و اهل رای و تجربت را نوميد فروگذارد ؛ و فتنه آنکه جنگهای ناپيوسان و کارهای ناانديشيده حادث گردد و شمشيرهای مخالف از نيام برايد ؛ و هوا مولع بودن بزنان و شکار و سماع و شراب و امثال آن ؛ و خلاف روزگار وبا و قحط و غرق و حرق و آنچه بدين ماند ؛ و تنگ خويی افراط خشم و کراهيت و غلو در عقوبت و سياست ؛ و نادانی تقديم نمودن ملاطفت در مواضع مخاصمت و بکار داشتن مناقشت بجای مجاملت .

کليله گفت :دانستم .لکن چگونه در هلاک گاو سعی توانی پيوست و او را قوت از تو زيادت است و يار و معين بيش دارد ؟ دمنه گفت :بدين معانی نشايد نگريست ، که بنای کارهای بقوت ذات و استيلای اعوان نيست ، و گفته اند :

و آنچه به رای و حيلت توان کرد بزور و قوت دست ندهد . و بتو نرسيده ست که زاغی بحيلت مار را هلاک کرد ؟ گفت :چگونه ؟ گفت :

آورده اند که زاغی در کوه بر بالای درختی خانه داشت ، و در آن حوالی سوراخ ماری بود ، هرگاه که زاغ بچه بيرون آوردی مار بخوردی . چون از حد بگذشت و زاغ درماند شکايت بر آن شگال که دوست وی بود بکرد و گفت :می انديشم که خود را از بلای اين ظالم جان شکر باز رهانم . شگال پرسيد که :بچه طريق قدم در اين کار خواهی نهاد؟ گفت :می خواهم که چون مار در خواب شود ناگاه چشمهای جهان بينش برکنم ، تا در مستقبل نور ديده و مطوه دل من از قصد او ايمن گردد . شگال گفت :اين تدبير بابت خردمندان نيست ، چه خردمند قصد دشمن بر وجهی کند که دران خطر نباشد . و زينهار تا چون ماهی خوار نکنی که در هلاک پنج پايک سعی پيوست ، جان عزيز بباد داد. زاغ گفت :چگونه؟ گفت : آورده اند که ماهی خواری بر لب آبی وطن ساخته بود ، و بقدر حاجت ماهی می گرفتی و روزگاری در خصب و نعمت می گذاشت .چون ضعف پيری بدو راه يافت از شکار باز ماند . با خود گفت :دريغا عمر که عناد گشاده رفت و از وی جز تجربت و ممارست عوضی بدست نيامد که در وقت پيری پای مردی يا دست گيری تواند بود . امروز بنای کار خود ، چون از قوت بازمانده ام ، بر حيلت بايد نهاد و اسباب قوت که قوام معيشتست از اين وجه بايد ساخت .

پس چون اندوهناکی بر کنار آب بنشست . پنج پايک از دور او را بديد ، پيشتر آمد و گفت :تو را غمناک می بينم . گفت :چگونه غمناک نباشم ، که مادت معيشت من آن بود که هر روز يگان دوگان ماهی می گرفتمی و بدان روزگار کرانه می کرد ، و مرا بدان سد رمقی حاصل می بود و در ماهی نقصان بيشتر نمی افتاد؟ و امروز دو صياد از اينجا می گذشتند و با يک ديگر می گفت که :«در اين آب گير ماهی بسيار است ، تدبير ايشان ببايد کرد .»

يکی از ايشان گفت :«فلان جای بيشتر است چون ازيشان بپردازيم روی بدينها آريم .» و اگر حال بر اين جمله باشد مرا دل از جان بربايد داشت و بر رنج گرسنگی بل تلخی مرگ دل بنهاد.

پنج پايک برفت و ماهيان را خبر کرد و جمله نزديک او آمدند و او را گفتند :المستشار موتمن ، و ما با تو مشورت می کنيم و خردمند درمشورت اگر چه ازو دشمن چيزی پرسد شرط نصيحت فرو نگذارد خاصه در کاری که نفع آن بدو بازگردد.و بقای ذات تو بدوام تناسل ما متعلق است . در کار ما چه صواب بينی ؟ ماهی خوار گفت :با صياد مقاومت صورت نبندد ، و من دران اشارتی نتوانم کرد . لکن در اين نزديکی آب گيری می دانم که آبش بصفا پرده درتر از گريه عاشق است و غمازتر از صبح صادق ، دانه ريگ در قعر آن بتوان شمرد و بيضه ماهی از فراز آن بتوان ديد .

اگر بدان تحويل توانيد کرد در امن و راحت و خصب و فراغت افتيد .گفتند :نيکو راييست .لکن نقل بی معونت و مظاهرت تو ممکن نيست . گفت :دريغ ندارم مدت گيرد و ساعت تا ساعت صيادان بيايند و فرصت فايت شود.بسيار تضرع نمودند و منتها تحمل کردند تا بران قرارداد که هر روز چند ماهی ببردی و بر بالايی که در آن حوالی بود بخوردی .و ديگران در آن تحويل تعجيل و مسارعت می نمودند و با يک ديگر پيش دستی و مسابقت می کردند ، و خود بچشم عبرت در سهو و غفلت ايشان می نگريست وبزبان عظت می گفت که :هر که بلاوه دشمن فريفته شود و بر لئيم ظفر و بدگوهر اعتماد روا دارد سزای او اينست .

چون روزها بران گذشت پنج پايک هم خواست که تحويل کند . ماهی خوار او را برپشت گرفت و روی بدان بالا نهاد که خوابگاه ماهيان بود . چون پنج پايک از دور استخوان ماهی ديد بسيار ، دانست که حال چيست . انديشيد که خردمند چون دشمن را در مقام خطر بديد و قصد او در جان خود مشاهدت کرد اگر کوشش فروگذارد در خون خويش سعی کرده باشد ؛ و چون بکوشيد اگر پيروز آيد نام گيرد ، و اگر بخلاف آن کاری اتفاق افتد باری کرم و حميت و مردانگی و شهامت او مطعون نگردد ، و با سعادت شهادت او را ثواب مجاهدت فراهم آيد . پس خويشتن برگردن ماهی خوار افگند و حلق او محکم بيفشرد چنانکه بيهوش از هوا درآمد و يکسر بزيارت مالک رفت.

پنج پايک سرخويش گرفت و پای در راه نهاد تا بنزديک بقيت ماهيان آمد ، و تعزيت ياران گذشته و تهنيت حيات ايشان بگفت و از صورت حال اعلام داد.همگنان شاد گشتند و وفات ماهی خوار را عمر تازه شمردند .

