www.zibaweb.com  زیبا وب ،سایت مفید برای خانواده های ایرانی

 

شعر ای وای مادرم از استاد  شهریار

 از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست

      اعصاب من به ساز و نوا كوك كرده بود

      او شعر و نغمه در دل و جانم به خنده كاشت

      وانگه به اشك هاي خود آن كشته آب داد

      لرزيد و برق زد به من آن اهتزاز روح

      وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز

      تا ساختم براي خود از عشق عالمي

      او پنج سال كرد پرستاري مريض

      در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد

      اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ هيچ

      تنها مريض خانه به اميد ديگران

      يكروز هم خبر كه بيا او تمام كرد

      در راه قم به هرچه گذشتم عبوس بود

      پيچيده كوه و فحش به من داد و دور شد

      صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه

      طومار سرنوشت و خبر هاي سهمگين

      درياچه هم به حال من از دور مي گريست

      تنها طواف دور ضريح و يكي نماز

      يك اشك هم به سوره ياسين من چكيد

      مادر به خاك رفت

      آن شب پدر به خواب من آمد ، صداش كرد

      او هم جواب داد يك دود هم گرفت به دور چراغ ماه

      معلوم شد كه مادره از دست رفتني است

      اما پدر به غرفه باغي نشسته بود

      شايد كه جان او به جهان بلند برد

      آنجا كه زندگي ستم و درد و رنج نيست

      اين هم پسر كه بدرقه اش مي كند به گور

      يك قطره اشك مزد همه زجر هاي او

      اما خلاص مي شود از سر نوشت من

      مادر بخواب خوش

      منزل مباركت

      آينده بود و قصه ي بي مادري من

      ناگاه ضجه اي كه به هم زد سكوت مرگ

      من مي دويدم از وسط قبر ها برون

      او بود و سر به ناله بر آورده از مفاك

      خود را به ضعف از پي من باز مي كشيد

      ديوانه و رميده دويدم به ايستگاه

      خود را به هم فشرده خزيدم ميان جمع

      ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه

      باز از آن سفيد پوش و همان كوشش و تلاش

      چشمان نيمه باز

      از من جدا مشو

      مي آمديم و كله من گيج و منگ بود

      انگار جيوه در دل من آب مي كنند

      پيچيده صحنه هاي زمين و زمان به هم

      خاموش و خوفناك همه مي گريختند

      مي گشت آسمان که بکوبد به مغز من

      دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه

      وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد

      يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان

      مي آمد و به مغز من آهسته مي خليد

      تنها شدي پسرRoz5.com

      باز آمدم به خانه چه حالي نگفتني

      ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض

      پيراهن پليد مرا باز شسته بود

      انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود

      بردي مرا به خاك سپردي و آمدي

      تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر

      مي خواستم به خنده در آيم ز اشتباه

      اما خيال بود

      اي واي مادرم

 

آهسته از بغل پله ها گذشت

      در فکر آش و سبزی بیمار  خویش بود

      اما گرفته دور و برش هاله اي سياه

      او مرده است و باز پرستار حال ماست

      در زندگي ما همه جا وول مي خورد

      هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست

      در ختم خويش هم به سر و كار خويش بود

      بيچاره مادرم  هر روز مي گذشت از ين زير پله ها

      آهسته تا به هم نزند خواب ناز من

      امروز هم گذشت

      در باز و بسته شد با پشت خم از اين بغل كوچه مي رود

      چادر نماز فلفلي انداخته به سرRoz5.com

      كفش چروك خورده و جوراب وصله دار

      او فكر بچه هاست هر جا شده هويج هم امروز مي خرد

      بيچاره پيرزن همه برف است كوچه ها

      او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خويش

      آمد به جستجوي من و سرنوشت من

      آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد

      آمد كه پيت نفت گرفته به زير بال  هر شب

      درآيد از در يك خانه ی فقير

      روشن كند چراغ يكی عشق نيمه جان

      او را گذشته ايست سزاوار احترام

      تبريز ما ! به دور نماي قديم شهر

      در باغ بيشه خانه مردي است با خدا

      هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري

      اينجا به داد ناله مظلوم مي رسند

      اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل

      مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق

      در باز و سفره ، پهن  بر سفره اش چه گرسنه ها سير مي شوند

      يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه

      او مادر من است

      انصاف مي دهم كه پدر راد مرد بود

      با آن همه در آمد سرشارش از حلال

      روزي كه مرد روزي يك سال خود نداشت

      اما قطار ها ی پر از زاد آخرت

      وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير

      اين مادر از چنان پدري یادگار بود

      تنها نه مادر من و درماندگان خيل

      او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود

      خاموش شد دريغ نه او نمرده است مي شنوم من صداي او

      با بچه ها هنوز سر و كله مي زند ناهيد لال شو

      بيژن برو كنار  كفگير بي صدا

    صفحه2  :                  دارد براي نا خوش خود آش مي پزد

      او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت اقوامش آمدند پي سر سلامتي

      يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود

      بسيار تسليت كه به ما عرضه داشتند

      لطف شما زياد

      اما نداي قلب به گوشم هميشه گفت :

      اين حرفها براي تو مادر نمي شود.