مرا شربتی از پس بد سگال

بود خوشتر از عمر هفتاد سال

و اين مثل بدان آوردم که بسيار کس بکيد و حيلت خويشتن را هلاک کرده است . لکن من ترا وجهی نمايم که اگر بر آن کار توانا گردی سبب بقای تو و موجب هلاک مار باشد . زاغ گفت :از اشارت دوستان نتوان گذشت و رای خردمند را خلاف نتوان کرد . شگال گفت :صواب آن می نمايم که در اوج هوا پرواز کنی و در بامها و صحراها چشم می اندازی تا نظر بر پيرايه ای گشاده افگنی که ربودن آن ميسر باشد . فرود آيی و آن را برداری و هموارتر می روی چنانکه از چشم مردمان غايب نگردی . چون نزديک مار رسی بروی اندازی تا مردمان که در طلب پيرايه آمده باشند نخست ترا باز رهانند آنگاه پيرايه بردارند .

زاغ روی بآبادانی نهاد زنی را ديد پيرايه برگوشه بام نهاده و خود بطهارت مشغول گشته ؛ در ربود و بر آن ترتيب که گفته بود بر مار انداخت . مردمان که در پی زاغ بودند در حال سر مار بکوفتند و زاغ باز رست .

دمنه گفت :اين مثل بدان آوردم تا بدانی که آنچه بحيلت توان کرد بقوت ممکن نباشد . کليله گفت :گاو را که با قوت و زور خرد و عقل جمع است بمکر با او چگونه دست توان يافت ؟ دمنه گفت :چنين است . لکن بمن مغرور است و از من ايمن ، بغفلت او را بتوانم افکند . چه کمين غدر که از مامن گشايند جای گيرتر افتد ، چنانکه خرگوش بحيلت شير را هلاک کرد . چگونه ؟ گفت :

آورده اند که در مرغزاری که نسيم آن بوی بهشت را معطر کرده بود و برعکس آن روی فلک را منور گردانيده ، از هر شاخی هزار ستاره تابان و در هر ستاره هزار سپهر حيران

سحاب گويی ياقوت ريخت برمينا

نسيم گويی شنگرف بيخت برزنگار

بخار چشم هوا و بخور روی زمين

ز چشم دايه باغ است و روی بچه خار

وحوش بسيار بود که همه بسبب چراخور و آب در خصب و راحت بودند ، لکن بمجاورت شير آن همه منغص بود . روزی فراهم آمدند و جمله نزديک شير رفتند و گفتند : تو هر روز پس از رنج بسيار و مشقت فراوان از مايکی شکار می توانی شکست و ما پيوسته در بلا و تو در تگاپوی و طلب. اکنون چيزی انديشيده ايم که ترا دران فراغت و ما را امن و راحت باشد . اگر تعرض خويش از ما زايل کنی هر روز موظف يکی شکاری پيش ملک فرستيم . شير بدان رضا داد و مدتی بران برآمد . يک روز قرعه بر خرگوش آمد . ياران را گفت :اگر در فرستادن من توقفی کنيد من شما را از جور اين جبار خون خوار باز رهانم . گفتند : مضايقتی نيست . او ساعتی توقف کرد تا وقت چاشت شير بگذشت ، پس آهسته نرم نرم روی بسوی شير نهاد . شير را دل تنگ يافت آتش گرسنگی او را بر باد تند نشانده بود و فروغ خشم در حرکات و سکنات وی پديد آمده ، چنانکه آب دهان او خشک ايستاده بود و نقض عهد را در خاک می جست .

خرگوش را بديد ، آواز دادکه :از کجا می آيی و حال وحوش چيست ؟ گفت : در صحبت من خرگوشی فرستاده بودند ، در راه شيری از من بستد ، من گفتم :«اين چاشت ملک است »، التفات ننمود و جفاها راند و گفت :«اين شکارگاه و صيد آن بمن اولی تر ، که قوت شوکت من زيادت است .» من شتافتم تا ملک را خبر کنم .شيربخاست و گفت : او را بمن نمای .

خرگوش پيش ايستاد و او را بسر چاهی بزرگ برد که صفای آن چون آينه ای شک و يقين صورتها بنمودی و اوصاف چهره هر يک بر شمردی .

و گفت : در اين چاهست و من از وی می ترسم ، اگر ملک مرا در برگيرد ، او را نمايم .شير او را در برگرفت و بچاه فرونگريست ، خيال خود و ازان خرگوش بديد ، او را بگذاشت و خود را در چاه افگند و غوطی خورد و نفس خون خوار و جان مردار بمالک سپرد .

خرگوش بسلامت باز رفت . وحوش از صورت حال و کيفيت کار شير پرسيدند ، گفت :او را غوطی دادم که چون گنج قارون خاک خورد شد . همه بر مرکب شادمانگی سوار گشتند و در مرغزار امن و راحت جولانی نمودند ، و اين بيت را ورد ساختند :

کليله گفت :اگر گاو را هلاک توانی کرد چنانکه رنج آن بشير بازنگردد وجهی دارد و در احکام خرد تاويلی يافته شود ، و اگر بی ازانچه مضرتی بدو پيوندد دست ندهد زينهار تا آسيب بران نزنی ، چه هيچ خردمند برای آسايش خويش رنج مخدوم اختيار نکند . سخن بر اين کلمه بآخر رسانيدند و دمنه از زيارت شير تقاعد نمود ، تا روزی فرصت جست و در خلا پيش او رفت چون دژمی.شير گفت :روزهاست که نديده ام ، خير هست ؟ گفت :خير باشد . از جای بشد . بپرسيد که :چيزی حادث شده است ؟ گفت :آزی . فرمود که :بازگوی . گفت :در حال فراغ و خلا راست آيد . گفت :اين ساعت وقت است . زودتر بايد باز نمود که مهمات تاخير برندارد ، و خردمند مقبل کار امروز بفردا نيفگند . دمنه گفت: هر سخن که از سماع آن شنونده را کراهيت آيد بر ادای آن دليری نتوان کرد مگر که بعقل و تمييز شنونده ثقتی تمام باشد ، خاصه که منافع و فوايد آن بدو بازگردد.چه گوينده را دران ورای گزارد حقوق تربيت و تقرير لوازم مناصحت فايده ای ديگر نتواند بود . و اگر از تبعت آن بسلامت بجهد کار تمام بل فتح با نام باشد . و رخصت اين اقدام نمودن بدان می توان يافت که ملک بفضيلت رای و مزيت خرد از ملوک مستثنی است ، و هراينه در استماع آن تمييز ملکانه در ميان خواهد بود . و نيز پوشيده نخواهد ماند که سخن من از محض شفقت و امانت رود ، و از غرض و ريبت منزه باشد . چه گفته اند :الرائد لايکذب اهله.و بقای کافه وحوش بدوام عمر ملک باز بسته است . و خردمند و حلال زاده را چاره نباشد از گزارد حق و تقرير صدق ، چه هر که برپادشاه نصيحتی بپوشاند ، و ، ناتوانی از طبيب پنهان دارد ، و اظهار درويشی و فاقه بر دوستان جايز نبيند . خود را خيانت کرده باشد .

شير گفت :وفور امانت تو مقرر است و آثار آن برحال تو ظاهر . آنچه تازه شده است بازنمای ، که برشفقت و نصيحت حمل افتد ، و بدگمانی و شبهت را در حوالی آن مجال داده نيايد .

دمنه گفت :شنزبه بر مقدمان لشکر خلوتها کرده است و هريک را بنوعی استمالت نموده و گفته که «شير راآزمودم و اندازه زور و قوت او معلوم کرد و رای و مکيدت او بدانست و در هر يک خللی تمام و ضعفی شايع ديدم . » و ملک در اکرام آن کافر نعمت غدار افراط نمود ، و در حرمت و نفاذ امر که از خصايص ملک است او را نظير نفس خويش گردانيد ، و دست او در امر و نهی و حل و عقد گشاده و مطلق کرد ، تا ديو فتنه در دل او بيضه نهاد و هوای عصيان از سر او بادخانه ای ساخت . و گفته اند که «چون پادشاه يکی را از خدمتگزاران در حرمت و جاه و تبع و مال در مقابله و موازنه خويش ديد زود از دست بربايد داشت ، و الا خود از پای درايد .» در جمله آنچه ملک تواند شناخت خاطر ديگران بدان نرسد . و من آن می دانم که بتعجيل تدبير کار کرده آيد . پيش از آنکه دست بشود و بجايی برسد و حازم هم دو نوع است :اول آنکه پيش از حدوث و معاينه شر چگونگی آن را بشناخته باشد ، و آنچه ديگران در خواتم کارها دانند او در فواتح آن باصابت رای بدانسته باشد و ، تدبير اواخر آن در اوايل فکرت بپرداخته . اول الفکر آخر العمل.چن نقش واقعه و صورت حادثه پيدا آمد دران غافل و جاهل ودوربين و عاقل يکسان باشد . و زبان نبوی از اين معنی عبارت کند :الامور تشابهت مقبلة فاذا ادبرت عرفها الجاهل کما يعرفها العاقل.

ذهن تو بيک فکرت ناگاه بداند

وهمی که نهان باشد در پرده اسرار

رای تو بيک نپرت دزديده ببيند

ظنی که کمين دارد درخاطر غدار

چون صاحب رای بر اين نسق بمراقبت احوال خويش پرداخت در همه اوقات گردن کارها در قبضه تصرف خود تواند داشت و پيش از آنکه در گرداب افتد خويشتن به پاياب تواند رسانيد .

در کار خصم خفته نباشی بهيچ حال

زيرا چراغ دزد بود خواب پاسبان

و دوم آنکه چون بلا بدو رسد دل از جای نبرد ، و دهشت و حيرت را بخود راه ندهد ، و وجه تدبير و عين صواب بر وی پوشيده نماند .

جايی که چو زن شود همی مرد

آنجا مرداست بوالفضايل

و عاجز و بيچاره و متردد رای و پريشان فکرت در کارها حيران و وقعت حادثه سراسيمه و نالان ، نهمت برتمنی مقصور و همت از طلب سعادت قاصر

و لايق  بدين تقسيم حکايت آن سه ماهی است . شير پرسيد که :چگونه؟ گفت :آورده اند که در آبگيری از راه دور و از تعرض گذريان مصون سه ماهی بود ، و دو حازم و يکی عاجز.از قضا روزی دو صياد بران گذشتند با يک ديگر ميعاد :نهادند که جال بيارند و هر سه ماهی بگيرند.ماهيان اين سخن بشنودند . آنکه حزم زيادت داشت و بارها دستبرد زمانه جافی ديده بود و شوخ چشمی سپهر غدار معاينه کرده و بر بساط خرد و تجربت ثابت قدم شده ، سبک ، روی بکار آورد و از آن جانب که آب درآمدی برفور بيرون رفت . در اين ميان صيادان برسيدند و هر دو جحانب آب گير محکم ببستند .

ديگری هم غوری داست ، نه از پيرايه خرد عاطل بود ونه از ذخيرت تجربت بی بهر . هرچند تدبير در هنگام بلافايده بيشتر ندهد ، و از ثمرات رای در وقت آفت تمتع زيادت نتوان يافت . و با اين همه عاقل از منافع دانش هرگز نوميد نگردد ، و در دفع مکايد دشمن تاخير صواب نبيند . وقت ثبات مردان و روز مکر خردمندانست . پس خويشتن مرده ساخت و بر روی آب ستان می رفت . صياد او را برداشت و چون صورت شد که مرده است بينداخت .بحيلت خويشتن در جوی انداخت و جان بسلامت ببرد .

و آنکه غفلت بر احوال وی غالب و عجز در افعال وی ظاهر بود حيران و سرگردان و مدهوش و پای کشان ، چپ و راست می رفت و در فراز و نشيب می دويد تا گرفتار شد .

و اين مثل بدان آوردم تا ملک را مقرر شود که در کار شنزبه تعجيل واجب است . و پادشاه کامگار آن باشد که تدبير کارها پيش از فوت فرصت و عدم مکنت بفرمايد ، و ضربت شمشير آب دارش خاک از زاد و بود دشمن برآرد ، و شعله عزم جهان سوزش دود از خان و مان خصم بآسمان برساند . شير گفت :معلوم شد . لکن گمانی نمی باشد که شنزبه خيانتی انديشد و سوابق تربيت را بلواحق کفران خويش مقابله روا دارد ، که در باب وی تا اين غايت جز نيکويی و خوبی جايز نداشته ام .

دمنه گفت :همچنين است ، و فرط اکرام ملک اين بطر بدو راه داده ست .

و بد گوهر لئيم ظفر هميشه ناصح و يک دل باشد تا بمنزلتی که اميدوار است برسيد پس تمنی ديگر منازل برد که شايانی آن ندارد ، و دست موزه آرزو و سرمايه غرض بدکرداری و خيانت را سازد . و بنای خدمت و مناصحت بی اصل و ناپاک برقاعده بيم و اميد باشد ، چون ايمن و مستغنی گشت بتيره گردانيدن آب خير و بالا دادن آتش شر گرايد . و حکما گفته اند که «پادشاه بايد که خدمتگاران را از عاطفت و کرامت خويش چنان محروم ندارد که يکبارگی نوميد گردند و بدشمنان او ميل کنند ، و چندان نعمت و غنيت ندهد که بزودی توانگر شوند و هوس فضول بخاطر ايشان راه جويد ، و اقدا بآداب ايزدی کند و نص تنزيل عزيز را امام سازد :و ان من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم  ،تا هميشه ميان خوف و رجا روزگار می گذراند ، نه دليری نوميدی بريشان صحبت کند .