      پس اين که بود ؟ ديشب لحاف رد شده بر روي من كشيد

      ليوان آب از بغل من كنار زد

      در نصفه هاي شب يك خواب سهمناك و پريدم به حال تب

      نزديك هاي صبح

      او باز زير پاي من اينجا نشسته بود آهسته با خدا

      راز و نياز داشت نه او نمرده است

      نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز

      او زنده است در غم و شعر و خيال من

      ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست

      كانون مهر و ماه مگر مي شود خموش آن شير زن بميرد ؟ او شهريار زاد

      هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

      او با ترانه هاي محلي كه مي سرود

      با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت

 

 

 

زندگش زیباست ، آرش کمانگر

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن

منم آرش سپاهي مردي آزاده

به تنها تير تركش آزمون تلختان را

اينك آماده

مجوييدم نسب

فرزند رنج و كار

...

كمانداري كمانگيرم

شهاب تيزرو تيرم

ستيغ سر بلند كوه ماوايم

به چشم آفتاب تازه رس جايم

مرا نير است آتش پر

مرا باد است فرمانبر

و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست

رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست

در اين ميدان

بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز

پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز

پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد

به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد

درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود

كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود

به صبح راستين سوگند

بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند

كه آرش جان خود در تير خواهد كرد

پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند

زمين مي داند اين را آسمان ها نيز

كه تن بي عيب و جان پاك است

نه نيرنگي به كار من نه افسوني

نه ترسي در سرم نه در دلم باك است

دلم از مرگ بيزار است

كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است

ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است

ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست

فرو رفتن به كام مرگ شيرين است

همان بايسته آزادگي اين است

...

زمين خاموش بود و آسمان خاموش

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش

...

آرش اما همچنان خاموش

از شكاف دامن البرز بالا رفت

وز پي او

پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد

شامگاهان

راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير

باز گرديدند

بي نشان از پيكر آرش

با كمان و تركشي بي تير

آري آري جان خود در تير كرد آرش

كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش

تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون

به ديگر نيمروزي از پي آن روز

نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند

و آنجا را از آن پس

مرز ايرانشهر و توران بازناميدند

سالها بگذشت سالها و باز در تمام پهنه البرز

وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد

وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد

رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند

و نياز خويش مي خواهند

با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ

مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه

مي دهد اميد

مي نمايد راه

در برون كلبه مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ

كوه ها خاموش

دره ها دلتنگ Roz5.com

راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ

كودكان ديري است در خوابند

در خوابست عمو نوروز

مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان

شعله بالا مي رود پر سوز "

متن کامل --> http://www.kooche.net/arash.htm  

برف مي بارد

برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ

كوهها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ

بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد

رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان

ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد .

...

در كنار شعله آتش

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز

گفته بودم زندگي زيباست

...

آمدن رفتن دويدن

عشق ورزيدن

غم انسان نشستن

پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن

كار كردن كار كردن

آرميدن

...

يا شب برفي

پيش آتش ها نشستن

دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن

آري آري زندگي زيباست

زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

پير مرد آرام و با لبخند

كنده اي در كوره افسرده جان افكند

زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد

زندگي را شعله بايد برفروزنده

شعله ها را هيمه سوزنده

جنگلي هستي تو اي انسان

جنگل اي روييده آزاده Roz5.com

...

سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان

زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز

شعله ها را هيمه بايد روشني افروز

كودكانم داستان ما ز آرش بود

او به جان خدمتگزار باغ آتش بود

روزگاري بود

روزگار تلخ و تاري بود

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره

دشمنان بر جان ما چيره

شهر سيلي خورده هذيان داشت

بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت

زندگي سرد و سيه چون سنگ

روز بدنامي روزگار ننگ غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان

عشق در بيماري دلمردگي بيجان فصل ها فصل زمستان شد

...

هيچ دل مهري نمي ورزيد

هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد

هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد

...

انجمن ها كرد دشمن

رايزن ها گرد هم آورد دشمن

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند

هم به دست ما شكست ما بر انديشند

...

آخرين فرمان آخرين تحقير

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان

گر به نزديكي فرود آيد

خانه هامان تنگ

آرزومان كور

ور بپرد دور

تا كجا ؟ تا چند ؟

آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد

چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد

...

كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته

خلق چون بحري بر آشفته

به جوش آمد خروشان شد به موج افتاد

برش بگرفت وم ردي چون صدف از سينه بيرون داد

منم آرش