و نه طغيان استغنا بديشان راه جويد ان الانسان ليطغی ان رآه استغنی.و ببايد شناخت ملک را که از کژمزاج هرگز راستی نيايد و بدسيرت مذموم طريقت را بتکليف و تکلف بر اخلاق مرضی و راه راست آشنا نتوان کرد .

و کل اناء بالذی فيه يرشح

کز کوزه همان برون تراود که دروست

چنان که نيش کژدم اگر چه بسيار دم بسته دارند و در اصلاح آن مبالغت نمايند چون بگشايند بقرار اصل باز رود و بهيچ تاويل علاج نپذيرد .و هرکه سخن ناصحان ، اگر چه درشت و بی محابا گويند ، استماع ننمايد عواقب کارهای او از پشيمانی خالی نماند ، چون بيماری که اشارت طبيب را سبک دارد و غذا و شربت بر حسب آرزو و شهوت خورد ، هرلحظه ناتوانی مستولی تر و علت زمن تر شود

و از حقوق پادشاهان بر خدمتگزاران گزارد حق نعمت و تقرير ابواب مناصحت است ، و مشفق تر زيردستان اوست که در رسانيدن نصيحت مبالغت واجب بيند و بمراقبت جوانب مشغول نگردد ، و بهتر کارها آنست که خاتمت و مرضی و عاقبت محمود دارد ، و دل خواه تر ثناها آنست که بر زبان گزيدگان و اشراف رود ، و موافق تر دوستان اوست که از مخالفت بپرهيزد و در همه معانی موسا کند ، و پسنديده تر سيرتها آنست که بتقوی و عفاف کشد ، و توانگرتر خلايق اوست که بطر نعمت بدو راه نيابد و ضجرت محنت بر وی مستولی نگردد که اين هر دو خصلت از نتايج طبع زنانست و اشارت حضرت نبوت بدين وارد :انکن اذا جعتن دقعتن و اذا شبعتن خجلتن

و هرکه از آتش بستر سازد و از مار بالين کند خواب او مهنا نباشد ، و از آسايش آن لذتی نيابد . فايده سداد رای و غزارت عقل آنست که چون از دوستان دشمنی بيند و از خدمتگاران نخوت مهتری مشاهدت کند در حال اطراف کار خود فراهم گيرد ، و دامن از ايشان درچيند ، و پيش ازانکه خصم فرصت چاشت بيابد برای او شامی گواران سازد ، چه دشمن بهملت قوت گيرد و بمدت عدت يابد

مخالفان تو موارن بدند مار شدند

برآور از سر موران مار گشته دمار

مده زمان شان ، زين بيش روزگار مبر

که اژدها شود ار روزگار يابد مار

و عاجز تر ملوک آنست که از عواقب کارها غافل باشد و مهمات ملک را خوار دارد ، و هرگاه که حادثه بزرگ افتد وکار دشوار پيش آيد موضع حزم و احتياط را مهمل گذارد ، و چون فرصت فايت شود و خصم استيلا يافت نزديکان خود را متهم گرداند و بهر يک حوالت کردن گيرد .

و از فرايض احکام جهان داری آنست که در تلافی خللها پيش از تمکن خصم و از تغلب دشمن مبادرت نموده شود ، و تدبير کارها برقضيت سياست فرموده آيد . و بخداع و نفاق دشمن التفات نيفتد ، و عزيمت را بتقويت رای پير و تاييد بخت جوان بامضا رسانيده شود چه مال بی تجارت و علم بی مذاکرت و ملک بی سياست پای دار نباشد

دست زمانه ياره شاهی نيفگند

دربازوی که آن نکشيده است بار تيغ

شير گفت :سخن نيک درشت و بقوت راندی ، و قول ناصح بدرشتی و تيزی مردود نگردد و بسمع قبول اصغا يابد . و شنزبه آنگاه که خود دشمن باشد پيداست که چه تواند کرد و از وی چه فساد آيد . و او طعمه منست و مادت حرکت او از گياه است و مدد قوت من از گوشت .

کجا تواند ديدن گوزن طلعت شير

چگونه يارد ديدن تذرو چهره باز

و نيز او را امانی داده ام و دالت صحبت و ذمام معرفت بدان پيوسته

ان المعارف فی اهل النهی ذمم

و در احکام مروت غدر بچه تاويل جايز توان داشت ؟ و بارها بر سرجمع با او ثناها گفته ام و ذکر خرد و ديانت و اخلاص و امانت او بر زبان رانده ، اگر آن را خلافی روا دارم بتناقض قول و رکت رای منسوب گردم و عهد من در دلها بی قدر شودد.

دمنه گفت :ملک را فريفته نمی شايد بود بدانچه گويد «او طعمه منست»، چه اگر بذات خويش مقاومت نتواند کرد ياران گيرد و برزق و مکر و شعوذه دست بکار کند ، و ازان ترسم که وحوش او را موافقت نمايند که همه را بر عداوت ملک تحريض کرده ست و خلاف او در دلها شيرين گردانيده . و با اين همه هرگز اين کار را بديگران نيفگنده و جز بذات خويش تکفل ننمايد .

و چون دمدمه دمنه در شير اثر کرد گفت :در اين کار چه بينی ؟ جواب داد که :چون خوره در دندان جای گرفت از درد او شفا نباشد مگر بقلع ، و طعامی که معده از هضم و قبول آن امتناع نمود و بغثيان و تهوع کشيد از رنج او خلاص صورت نبندد مگر بقذف ؛ و دشمن که بمدارا و ملاطفت بدست نيايد و تمرد او بتودد زيادت گردد ازو نجات نتواند بود مگر بترک صحبت او بگويد .شير گفت :من کاره شده ام مجاورت گاو را ، کسی بنزديک او فرستم و اين حال با او بگويم و اجازت کنم تا هرکجا خواهد برود .

دمنه دانست که اگر اين سخن بر شنزبه ظاهر کند در حال براءت ساحت و نزاهت جانب خويشتن ظاهر گرداند و دروغ و مکر او معلوم شود . گفت :اين باب ، از حزم دور باشد ، و مادام که گفته نيامده ست محل خيار باقی است ، پس از اظهار تدارک ممکن نگردد

سخن نگويی توانيش گفت

و مرگفته را باز نتوان نهفت

و هر سخن که از زندان دهان جست و هر تير که از قبضه کمان پريد پوشانيدن آن سخن و بازآوردن آن تير بيش دست ندهد . ومهابت خامشی ، ملوک را پيرايه ای نفيس است .

چنان از سخن در دلت دار راز

که گر دل بجويد نيابدش باز

و شايد بود که چون صورت حال بشناخت و فضيحت خود بديد بمکابره درآيد ، ساخته و بسيجيده جنگ آغازد ، يا مستعد و متشمر روی بگرداند . و اصحاب حزم گناه ظاهر را عقوبت مستور و جرم مستور را عقوبت ظاهر جايز نشمرند .

شير گفت :بمجرد گمان بی وضوح يقين نزديکان خود را مهجور گردانيدن و در ابطال ايشان سعی پيوستن خود را در عذاب داشتن است و تيشه برپای خويش زدن ، و پادشاه را در همه معانی خاصه در اقامت حدود و در امضای ابواب سياست ؛ تامل و تثبت واجب است .

دمنه گفت :فرمان ملک راست .اما هرگاه که اين غدار مکار بيايد آماده و ساخته بايد بود تا فرصتی نيابد . و اگربهتر نگريسته شود خبث عقيدت او در طلعت کژ و صورت نازيباش مشاهدت افتد ، که تفاوت ميان ملاحظت دوستان و نظرت دشمنان ظاهر است ، و پوشانيدن آن بر اهل تمييز متعذر.

و علامت کژی باطن او آنست که متلون و متغير پيش آيد و چپ و راست می نگرد و پس و پيش سره می کند ، جنگ را می بسيجد

بر بسته ميان و در زده ناوک

بگشاده عنان و در چده دامن

شير گفت :صواب همين است .و اگر از اين علامات چيزی مشاهده افتد شبهت زايل گردد.چون دمنه از اغرای شير بپرداخت و دانست که بدم او آتش فتنه از آن جانب بالا گرفت خواست که گاو را ببيند و او را هم بر باد نشاند ، و بفرمان شير رود تا از بدگمانی دور باشد ، گفت :يکی شنزبه را بينم و از مضمون ضمير او تنسمی کنم؟ شير اجازت کرد . دمنه چون سرافگنده ای انده زده بنزديک شنزبه رفت.

شنزبه ترحيب تمام نمود و گفت :روزهاست تا نديده ام ، سلامت بوده ای ؟ دمنه گفت :چگونه سلامت تواند بود کسی که مالک نفس خود نباشد ، اسير مراد ديگران و هميشه بر جان و تن لرزان ، يک نفس بی بيم و خطر نزند و يک سخن بی خوف و فزع نگويد ؟ گاو گفت :موجب نوميدی چيست ؟ گفت :آنچه در سابق تقدير رفته است جف القلم بما هو کائن الی يوم الدين . کيست که با قضای آسمانی مقاومت يارد پيوست؟ و در اين عالم بمنزلتی رسد و از نعمت دنيا شربتی در دست او دهند که سرمست و بی باک نشود ؟ و برپی هوا قدم نهد و در معرض هلاک نباشد؟ و بازنان مجالست دارد و مفتون نگردد؟ و بلئيمان حاجت بردارد و خوار نشود ؟ و با شرير و فتان مخالطت گزيند و در حسرت وندامت نيفتد ؟ و صحبت سلطان اختيار کند و بسلامت جهد؟

شنزبه گفت :سخن تو دليل می کند برآنچه مگر ترا از شير نفرتی و هراسی افتاده است .گفت : آری ، لکن نه از جهت خويش ، و تو می دانی سوابق اتحاد و مقدمات دوستی من با خود ، و عهدهايی که ميان ما رفته ست در آن روزگار که شير مرا نزديک تو فرستاد هم مقرر است ، و ثبات من بر ملازمت آن عهود و رغبت در مراعات آن حقوق معلوم .و چاره نمی شناسم از اعلام تو بدانچه تازه شود از محبوب و مکروه و نادر و معهود .

شنزبه گفت :بيار ای دوست مشفق و يار کريم عهد. دمنه گفت که :از معتمدی شنودم که شير بر لفظ رانده ست که «شنزبه نيک فربه شده ست و بدو حاجتی و ازو فراغتی نيست ، وحوش را بگوشت او نيک داشتی خواهم کرد ».چون اين بشنودم و تهور و تجبر او می شناختم بيامدم تا ترا بياگاهانم  و برهان حسن عهد هرچه لايح تر بنمايم و آنچه از روی دين و مودت و شرط حفاظ و حکم فتوت بر من واجب است به ادا رسانم.

از عهده عهد اگر برون آيد مرد

از هرچه گمان بری فزون آيد مرد

و حالی بصلاح آن لايق تر که تدبيری انديشی و بر وجه مسارعت روی بحليت آری مگر دفعی دست دهد و خلاصی روی نمايد .

چون شنزبه حديث دمنه بشنود ، و عهود و مواثيق شير پيش خاطر آورد - و در سخن او نيز ظن صدق و اعتقاد نصيحت می داشت - گفت  واجب نکند که شير بر من غدر انديشد ، که ا زمن خيانتی ظاهر نشده ست ، لکن بدروغ او را بر من آغاليده باشند و بتزوير و تمويه مرا در خشم او افگنده . و در خدمت او طايفه ای نابکارند همه در بدکرداری استاد و امام ، و در خيانت و درازدستی چيره و دلير ، و ايشان را بارها بيازموده است و هرچه از آن باب در حق ديگران گويند بران قياس کند . وهراينه صحبت اشرار موجب بدگمانی باشد در حق اخيار ، و اين نوع ممارست بخطا راه برد چون خطای بط.

گويند که بطی در آب روشنايی ستاره ديد ، پنداشت که ماهی است ، قصدی می کرد تابگيرد و هيچ نمی يافت . چون بارها بيازمود و حاصلی نديد فروگذاشت . ديگر روز هرگاه که ماهی بديدی گمان بردی که همان روشنايی است قصدی نپيوستی.و ثمرت اين تجربت آن بود که همه روز گرسنه بماند.

و اگر شير را از من شنوانيده اند و باور داشته است موجب آزمايش ديگران بوده است و مصداق تهمت من خيانت ايشان است .

و اگر اين هم نيست و کراهيت بی علت است پس هيچ دست آويز و پای جای نماند . چه سخط چون از علتی زايد استرضا و معذرت آن را بردارد ، و هرچه برزق و افترا ساخته شود اگر بنفاذ رسد دست تدارک ازان قاصر ، و وجه تلافی دران تاريک باشد.که باطل و زور هرگز کم نيايد و آن را اندازه و نهايت صورت نبندد.

و نمی دانم در آنچه ميان من و شير رفته است خود را جرمی ، هرچند در امکان نيايد که دو تن بايک ديگر صحبت دارند ، و شب و روز و گاه و بيگاه بيک جا باشند ، و در نيک و بد و اندوه و شادی مفاوضت پيوندند چندان که تحرز و تحفظ وخويشتن داری بکار توانند داشت که سهوی نرود.چه هيچ کس از سهو و زلت خالی و معصوم نتواند بود ، و هرگاه که بقصد و عمد منسوب نباشد مجال تجاوز اغماض اندران هرچه فراخ تر است . و نيز هيچ مشاطه جمال عفو و احسان مهتران را زشتی جرم و جنايت کهتران نيست

والضد يبرز حسنه الضد

و اگر بر من خطايی خواهد شمرد جز آن نمی شناسم که در رايها جای جای برای مصلحت او را خلافی کرده ام ، مگر آن را بر دليری و بی حرمتی حمل فرموده است .و هيچ اشارت نبوده ست که نه دران منفعتی و ازان فايده ای ظاهر بحاصل آمده است . و با اين همه البته بر سر جمع نگفته ام ، و دران جانب هيبت او برعايت رسانيده ام ، و شرط تعظيم و توقير هرچه تمامتر بجای آورده . و چگونه توان داشت که نصيحت سبب وحشت و خدمت موجب عداوت گردد؟

دارو سبب درد شد ، اينجا چه اميد است.

زايل شدن عارضه و صحت بيمار!

و هرکه از ناصحان در مشاورت و از طبيبان در معالجت و از فقها در مواضع شبهت به رخصت و غفلت راضی گردد از فوايد رای راست و منافع علاج بصواب و ميامن مجاهدت در عبادت بازماند .

و اگر اين هم نيست ممکن است که سکرات سلطنت و ملال ملوک او را برين باعث می باشد . و يکی از سکرات ملک آنست که هميشه خائنان را بجمال رضا آراسته دارد و ناصحان را بوبال سخط ماخوذ .و علما گويند که «در قعر دريا با بند غوطه خوردن و ، در مستی لب مار دم بريده مکيدن خطر است ، و ازان هايل تر و مخوف تر خدمت و قربت سلاطين

و نيز شايد بود که هنر من سبب اين کراهيت گشته است ، چه اسپ را قوت وتگ او موجب عنا و رنج گردد ، و درخت نيکو بارور را از خوشی ميوه شاخها شکسته شود ، و جمال دم طاووس او را پراگنده و بال گسسته گذارد www.zibaweb.com

وبال من آمد همه دانش من

چو روباه را موی طاووس را پر

*

شد ناف معطر سبب کشتن آهو

شد طبع موافق سبب بستن کفتار

و هنرمندان بحسد بی هنران در معرض تلف آيند

ان الحسان مظنة للحسد

و خصم امائل فرومايگان و اراذل باشند و بحکم انبوهی غلبه کنند ، چه دون و سفله بيشتر يافته شود . لئيم را از ديدار کريم و ، نادان را از مجالست دانا ، و احمق را از مصاحبت زيرک ملالت افزايد .

و بی هنران در تقبيح حال اهل هنر چندان مبالغت نمايند که حرکات و سکنات او را در لباس دناءت بيرون آرند ، و در صورت جنايت و کسوت خيانت بمخدوم نمايند ، و همان هنر را که او دالت سعادت شمرد مادت شقاوت گردانند

و اگر بدسگالان اين قصد بکرده اند و قضا آن را موافقت خواهد نمود دشوارتر ، که تقدير آسمانی شير شرزه را اسير صندوق گرداند و مار گرزه را سخره و خردمند دوربين را مدهوش حيران و ، احمق غافل را زير متيقظ و شجاع مقتحم را بد دل محترز و جبان خائف را دلير متهور و توانگر منعم را درويش ذليل و فاقه رسيده محتاج را مستظهر متمول.

دمنه گفت : آنچه شير برای تو می سگالد از اين معانی که برشمردی چون تضريب خصوم ملال ملوک و ديگر ابواب نيست ، لکن کمال بی وفايی و غدر او را بران ميدارد ، که جباری است.کامگار و غداريست مکار.اويل صحبت او را حلاوت زندگانيست و اواخر آن را تلخی مرگ.شنزبه گفت:طعم نوش چشيده ام ، نوبت زخم نيش است.و بحقيقت مرا اجل اينجا آورد ، و الا من چه مانم بصحبت شير ؟ من او را طعمه و او در من طامع.اما تقدير ازلی و غلبه حرص و اوميد مرا در اين ورطه افگند

و امروز تدبير از تدارک آن قاصر است و رای در تلافی آن عاجز ، و زنبور انگبين بر نيلوفر نشيند و برايحت معطر و نسيم معنبر آن مشغول و مشعوف گردد تا بوقت برنخيزد ، و چون برگهای نيلوفر پيش آيد در ميان آن هلاک شود . و هرکه از دنيا بکفاف قانع نباشد و در طلب فضول ايستد چون مگس است که بمرغزارهای خويش پررياحين و درختان سبز پرشکوفه راضی نگردد و برآبی نشيند که از گوش پيل مست دود تا بيک حرکت گوش پيل کشته شود.و هرکه نصيحت و خدمت کسی را کند که قدر آن نداند چنانست که بر اوميد ريع در شوره ستان تخم پراگند و ، با مرده مشاورت پيوندد و ، در گوش کرمادرزاد غم و شادی گويد و، بر روی آب روان معما نويسد و ، بر صورت گرمابه بهوس تناسل عشق بازد .دمنه گفت:از اين سخن درگذر و تدبير کار خود کن.شنزبه گفت :چه تدبير دانم کرد؟و من اخلاق شير را آزموده ام ، در حق من جز خير و خوبی نخواهد بود ، لکن نزديکان او در هلاک من می کوشند ، و اگر چنين است بس آسان نباشد ، چه ظالمان مکار چون هم پشت شوند و دست در دست دهند و يک رويه قصد کسی کنند زود ظفر يابند و او را از پای درارند ، چنانکه گرگ و زاغ و شگال قصد اشتر کردند و پيروز آمدند .دمنه گفت:چگونه بود آن؟ گفت:

آورده اند که زاغی و گرگی و شگالی در خدمت شيری بودند و مسکن ايشان نزديک شارعی عامر.اشتربازرگانی در آن حوالی بماند بطلب چراخور در بيشه آمد.چون نزديک شير رسيد از تواضع و خدمت چاره نديد شير او را استمالت نمود و از حال او استکشافی کرد و پرسيد :عزيمت در مقام و حرکت چيست ؟ جواب داد که:آنچه ملک فرمايد .شير گفت:اگر رغبت نمايی در صحبت من مرفه و ايمن بباش.اشتر شاد شد و دران بيشه ببود . و مدتی بران گذشت . روزی شير در طلب شکاری می گشت پيلی مست با او دوچهار شد ، و ميان ايشان جنگ عظيم افتاد و از هر دو جاب مقومت رفت ، و شير مجروح ونالان باز آمد ؛ و روزها از شکار بماند . و گرگ و زاغ و شگال بی برگ می بودند . شير اثر آن بديد و گفت : می بينيد در اين نزديکی صيدی تا من بيرون روم و کار شما ساخته گردانم ؟

ايشان در گوشه ای رفتند و با يک ديگر گفت: در مقام اين اشتر ميان ما چه فايده؟ نه ما را با او الفی و نه ملک را ازو فراغی.شير را بران بايد داشت تا او را بشکند ، تا حالی طعمه او فرونماند و چيزی بنوک ما رسد . شگال گفت : اين نتوان کرد ، که شير او را امان داده ست و در خدمت خويش آورده . و هرکه ملک را بر غدر تحريض نمايد و نقض عهد را در دل او سبک گرداند ياران و دوستان را در منجنيق بلا نهاده باشد و آفت را بکمند سوی خود کشيده .زاغ گفت:آن وثيقت را رخصتی توان انديشيد و شير را از عهده آن بيرون توان آورد ؛ شما جای نگاه داريد تا من بازآيم.

پيش شير رفت و بيستاد.شير پرسيد که :هيچ بدست شد؟ زاغ گفت:کس را چشم از گرسنگی کار نمی کند ، لکن وجه ديگر هست ، اگر امضای ملک بدان پيوندد همه در خصب و نعمت افتيم . شير گفت:بگو.زاغ گفت :اين اشتر ميان ما اجنبی است ، و در مقام او ملک را فايده ای صورت نمی توان کرد . شير در خشم شد و گفت :اين اشارت از وفا و حريت دور است و با کرم و مروت نزديکی و مناسبت ندارد . اشتر را امان داده ام ، بچه تاويل جفا جايز شمرم؟ زاغ گفت :بدين مقدمه وقوف دارم ، لکن حکما گويند که ؟«يک نفس را فدای اهل بيتی بايد کرد و اهل بيتی را فدای قبيله ای و قبيله ای را فدای اهل شهری و اهل شهری را فدای ذات ملک اگر درخطری باشد .» و عهد را هم مخرجی توان يافت چنانکه جانب ملک از وصمت غدر منزه ماند ، و حالی ذات او از مشقت فاقه و مخافت بوار مسلم ماند . شير سر در پيش افگند.

زاغ باز رفت و ياران را گفت :لختی تندی و سرکشی کرد ، آخر رام شد و بدست آمد . اکنون تدبير آنست که ما همه بر اشتر فراهم آييم ، و ذکر شير و رنجی که او را رسيده است تازه گردانيم ، و گوييم «ما در سايه دولت و سامه حشمت اين ملک روزگار خرم گذرانيده ايم . امروزکه او را اين رنج افتاد اگر بهمه نوع خويشتن برو عرضه نکنيم و جان و نفس فدای ذات و فراغ او نگردانيم بکفران نعمت منسوب شويم ، و بنزديک اهل مروت بی قدر و قيمت گرديم.و صواب آنست که جمله پيش او رويم و شکر ايادی او باز رانيم ، و مقرر گردانيم که از ما کاری ديگر نيايد ، جانها و نفسهای ما فدای ملک است . و هريک از ما گويد :امروز چاشت ملک از من سازند . و ديگران آن را دفعی کنند و عذری نهند . بدين تودد حقی گزارده شود و ما را زيانی ندارد .»

اين فصول با اشتر درازگردن کشيده بالا بگفتند ، و بيچاره را بدمدمه در کوزه فقاع کردند ، و با او قرار داده پيش شير رفتند.و چون از تقرير ثنا و نشر شکر بپرداختند زاغ گفت : راحت ما بصحت ذات ملک متعلق است . و اکنون ضرورتی پيش آمده است ، و از امروز ملک را از گوشت من سد رمقی حاصل تواند بود ، مرا بشکند .ديگران گفتند :در خوردن تو چه فايده از گوشت تو چه سيری ؟! شگال هم برآن نمط فصلی آغاز نهاد. جواب دادند که :گوشت تو بوی ناک و زيان کار است طعمه ملک را نشايد .گرگ هم بر اين منوال سخنی بگفت .گفتند که: گوشت تو خناق آرد ، قايم مقام زهر هلاهل باشد .

اشتر اين دم چون شکر بخورد و ملاطفتی نمود . همگنان يک کلمه شدند و گفتند:راست می گويی و از سر صدق عقيدت و فرط شفقت عبارت می کنی.يکبارگی در وی افتادند و پاره پاره کردند.

و اين مثل بدان آوردم که مکر اصحاب اغراض ، خاصه که مطابقت نمايند ، بی اثر نباشد.دمنه گفت:وجه دفع، چه می انديشی ؟ گفت:جز جنگ و مقاومت روی نيست ، که اگر کسی همه عمر بصدق دل نماز گزارد ، و از مال حلال صدقه دهد چندان ثواب نيايد که يک ساعت از روز از برای حفظ مال و توقفی نفس در جهاد گذارد من قتل دون ماله فهو شهيد و من قتل دون نفسه فهو شهيد چون بجهاد که برای مال کرده شود سعادت شهادت و عز مغفرت می توان يافت جايی که کارد باستخوان رسد و کار بجان افتد اگر از روی دين و حميت کوششی پيوسته آيد برکات و مثوبات آن را نهايت صورت نبندد ، و وهم از ادراک غايت آن قاصر باشد.

دمنه گفت:خردمند در جنگ شتاب و مسابقت و پيش دستی و مبادرت روا ندارد ، و مباشرت خطرهای بزرگ اختيار صواب نبيند . و تا ممکن گردد اصحاب رای بمدارا و ملاطفت گرد خصم درآيند ، و دفع مناقشت بمجاملت اولی تر شناسند.ودشمن ضعيف را خوار نشايد داشت ، که اگر از قوت و زور درماند بحيلت و مکر فتنه انگيزد . و استيلا و اقتحام و تسلط و اقدام شير مقرر است و از شرح و بسط مستغنی . و هرکه دشمن را خوار دارد و از غايلت محاربت غافل باشد پشيمان گردد ، چنانکه وکيل دريا گشت از تحقير طيطوی.شنزبه گفت :چگونه؟ گفت:

آورده اند که نواعی است از مرغان آب که آن را طيطوی خوانند ، و يک جفت ازان در ساحلی بودندی.چون وقت بيضه فراز آمد ماده گفت: در اين سخن جای تامل است ، اگر دريا در موج آيد و بچگان را درربايد آن را چه حيلت توان کرد ؟ نر گفت:گمان نبرم که وکيل دريا اين دليری کند و جانب مرا فروگذارد ، واگر بی حرمتی انديشد انصاف از وی بتوان ستد.ماده گفت:خويشتن شناسی نيکو باشد.بچه قوت و عدت وکيل دريا را بانتقام خود تهديد می کنی ؟ از اين استبداد درگذر، و برای بيضه جای حصين گزين ، چه هرکه سخن ناصحان نشنود بدو آن رسد که بباخه رسيد .گفت :چگونه؟ گفت:

آورده اند که در آب گيری دو بط و يکی باخه ساکن بودند و ميان ايشان بحکم مجاورت دوستی و مصادقت افتاده .ناگاه دست روزگار غدار رخسار حال ايشان بخراشيد و سپهر آينه فام صورت مفارقت بديشان نمود ، و در آن آب که مايه حيات ايشان بود نقصان فاحش پيدا آمد.بطان چون آن بديدند بنزديک باخه رفتند و گفت :بوداع آمده ايم ، پدرود باش ای دوست گرامی و رفيق موافق.باخه از درد فرقت و سوز هجرت بناليد و از اشک بسی در و گهر باريد

و گفت : ای دوستان و ياران ، مضرت نقصان آب د رحق من زيادت است که معيشت من بی ازان ممکن نگردد.و اکنون حکم مروت و قضيت کرم عهد آنست که بردن مرا وجهی انديشيد و حيلتی سازيد . گفتند :رنج هجران تو مارا بيش است ، و هرکجا رويم اگر چه در خصب و نعمت باشيم بی ديدار تو ازان تمتع و لذت نيايم ، اما تو اشارت مشفقان و قول ناصحان را سبک داری ، و بر آنچه بمصلحت حال و مآل تو پيوندد ثبات نکنی .و اگر خواهی که ترا ببريم شرط آنست که چون ترا برداشتيم و در هوا رفت چندانکه مردمان را چشم بر ما افتد هرچيز گويند راه جدل بربندی و البته لب نگشايی . گفت :فرمان بردارم ، و آنچه برشما از روی مروت واجب بود بجای آورديد ، و من هم می پذيرم که دم طرقم و دل در سنگ شکنم .

بطان چوبی بياوردند و باخه ميان آن بدندان بگرفت محکم ، و بطان هر دو جانب چوب را بدهان برداشتند و او را می بردند . چون باوج هوا رسيدند مردمان را از ايشان شگفت آمد و از چپ و راست بانگ بخاست که «بطان باخه می برند .» باخه ساعتی خويشتن نگاه داشت ، آخر بی طاقت گشت وگفت :«تا کور شويد . دهان گشاد بود و از بالا در گشتن.بطان آواز دادند که:بر دوستان نصيحت باشد

نيک خواهان دهند پند وليک

نيک بختان بوند پند پذير

باخه گفت :اين همه سودا است ، چون طبع اجل صفرا تيز کرد و ديوانه وار روی بکسی آورد از زنجير گسستن فايده حاصل نيايد و هيچ عاقل دل در دفع آن نبندد

ان المنايا لاتطيش سهامها

از مرگ حذر کردن دو وقت روا نيست

روزی که قضا باشد و روزی که قضا نيست

طيطوی نر گفت:شنودم اين مثل ، ولکن مترس و جای نگاه دار.ماده بيضه بنهاد.وکيل دريا اين مفاوضت بشنود ، از بزرگ منشی و رعنايی طيطوی در خشم شد و دريا در موج آمد و بچگان ايشان را ببرد .ماده چون آن بديد اضطراب کرد و گفت:من ميدانستم که با آب بازی نيست ، و تو بنادانی بچگانن باد دادی و آتش بر من بباريدی ، ای خاکسار باری تدبيری انديش.طيطوی نر جواب داد که :سخن بجهت گوی ، و من از عهده قول خويش بيرون می آيم و انصاف خود از وکيل دريا می ستانم.

در حال بنزديک ديگر مرغان رفت و مقدمان هر صنف را فراهم آورد و حال باز گفت ، و در اثنای آن ياد کرد که :اگر همگنان دست در دست ندهيد و در تدارک اين کار پشت در پشت نه ايستد وکيل دريا را جرات افزايد ، و هرگاه که اين رسم مستمر گشت همگنان در سر اين غفلت شويد . مرغان جمله بنزديک سيمرغ رفتند ، و صورت واقعه با او بگفتند ، و آينه فرا روی او داشتند که اگر در اين انتقام جد ننمايد بيش شاه مرغان نتواند بود .سيمرغ اهتزاز نمود و قدم بنشاط در کار نهاد.مرغان بمعونت و مظاهرت او قوی دل گشتند و غزيمت بر کين توختن مصمم گردانيدند.وکيل دريا قوت سيمرغ و ديگر مرغان شناخته بود بضرورت ، بچگان طيطوی باز داد.

و اين افسانه بدان آوردم تا بدانی که هيچ دشمن را خوار نشايد داشت.شنزبه گفت:در جنگ ابتدا نخواهم کرد اما از صيانت نفس چاره نيست . دمنه گفت :چون بنزديک او روی علامات شر بينی ، که راست نشسته باشد و خويشتن را برافراشته و دم بر زمين می زند ، شنزبه گفت :اگر اين نشانها ديده شود حقيقت غدر از غبار شبهت بيرون آيد .

دمنه شادمان و تازه روی بنزديک کليله رفت.کليله گفت :کار کجا رسانيدی ؟ گفت:فراغ هرچه شاهدتر و زيباتر روی می نمايد .

پس هر دو بنزديک شير رفتند.اتفاق را گاو بايشان برابر برسيد.چون او را بديد راست ايستاد و می غريد و دم چون مار می پيچانيد . شنزبه دانست که قصد او دارد و با خود گفت :خدمتگار سلطان در خوف و حيرت همچون هم خانه مار و هم خوابه شير است ، که اگر چه مار خفته و شير نهفته باشد آخر اين سر برآرد و آن دهان بگشايد .

اين می انديشيد و جنگ را می ساخت.چون شير تشمر او مشاهدت کرد برون جست و هردو جنگ آغاز نهادند و خون از جانبين روان گشت . کليله آن بديد و روی بدمنه آورد و گفت:

باران دو صد ساله فرو ننشاند

اين گرد بلا را که تو انگيخته ای تايپ : ليلا اکبری

 

ادامه كليله و دمنه 2

صفحه اصلی سایت زیبا وب Home Zibaweb.com